تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چشمها سخن می گویند
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

خواب بود یا بیدار ، نمی دونست خواب دیده
یا نه ، یه جایی باز تاب ذهنش بود ، اذیتش می کرد . یه جایی دور ، یا نزدیک ، بازم نمی دونست ،
براش گنگ بود . فقط یادش بود که تو یه قیل و قال ، پیرمردی از زیر دست و پای لعن کنندگان
فقط نگاهش کرده بود . این نگاه تا اعماق جانش را سوزانده بود . هر جا می رفت ،
هر جایی صحبتی پیش می آمد ، سر صبحانه ،
ناهار یا شام ، هر جایی ، اون دو تا چشم همراهش بود . دیگه بهش عادت کرده بود . گاهی وقتها هم خودش به استقبالش می رفت . نقاشی که می کشید ، اول دو تا چشم می کشید . انگار اون چشمها وظیفه ای را به گردنش انداخته بود .
تلفن زنگ زد ، دوستش بود ، از قدیم باهم آشنا
بودن . سر کلاس تو یه میز می نشستند ، اونم برای چند سال . هر وقت با هم قراری
داشتند ، یکی از بحث ها پیرامون اون روز
بود . نگاه مجروح و دل شکسته پیرمرد که دیگر معلوم نبود از کی و کجا وارد زندگی اونها شده .
حتی نمی دونستن که از طرف کدومشون مطرح شده . مثل یه معما شده بود که مثل خوره به
جونشون افتاده بود . هفته پیش چهارشنبه بهش
زنگ زد ، قرار جمعه را گذاشتند . بارها سر این قرار رفته بودن . ساعت یازده صبح ، میدان بیست و چهار اسفند ، که حالا اسمش انقلاب شده .تا جمعه لحظه شماری کردند . همیشه برای این قرار پرواز می کردن ، شوق مشترک . سر ساعت یازده ، ظلع شمالی میدان ، سر خیابان امیر آباد همدیگر را ملاقات کردند . نگاه ها پرسشگر . هوای سی ام دی ماه آفتابی بود و مسموم . سایه روشنهایی که بر دیوارهای کهنه
جای می گرفت ، با چهره ماسک زده و مغموم
مردم حالتی حزن انگیز و ملال آور را تداعی می کرد . دوستش بی مقدمه تلفن همراهش را بیرون آورد و فیلمی پخش کرد . پسر و دختری به طرف گورستان بر سر قبر پدر می رفتند . عده ای آنها را به فحش و فضاحت کشیده بودن . پسر رفسنجانی مشخص بود ، ولی دختر را نشناخت .
لباس شخصی های خودسر در خدمت قدرت به
آنها بد و بیراه می گفتند . یکی از آنها خیلی دریده بود و با تحکم بسیار می گفت ؛ تو گه خوردی اومدی ، حرف بزن تا دهنت را جر بدم .
شما اومدید زیراب ولایت را بزنید . برادر بزرگتر در جمعی دیگر گیر افتاده بود و تند تند معذرت خواهی می کرد ، و دشنامهای ولایی را زیر سبیلی
در می کرد . چند بار میدان را دور زدن و هربار
سر خیابان امیر آباد ، درست در همان نقطه
ناخودآگاه می ایستادند . گویی چشمها با
فروغی محزون ولی روشنتر می نگرد . روی
نیمکتی نشستند ، هر دو به فکر فرو رفته بودند .
حرف نمی زدند اما از هر زمان دیگری زبان سکوت یکدیگر را درک می کردند . در یک آن
هردو به هم نگریستند ، یادت هست ، آری
یادشان بود ، بارها درباره آن بحث کرده بودند .
پدر همکلاسی شان تعریف کرده بود . او خود شاهد محاکمه هویدا بود . چند بار دیگر فیلم
حمله ولایی ها را نگاه کردند و یاد کوی دانشگاه
افتادند و یا حسین و به خون غلتیدن دانشجوها . محاکمه هویدا پیش رو بود .
خلخالی حاکم مطلق بود . انقلابیون و تنی چند
آخوندهای نوچه خلخالی و ملاهای بدون نشان ،
منتظر گوشت قربانی بودند . حکم از قبل معلوم بود . در تمام مدت محاکمه ، خلخالی سوال می کرد و هویدا بدون هیچ پناه و وکیلی از خود دفاع کرد و گفت ؛ دار و ندارم روشن است .
در زندگی یک پیکان دارم و یک پیپ و یک خانه .
هیچ کار خلافی نکرده ام .
در این موقع خلخالی که رنگش تیره گشته ‌و عصبانی بود ، دستور داد که هویدا بایستد .
هویدا برخاست . خلخالی دستور داد که لخت شود . عده ای تشنه سلاخی و حتک حرمت ،
هلهله کردند . عده ای شرم کردند و بر خود و آیندگان افسوس خوردند . عده ای از هم آنجا
برگشتند و افکارشان عوض شد . تعدادی از هم اینان بدست همین جلادان اعدام شدند . هویدا با شرمندگی نگاهی به جمعیت کرد و این پا و اون پا کرد . حیران بود ، خلخالی دو بار دیگر دستور داد و دو محافظ گردن کلفت خود را به سراغ
هویدا فرستاد که دیگر نفس در سینه نداشت .
محافظان دست در سینه و لباس هویدا بردند .
با اشارتی به آنها فهماند که خودش لباسش را
در می آورد . یکی یکی لخت شد و با شورت
ناموس پوش لرز لرزان ایستاد . عده ای می خندیدند ، عده ای در دل می گریستند . هویدا ایستاده بود و از خدا می خواست که جانش را بگیرد . خلخالی با زهر خندی که شیطان هم بر آن رشک می برد ، دستور داد که شورت ناموس پوش را هم در بیاورد . وقتی امتناع کرد ، آن دو
مغز کوچک مجری این کار را به نحو احسن انجام دادند . وقتی خلخالی با شکار زخمی تا سر حد پستی بازی کرد و خود را قنای دنائت بخشید ،
دستور داد لباسش را بپوشد . فردا یا فردای
بعد بود که هویدا دیگر زندگی را ندید و به آرامش
رسید . یاد آوری این خاطره دهشتناک اشک را بر دیده شان آورده بود . پس از چندی تفکر و سکوت تصمیم گرفتند با پدر دوستشان دیدار کنند . به دوست دانشگاهی شان تماس گرفتند ، در دسترس نبود . پیغام گذاشتند و به راه افتادند .

پس از یک ساعت پیاده روی ، ناخود آگاه خود را در مقابل خانه مشتی یافتند . بهت زده به یکدیگر نگریستند . مشتی برای گرفتن نامه از پستچی به پایین آمده بود . آنها را دید و شناخت و صدایشان کرد . ضمن احوالپرسی و خوش و بش
دوستشان هم سر رسید و همگی به خانه رفتند .
صحبت میدان بیست و چهار اسفند در سال پنجاه و هفت پیش آمد و گرفتار شدن هویدا .مشتی شروع به صحبت کرد و دوباره
آز محاکمه هویدا گفت . در حین صحبت هایش
به قبل از پیروزی انقلاب برگشت و شور انقلابی که چشم های مردمی را کور کرد . تعریف کرد
که در یک ازدحام ماشین پیکانی با زن و بچه
به عنوان ساواکی به دست انقلابیون افتاد .
کسی ندانست که راست بود یا دروغ . ماشین خورد شد و آنها اسیر و کتک خورده . فقط پیرمرد را دیده بود که زخمی و محتضر با دو
چشم که بی گناه بودنش را فریاد می زد ،
همه را نگاه و نفرین کرد . مشتی گفت دیگر او را ندید ولی تاثیر این نگاه در تمامی این سالها لحظه ای از چشم او دور نشده بود . وقتی دوستان و حتی پسر مشتی نیز درباره چشمها
و بازتاب آن در زندگی شان داد سخن دادند ، ابتدا مشتی و سپس همگی به گریه در آمدند .
مشتی گفت : چشمهای بی گناه تاریخ همیشه
سخن می گویند .

هوشنگ مرادی ، دوازدهم بهمن ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما