تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

منقضی
نویسنده: ثمین سجادی

منقضی

در چند ساعت اول ، خانه بنظر همان سقف بالا سرِ ۳۰ سال و ۹ ماه پیش بود که ما را خانواده میکرد. چشم هایم پیرتر از آن بودند که مبل های نو شده را ببینم و احساس تجدد بگیرم و این ثبوت ، باعث میشد که شب ها و روز های طولانی غیبتم ، در نظرم به قدر چند ساعتی که میان صبحانه و ناهار محصور اند ،  محدود شوند. گذشته ای کوتاه ، که آرزوی تمام شدنش امروز براورده شده بود.

آب ملایم به تنم میریخت .تمیزی در و دیوار و دوش طوری بود که آدم دوست داشت گازشان بزند.نور همه جا بود. دَلَمِه ای نبود. از روزنه تو نمی آمد. همه جا به یک قدر روشن بود و اگر هوای گرسنه در  معده ی خالی ام خودش را به درو دیوار نمیکوفت و غذا نمیخواست ، دوستداشتم تمام دقیقه های آزادی ام را همینجا بنشینم . در حمامی که طرح کاشی هایش ، ردپای سوسک های هرجایی نبود .

آشپرخانه که قرار بود با طعم های فراموش شده ، بخش هایی از زبانم را بیادم بیاورد که مدت ها بود تحریک نشده بودند ، معده ام را از سوگ برادر سیر کرد. کاری که شکست و سقوط و  شکنجه و انفرادی و دعواهای بندی نتوانسته بودند . عکس محسن با مورب سیاه کنارش ، روی یخچال بود ، بدترین جایی که میشود عکسی با روبان مورب سیاه را چسباند.

بابا مرگ محسن را در سه جمله در صفحه ای از سررسید سال ۸۰ خلاصه کرده بود.

“محسن را با تیر زدند. جنازه اش را فعلا تحویل نداده اند. نمیدانم چطور به فریده بگویم . “

هیچ جزئیاتی نبود. نمیشد حرفی از جزئیات زد. نمیشد برای محسن عذاداری کرد. ۱۹ سال از مرگش می گذشت. مرگش انقدر کهنه شده بود که هیچ کس حواسش نبود به من بگوید.من هم سراغش را نگرفته بودم و خانه نبودنش را گذاشته بودم به حساب مشغله . ولی حالا درست ۶ ساعت و چند دقیقه بود که از دستش داده بودم.۶ ساعت و چند دقیقه بود که برادرم مرده بود و هیچ کس ملتفت نبود.از نظم و انسجام و خط شماره تلفن هایی که در صفحه های بعدی سررسید نوشته شده بود میشد حدس زد که بابا ، قبل از اینکه مامان خبر مرگ محسن را سررسید بخواند ، راهی برای گفتن این حقیقت به او پیدا کرده بود و حالا سررسید دهن باز کرده بود و کاری را که بابا نتوانسته بود به وقت انجام دهد ، به آزادی من شلیک کرده بود.

 

سارا پشتم ایستاد ، سشوار در یک دست و شانه در دستی دیگر.از توی آینه به اخمم لبخند زد و گفت “عمه حالا دفه ی بعد یه شماره بالاتر میذاریم که رنگش سیر تر شه. هر قدر تیره تر باشه جوون تر بنظر میاید”. تا رسیده بودم آمده بود و  بغلم کرده بود و گفته بود عمه چه خوب شد آمدید و ته صدایش زجه ای بود که قطعا به سوگ پدر شهید و عموی فقیدش نبود. کوچک که بود میگفتند به من رفته. در این مدت بار ها فکر کرده بودم که نکند این شباهت چشم و ابرویی ، او را هم به زندگی من دچار کند  و بعد فکر کرده بودم این بچه بیوه زاده است و بی شک از من هم شوربخت تر است. ولی حالا معلوم شده که مرگ نمتواند نمک بختی شود. چه در انفرادی باشی چه نباشی. مرگ ها فقط در ۶ روز و چند ساعت اول خیلی حس می شوند. بعد دیگر نبودن میشود روال. بودنه خرق عادت است. مثل من که حالا خرق عادت شده ام. برای بودنم سوگوارند و چشم هاشان زجه می زند.

همان وقت که مرتضی شهید شد ، بابا من و محسن را نفرین کرد که اگر دست از کارهایمان برنداریم دیگر اولادی ندارد و مارا سپرد به عدل خدای خودمان و من و محسن برعکس مرتضی ، خدایی نداشتیم که به عدلش سپرده شویم و حالا میشد چنگال نفرین بابا را برگریبان خانه دید. یک نسل از خانه حذف شده بود و بابا بی واسطه بر نوه اش پدری میکرد و معلوم نبود من زورم به پاره کردن این طلسم بی اولادی برسد یا نه.

از گوشه ی باز پرده آفتاب نشت کرده بود به تخت و مستطیل سفیدی روی پتو ساخته بود . یک مستطیل کامل که فقدان راه راهه های میله های انفرادی را درش میدیدم.

 

چون وقت نبود ، پیراهنی از سارا قرض کرده بودم. قبل از اینکه محسن بمیرد . آبی تیره بود.میل داشتم رنگ روشن بپوشم که نداشت و چه خوب که اگر میدانستم قرار است ببا مرگ خاک خورده ی محسن رو به رو شوم ، یک سیاهترش را قرض میکردم.سال ها بود پیراهن تنم نکرده بودم.نمیدانم چند سال .بار ها ، تقریبا هر بار که به تمام شدن حبسم فکر می کردم محسن تویش بود. نه اینکه کاری کند یا جلو چشم باشد.همین که بدانم هست برایم کافی بود .شب ها که لباس هایم را مچاله شده مچپاندم تو درز در که سوسک ها و کرم ها و هزار پاها  و سوسک ها از خالیِ زیر در سلول به حبسم تجاوز نکنند ، محسن در خاطرم بود که سوسک ها را روی دست میگرفت و دنبالم میدوید و نمیترسید که از روی دستش بروند و به زیره ی لباسش نفوذ کنند و دست هاشان را  بر تنه ی عریانش بکشند.

بابا در یکی از ملاقات ها ، بی آنکه بپرسم گفته بود محسن خوب است و یک کار دولتی گرفته و دیگر نمی تواند بیاید ملاقات یا حتی زنگ بزند و من دیگر نوجوان و دو آتیشه نبودم که از دولتی شدن محسن و خیانتش به سازمان کفرم بگیرد .یک کام از هوای زندان کافی بود که آرزو کنم که جای محسن میبودم و به خاطر کار دولتی ام ، خواهرم را منافق بدانم و به کل کتمانش کنم و آن روز ها که تار و پود کفن محسن غذای طبیعت میشد ، محسن برایم آزاد ترینمان و خوشبخت ترینمان بود.میتوانست ازدواج کند و بچه هایی داشته باشد که شبیه من باشند و بیوه زاده نباشند  و حالا عوض همه ی این ها ۸ ساعت و چند دقیقه بود که از دستش داده بودم . این مخفی کاری احماقه بود.برای من کنار آمدن با مرگ محسن کاری نداشت.هر کدامشان میمردند برایم کاری نداشت. انفرادی همه ی چیز های غیر از انفرادی را سهل می کند.ولی حالا محسن را در آزادی ام از دست داده بودم و نمیشد حتی برایش زجه زد. گور جوری محسن را بلعیده بود که همه زجه زنی های خودشان را فراموش کرده بودنند جوری که انگار هیچوقت ماتمی نگرفته اند.

**

ساعت های سوگواری ام داشت لای همهمه و کیک بری و خور و نوش ، می گذشت. چراغ ها را خاموش کردند و یک توپ چرخان که رویش لامپ های رنگین داشت را کار انداختند. خانه دیگر هیچ چی اش شبیه۳۰ سال پیش نبود . آدم ها را نمیشناختم.متعلقش نبودم.

 

نقاط روشن شروع کردند به جنبیدن توی سیاهی اتاق. 

زنی گفت “حکیمه جون ماشالا ماشالا. بین ما فقط تویی که شکمت آویزون نشده” صدایش را یادم نیامد.

۱۰ ساعت و چند دقیقه بود که محسن را از دست داده بودم. 

کنارم نشست 

هیچی نگفت.سکوتش زجه میزد.نگاهش بر پوست مماس بر استخوانم ، کمی میلرزید . انگار که به از مرگ برخواسته ای نگاه کرده باشد. من مرده بودم. همانطور که محسن و مرتضی. فقط عکس من را روی یخچال نزده بودند. خانواده ی ما کلا اهل عکس نیستند.

بلند شدم و از لای لکه های رنگی دوار برگشتم به تخت. به درو دیوار آزادی ام نگاه کردم. سایه های رنگی از درز در به فرش نشت کرده بودند. تیشرت هایم را از ساک دراوردم و مچاله شده فرو کردم تو درز در و دراز کشیدم بر تخت.

 

۱۰ ساعت و چند دقیقه بود که محسن مرده بود

 

چند ساعت و ۴۸ دقیقه بود که آزاد بودم . معده ام هنوز غذای زندان را هضم میکرد.نمیدانستم که آن ۶ نفر دیگر توانسته اند چیزی بخورند یا نه. آدم ها را نمیشود بعد از ۳۰ سال و ۹ ماه از زندان آزاد کرد. آزاد نمیشوند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما