تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عروسک
نویسنده: ماریا صفوی

عروسک
تمام عروسک های در هم و برهم داخل مغازه را نگاه کردم، همه شان زیبا بودند و می توانستند هم بازی های خوبی برای یک دختر شش ساله باشند. یکی از آن ها را بیشتر از بقیه پسندیدم، هم کوچکتر بود و هم به راحتی در دستان کوچک لیلا جا می گرفت. دستم را داخل جیبم بردم، آنچه داخل جیبم بود درآوردم و در داخل مشتم پنهان کردم . از شلوغی مغازه به گوشه ای خلوت تر پناه بردم، اطمینان داشتم که در اطرافم کسی نیست، مشتم را باز کردم و پول های چروک شده ی کف دستم را جدا جدا کردم ، دوباره به همان قسمت باز گشتم که آن عروسک زیبا را پسندیده بودم، صاحب مغازه را صدا زدم و عروسک را نوک انگشتم نشانه گرفتم و قیمتش را پرسیدم، مغازه دار با لحنی متعجب گفت قیمت روی تمام اجناس درج شده است، اما من می ترسیدم به آن دست بزنم ، ناخن ها ودست هایم در اثر پاک کردن باغچه ای که در آن کار میکردم ، کثیف شده بودند، می ترسیدم لکی روی آن بیفتد، هرچه با چشم هایم آن را پاییدم قیمتی رویش ندیدم ، مطمعن شدم باید جایی در پشت سرش قیمت نوشته شده باشد، با هزار دل دل، گوشه ی بلوزم را در دست گرفتم و با کمک آن عروسک را پشت و رو کردم، و بلاخره قیمتش را دیدم.
با پولی که من داشتم فرق کمی داشت، باید دوباره بر می گشتم به کارم ادامه می دادم و باقی پول را جمع می کردم، عروسک را در جایش قرار دادم، یک قدم به عقب باز گشتم و دوباره تمام عروسک ها را نگاه کردم. مشتم را داخل جیبم کردم و از مغازه بیرون آمدم..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما