تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قفس طلايى
نویسنده: مرسل رحیمی

ظهر وقتی از شفاخانه مرخص شدم و به خانه می‌رفتم، تنها بودم.
بعد از یک هفته خانه می‌رفتم. کسی به بردنم نیامده بود. یکه و تنها، خستگی‌هایم را با کوله‌پشتی‌ام به روی شانه انداختم و از شفاخانه بیرون شدم. رو به روی شفاخانه ایستگاه اتوبوس بود. از خیابان عبور کردم و خودم را به آنجا رساندم. درِ اتوبوس باز شد. چند ثانیه فکر کردم. زنگ بسته شدن در اتوبوس به صدا در آمد. به حرف دلم گوش کردم. به خودم گفتم این یک هفته شفاخانه، پاهایم را خسته کرده. حالا وقتِ راه رفتن است. پای چپم را که در یک قدمی در اتوبوس بود، پس کشیدم. دلم نمی‌خواست با وسیله‌ای بروم. به عقب نگاه کردم و به موهایم دستی کشیدم. راه افتادم و از ایستگاه بیرون شدم. وقتی بیرون شدم، بادی به موهایم برخورد کرد. به یک هفته بستری شدنم فکر می‌کردم؛ به حرف‌ها و نسخه‌هایی که دکتر برایم پیچیده بود و غذاهای بدمزه شفاخانه.
از اینکه کسی برای بردنم نیامده بود اصلاً ناراحت نبودم. برعکس حالم بهتر از همیشه بود.
در فکر رفتم. حواسم پرت شد. در خیالاتی که بودم خیابان و چراغ سرخ نداشت. اصلاً چراغ را ندیدم. فقط جاده را مستقیم می‌رفتم. به مقصدم هم حواسم نبود. موتری که در خیابان بود خیلی سریع ایستاد و چند آرن پشت سر هم زد و مرا از خیالاتم بیرون کشید؛ طوری که به اندازه چند سانتی‌متر به هوا پریدم. سرم را برگرداندم، موتر سفیدی بود که راننده آن زن بود. او عصبانی به من نگاه کرد و گفت که دیوانه، حواست کجاست؟ می‌خواهی بمیری؟! برو یک جای دیگر خودکشی کن. من خودم هزار و یک بدبختی دارم. تو بدبخت‌ترم نکن، جان مادرت!
– ببخشید، حواسم نبود! یک لحظه به فکر رفتم. واقعاً ببخشید!
و خودم را از پیش روی موترش عقب کشیدم و گذاشتم موتر رد شود.
با خودم گفتم که خودکشی کردم؛ اما زنده ماندم و دیگر هم قصدِ خودکشی ندارم؛ خسته‌ام و می‌خواهم زنده باشم. می‌خواهم ببینم زندگی در خستگی چه مزه‌ای می‌دهد؟ در دلم گفتم که زن هم حق داشت و به راهم ادامه دادم. از چراغ‌های سرخ، چهارراه‌ها و پارک‌ها گذشتم تا به خانه پدرم رسیدم. از روی لجبازی گاهی به خانه‌ای که در آن بزرگ شده بودم و دوباره برگشته بودم و در آن زندگی می‌کردم، می‌گفتم خانه پدر.
بعضی اوقات وقتی پدرم عصبانی می‌شد و زورش به کسی نمی‌رسید می‌گفت که اینجا خانه من است. هر کسی می‌خواهد غلطی کند از این خانه برود به هر گوری که می‌رود و گم شود. راه باز و جاده دراز.
مادر هم می‌گفت که نکن مرد. می‌روند؛ جوان هستند. خامند، چیزی نمی‌دانند از زندگی. اگر رفتند رنجِ‌ رفتن‌شان برای تو می‌ماند. در جواب مادرم می‌گفت: من به گور پدرم بخندم که رنج رفتن این اولادهای یاغی را بکشم! برن شَر همه‌شان کم.
جلوی در خانه همه چیز در نظرم تکرار شد. خودم را جمع کردم. نمی‌خواستم دوباره اشتباه کنم. دلم هم اصلاً نمی‌خواست دوباره به آن شفاخانه لعنتی برگردم. درِ خانه را زدم، کسی در را باز نکرد.
كوله‌پشتى را از پشتم به زمين گذاشتم. جلوی در، روی پله جلوی خانه پدرم، دنبال كليد گشتم اما نبود. يادم آمد که بار آخر كليدم را کنار آكواريوم گذاشتم.
مجبور بودم پشت در بسته بنشینم. کوله‌پشتی‌ام را به بغل گرفتم. نشستم و به در تکیه دادم. نیم ساعت بعد ماشین پدرم جلوی در ایستاد. پدرم رانندگی می‌کرد. مادرم، نرگس و نوید پیاده شدند. مادرم نزدیک شد به من: جانم نجلا جان! چرا نگفتی که مرخص میشی؟
– یادم رفت مادر.
نرگس گفت که اگه می‌فهمیدیم مرخص میشی، منتظرت می‌ماندیم. همه با هم می‌رفتیم ناهار.
نرگس خیلی زیرکانه به من فهماند که همه دسته جمعی رفته بودند رستورانت. اصلاً هم من یادشان نبودم! مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده.
من هم مثل کسی رفتار کردم که گویا هیچ چیز برایش مهم نباشد. گفتم که خسته هستم و می‌خواهم بخوابم.
نوید در را باز کرد و خانه رفتیم. پدرم ماشین را به گاراژ برد و خودش هم چند دقیقه بعد خانه آمد. به من نگاه کرد: چطور مرخص شدی؟ گفتم که دکتر گفت: خوبی، میتانی بری اگر دوست داری! منم خیلی دلم تنگ شده بود، برای این خانه و خانواده مهربانم! آمدم ادامه بدهیم به زندگی زیبای‌مان!
پدرم در جوابم گفت: هنوز زهر زبانت مانده! دکتر زهر معده‌ات را شست؛ اما چیزی از زهر زبانت کم نکرد! دکتر نالایق. اشتباه من بود، یادم رفت بگویمش زبانش هم زهر دارد. فکر کنم چاره زهرِ زبانت هم بریدن است.
منم به پدرم گفتم: زهر زبانم هنر عشق شماست. همینطور عاشقانه پیش بریم مار هستیم اژدها می‌شیم.
صدایم را بلندتر کردم: از امروز من به کسی کاری ندارم! دوست ندارم کسی هم به من کاری داشته باشد. همینطور به عاشقانه ناهار خوردن و تفریح ادامه بدید. من را هم با امید و رعنا تنها بگذارید. من کاری به شما ندارم.
مادرم گفت: نجلا، امید دیگر نیست، تمام کن! به یادت بیار که از بعدِ آن تصادف، امید و رعنا دیگه نیستن. تو را هم خدا دوباره به ما بخشید.
به مادرم گفتم که ساکت شو. امید همیشه هست. رعنا هم همینطور. تو مردی. تو با شوهرِ مریضت. می‌بینم چطور خوشحال هستید از اینکه خدا مرا دوباره به شما بخشیده. شوهرت از اینکه زنده هستم کم مانده که سکته کند!
حرف آخرم را گفتم و رفتم به اتاقم که بخوابم. خیلی پیاده راه رفته بودم. از خستگی جان نداشتم. در اتاقم را که باز کردم چشمم به عکس تولد دو سالگی رعنا افتاد. من و امید با هم رعنا را بوسیده بودیم. “تک فرشته مادر! دلم برایت تنگ شده.”
به امید سلام کردم و داخل اتاق شدم. یک چیزی کم بود در اتاقم؛ آکواریوم سر جایش نبود! آکواریوم و فندق. چشمانم را بستم و یک نفس داد زدم: مادر! مادر!
ماردم آمد.
– چی شده؟
– آکواریوم کجاست؟
مادرم گفت که نیست.
– می‌فهمم. کجاست؟ کی بیرونش کرده؟ کی اجازه داد؟
مادرم گفت که تو شفاخانه رفتی. نوید آب آکواریوم را عوض می‌کرد که افتاد و شکست. فدای سرت! یکی بهتر می‌خریم.
به مادرم نگاه کردم و گفتم: خودتان را نشان دادید. تا پایم از این خانه لعنتی بیرون شد پشت سرم آکواریوم امید را دور انداختید! فندق کو؟
با خودم آرام زمزمه کردم که کار پدرم هست. اصلاً از ماهی‌هایم خوشش نمی‌آمد.
گوشه اتاق در یک کاسه شورباخوری، آب روی میز گذاشته بودند. داخلش سه تا ماهی بود، از دوازده تا ماهی! مادرم گفت که این‌ها فقط زنده ماندند. و گفت که فندوق دم‌سرخ و خال‌سفیدم هم مرده.
به مادرم گفتم: به چند تا ماهی هم رحم نکردید؟
فقط خدا می‌دانست که فندق تا جان دادنش چقدر بالا و پایین پریده بود.
مادرم را بیرون کردم از اتاقم و یک دل سیر گریه کردم برای خود خسته‌ام و فندق امیدم.
فندق را امید خیلی دوست داشت. وقتی نزدیک آکواریوم می‌شد می‌گفت: نجلا این دم‌سرخ را می‌بینی؟ این فندق، دخترِ من است. از تو بیشتر دوستش دارم. به امید می‌گفتم که تو ماهی را که فقط بیست ثانیه حافظه دارد به من که چهار سال عشقت را در سینه نگه داشتم، ترجیح میدهی؟! حرفی نیست. می‌خندید و می‌گفت: نجلا تو فقط بهترینی عشق من؛ ولی نجلا، فندق نازه!
دلم برای بغل کردن امید تنگ شده بود. دلم برای عطر موهای رعنا تنگ شده بود. کاش یکبار دیگر بغلش می‌کردم و موهای فر و قهوه‌ایش را شانه می‌کردم. آنقدر گریه کردم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت پنج عصر بود.
از رخت خواب بلند شدم و بيرون رفتم. تا براى سه تا ماهى خوشبخت‌تر از خودم غذا بخرم. این ماهی‌ها از من هم خوشبخت‌تر بودند؛ آنها من را داشتند ولی من هیچکس را. وقتى به مغازه رسيدم، چشمم به طوطی ناز مغازه‌دار خورد. طوطی، حرف می‌زد؛ شیرین!
– سلام!
به مشتری‌ها مي‌گفت: كمك كنم؟
طوطی حرف‌هاى صاحب مغاره را تكرار مي‌كرد!
از صاحبش پرسيدم: اسم اين طوچى چى هست؟
گفت که اسم ندارد. گفتم: چرا برای این طوطی قشنگ اسم نمی‌گذاری؟ مغازه‌دار گفت که اسم را كسى می‌گذارد كه این طوطی مال او باشد. من اسم انتخاب نمی‌کنم. چون اگر اسمی برایش بگذارم به او عادت می‌كنم و ديگر هیچوقت نمی‌فروشمش. حرف مغازه‌دار درست بود. از مغازه‌دار پرسیدم:
چند می‌فروشی؟
– هيجده هزار افغانی!
– اوه، خيلى زياده!
– طوطى جوان هست؛۲ ساله و از همه مهمتر، حرف می‌زند.
خندیدم و به مغازه‌دار گفتم که کسی را می‌شناسم که بخاطر حرف زدن دوست دارد زبان آدمی را ببرد. اما شما به پرنده حرف زدن یاد می‌دهید. جالب نیست؟
گفت در این دنیا دیگر هیچ چیز جالب نیست. یک جایی از زندگی یاد می‌گیری که دیگر از هیچ چیز تعجب نکنی.
به مغازه دار گفتم که تو یاد گرفتی؟
گفت از روزی که روی انسان‌ها قیمت گذاشتند و به نام جهاد به ناموسِ مردم دست درازی کردند، یاد گرفتم.
من هم نگاهش کردم ولی هیچ حرفی به گفتن نداشتم.
در چشمانش دردی فریاد می‌زد. به من گفت که تو هنوز جوانی. یک روز تو هم یاد می‌گیری.
گفتم: از کجا معلوم که یاد نگرفته باشم.
خندید ولی حرفی نزد.
حرف را کشاند دوباره بر سر طوطی.
گفت: می‌خواهی؟
دلم می‌خواست.
با خود گفتم که حالا كه فندق نيست، طوطى را بخرم. به مغازه‌دار گفتم: آخرش چند؟
گفت: پانزده تمام.
گفتم که با قفس؟
گفت: نه بى‌قفس. قفس تنها خودش پنج هزار افغانی است.
گفتم: چرا اينقدر زياد؟
گفت: طلایی‌ست.
پوزخند زدم و زیر لب گفتم: طلايى؟!
گفت: این عاشق قفس طلایی‌ست.
من هم در جوابش از او سوال کردم. کی را دیدی که عاشق قفس باشد؟ قفس اگر طلایی هم باشد، باز هم قفس است. نه؟
گفت: ما آدم ها. ببین! دنيا با همه رنگ‌ها و زیبایی‌هایش یک قفس است و ما پرنده. فرق ما با این پرنده‌ها دو بال است و چهره.
این پرنده‌ها که بال دارند از قفس گریزان هستند و ما پرنده‌های بی‌بال، آویزان و عاشق این قفس.
به او گفتم: من بسته و عاشق این قفس نیستم. بال می‌خواهم تا از اینجا بروم.
گفت که همه ما انسان‌ها به دنبال پر برای پروازیم. اما از پرواز و رفتن می‌ترسیم. همه ما دل را به این قفس چند روزه خوش کردیم. غافل از اینکه این جهان زندان است و ما زندانیان.
وقتی یک مصراع از مولانا گفت. دلم واقعاً دو بال خواست برای رهایی.
گفتم که من دلم می‌خواهد پرواز کنم و با مزاق حرف دلم را گفتم. دو هفته پیش قصد پرواز کردم اما با سر سقوط کردم در شفاخانه.
مغازه‌دار خندید و گفت: حتماً هنوز كار داری.
گفتم من كارى ندارم.
مغازه‌دار قفس را داد و طوطى را هم در قفس كرد. من پيسه را دادم و تشكر كردم و خداحافظ گفتم و از مغازه بيرون شدم. به پارك نزديك خانه رفتم و روى صندلى نشستم نمی‌توانستم طاقت بياورم. بايد به پرهای قشنگ و آبیش دست مي‌زدم. اينقدر شيرين حرف مي‌زد که دلم می‌خواست از قفس بیرونش کنم و روی شانه‌ام بگذارم؛ اما نمی‌توانستم. کمی از او می‌ترسیدم. گفتم که خانه بروم برایش اسم انتخاب می‌کنم.
در قفس را بار كردم و دستم را به سرش كشيدم مغازه‌دار گفته بود که وحشى نيست و حمله نمی‌كند. واقعاً همينطور بود. آرام بود و گذاشت به سرش دست بكشم ثانيه‌اى نگذشت كه نوكش را به انگشتم زد من از نوك بزرگش ترسيدم و دستم را زود بيرون كشيدم. به انگشتم نگاه کردم که ببینم خون نشده باشد. طوطى از قفس پر زد و وقتى بيرون شد صدایش بلندتر شد. و در ابرها محو شد. آنقدر دور شد كه به چشمم ديده نمی‌شد. دستم را به روی صندلی محکم زدم. عصبانی به آسمان نگاه کردم. در قفس را باز ماندم. شنيده بودم طوطی‌ها هر جا باشند دوباره بر مي‌گردند. منتظر ماندم.
نزديك اذان شام بود از صندلى بلند شدم. قفس روی صندلی بود. درش همچنان باز بود. من چشمم به آسمان.
آهی کشیدم و گفتم فکر نکنم که دوباره برگردد. قفس را با در باز روی صندلی رها کردم و از پارک بیرون شدم تا قبل از اذان خانه باشم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما