تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کابوس
نویسنده: نگین محمدی

به نام خدا
با ترس ناشی از کابوسی که در خواب دیدم از خواب بیدار می شوم دست و پایم می لرزد و تمام بدنم غرق در عرق شده است ؛ به ساعت گوشی ام نگاه میندازم ساعت ۴ صبح را نشان می دهد ، بلند می شوم تا چراغ اتاق را روشن کنم ؛ با روشنایی که در اتاق حکم فرما می شود آرامش به قلب پر تپش و دردمندم برمی گردد؛
به پارچی که بر روی میز کنار تختم قرار دارد نگاه می کنم متوجه خالی بودنش می شوم بلند می شوم و با کمترین سرو صدا به سمت آشپزخانه می روم ؛ شیر آب را باز می کنم و پارچ خالی را پر می کنم با پر شدن پارچ ، شیر آب را می بندم و به سوی اتاقم برمی گردم ، لبانم خشک شده و بسیار تشنه ام، لیوان آب را پر می کنم ومی نوشم ؛ با خوردن یک لیوان آب عطشی که داشتم برطرف می شود و لبانم مرطوب می شود
بر روی تخت دراز می کشم و به سقف زل می زنم
با خود فکر میکنم تا کی قرار است کابوس های شبانه ام ادامه دار شود؟
گذشته را به یاد می آورم ، به خود می بالم ، من از پس سخت ترین روزها برآمده ام ، ازاین روزها نیز می گذرم
خودم را ، اراده ام را باور دارم ؛سخت است با خاطری آرام بخوابی اما کابوس های شبانه ات ناآرامی را به تو تزریق کند
سخت است با لبخند بر لبانت به خوابی شیرین بروی اما با تلخی و اشک از چشمانت ، بیدار شوی
آری می دانم همه ی این ها سخت است عذاب کشیدن های شبانه ، کابوس های تکرای همگی جان از تن می گیرد ، گویی میمیری و زنده می شوی
اما هر شب به خودم و به قلبم ، بودن خداوند و حضورش را متذکر می شوم و با گفتن ذکر های شبانه ام با آرامش ، گویی که انگار اتفاقی نیفتاده چشمانم را روی هم می گذارم و به خواب می روم .
پایان

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما