تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شکارچی ماسکی
نویسنده: زهرا شرکت توسلی

سر از تخم که درآورد، هیچ جا را نمی‌دید. بدنش هم هنوز لخت بود، لخت لخت که نه. ولی پرزهای نرمی داشت که خیلی هم کم پشت بود. تنها کاری که بلد بود، این بود که تا مادرش می‌آمد دهانش را تا منتهی الیه باز کند تا مادر بیچاره ، هر چه دارد در آن خالی کند، بلکه سیر شود! اما انگار این حلق گشاد، بسته شدنی نبود!

طفلک پرنده مادر، از مدتها قبل، با هزار زحمت، با جفت خود روی بلند ترین شاخه های درختان پارک، آشیانه ای ساخته بودند.بعد از تخمگذاری هم که به نوبت روی آنها می‌خوابیدند. حالا هم که باید آنها را غذا بدهد.

روزها می‌گذرد و جوجه ها بزرگ و بزرگتر می‌شوند. حالا دیگر مادر برای آنها از زندگی می‌گوید، از خطراتی که آنها را تهدید می‌کند. از اینکه چطور پرواز کنند.

– ببینید عزیزانم، اینجا که ما زندگی می‌کنیم، خطرهای زیادی هست، جانوران چارپایی که بدنشان پوشیده از مو هست و به آنها گربه می‌گویند ، هر لحظه ممکن است بشما حمله کنند. موجودات آهنی بزرگی که بسرعت برق و باد حرکت می‌کنند و هیچ رحمی ندارند و اگر مواظب نباشید شما را زیر چرخهایشان له می‌کنند. خطر سقوط از بلندی،  و از همه خطرناکتر، موجوداتی که هر کاری که فکرش را بکنید، می‌کنند، خود را مالک همه چیز می‌دانند!

– خب، مادر این موجودات خطرناک چه شکلی هستند؟

– روی دو پا راه می‌روند. صورتشان پهن است. بعضیهایشان صورتشان پوشیده از موست، بعضیهایشان ، نه، صورت بی مو دارند. گرچه ظاهر مهربانی دارند ، اما باید از آنها دوری کنید. توی صورتشان دو تا چشم، یک دماغ مثل نوک ما، و یک دهان دارند.

***

حالا دیگر جوجه ها بزرگ شده اند. وقت پرواز است . اول برای تمرین، از شاخه های کوچک شروع می‌کنند. بعد کم کم روی زمین می‌آیند…

یکی از جوجه هاحالا دیگر روی زمین است،

– خب اینکه داره روی دو پا راه میره ولی توی صورتش که فقط دو تا چشم هست! بقیه اش که فقط دستماله! پس حتما این، اون چیزی نیست که مادرم می‌گفت! … با این فکرها جوجه بیچاره واکنشی نشان نداد و راه خودش را رفت! لحظه ای بعد لای پنجه های اون موجود دوچشمی صورت ماسکی اسیر بود….

وقتی از پشت میله های قفس نگاه کرد، صورتی را دید با همان مشخصاتی که مادرش گفته بود: دو تا چشم، یک دماغ مثل نوک، و یک دهان! …

– چرا مادرش نگفته بود این موجود خطرناک بعضی وقتها صورتش را هم عوض می‌کند؟ یعنی می‌خواست من او را نشناسم؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما