تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلاس‌بندی
نویسنده: مرجان اکبری

مگر می‌شود که یک دختر‌بچه‌ی ده‌ساله باعث شود بین ایران و عراق جنگ راه بیفتد؟
یعنی من باعث شده‌بودم عراق پالایشگاه نفت آبادان را بزند؟ و این همه آدم کشته شوند؟
اصلا به من چه؟ تقصیر خانم کمالی بود. من که دلم نمی‌خواست این‌طور شود. مگر من گفتم آن‌سال خانم کمالی بشود معلم کلاس چهارم ما؟
صبح ِ روز اول مهر، وقتی وارد مدرسه شدیم، بچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتند و دختر و پسر توی هم می‌لولیدند. خانم اعلایی، ناظم مدرسه توی بلندگو چنان سوتی زد که همه‌ی بچه‌ها یک لحظه میخکوب شدند:” همه به صف بشوید. دخترها یک طرف، پسرها یک طرف”
من و مژده پشت هم توی صف کلاس چهارمی‌ها ایستادیم. مژگان هم صف بغلی قاطی کلاس پنجمی‌ها شد. مژده در گوشم با ذوق گفت:” امسال می‌رویم طبقه‌ی بالا، بالاخره از این کلاس اولی‌های دماغو راحت شدیم مرجان.”
هر دو یواشکی خندیدیم. خانم اعلایی، ناظم مدرسه، با همان صدای جیغ‌دارش همه را ساکت کرد و گفت:” بعد از صحبت‌های آقای قشقایی، کلاس‌بندی می‌شوید. دخترها طبقه‌ی بالا، پسرها پایین” همهمه‌ی ریزی توی بچه‌ها افتاد. برگشتم یواشکی نگاه کردم سمت پسرها که با کامران چشم تو چشم شدم. و سرم را تند پایین انداختم. دو‌هفته‌ای می‌شد که ندیده‌بودمش. مادر می‌گفت رفته‌اند مسافرت دریا‌کنار. قدش بلندتر شده‌بود یا من این‌طور فکر می‌کردم. خانم اعلایی که دید صدای پسرها بالا گرفته یک‌بار دیگر با سوت خودش همه را میخکوب کرد.
– “حرف نباشد، اداره بخشنامه کرده که دخترها و پسرها باید جدا باشند، چون تعداد شما خیلی زیاده و فعلا امکان نداره دو تا مدرسه بشوید، خواستند طبقه‌های شما جدا باشد تا بعد یک فکری بکنند.”
آقای قشقایی، مدیر مدرسه، سرفه‌ی بلندی کرد و شروع کرد به حرف زدن.
بیشتر به شکم برآمده‌اش و این‌که بعد از گذشت دوسال از انقلاب، هنوز کراوات می‌زد، دقت کردم. تا این‌که چه می‌گوید.
خانم اعلایی یکی‌یکی اسم بچه‌ها را ‌خواند و به سمت کلاس‌ها روانه ‌کرد. و من و مژده همچنان توی صف تکه‌پاره شده از ته‌مانده‌ی کلاس چهارمی‌ها مانده بودیم.
– ” اسامی کلاس خانم کمالی را می‌خوانم. بدون سروصدا بروید طبقه‌ی بالا”
از ذهنم گذشت اگر من روزی ناظم بشوم، از دانش‌آموزان می‌خواهم خودشان معلم‌شان را انتخاب کنند.
تنم یخ کرده‌بود. خانم کمالی را همه می‌شناختند. اصلا درس‌دادنش با تنبیه بدنی بود. همه‌ی بچه‌ها تقریبا یک‌بار از دستش کتک خورده‌بودند.
صدای خانم کمالی توی سرم پتک شد : ” فکر کنم دیگر لازم نباشد از قانون‌های کلاسم برایتان بگویم: تنبلی نداریم، مشق ننوشتن نداریم، نمره زیر هیجده نداریم، من از بچه‌ننه‌های گیج بدم می‌آید، حرف هم بزنید پرت می‌شوید توی حیاط”
تمام مسیر برگشت به خانه را حرف نزدم و تلاش مژگان و مژده برای خنداندن من بی‌فایده بود. از این‌که مژده اینقدر بیخیال بود، حرصم در‌آمده‌بود. وقتی رسیدیم داخل کوچه، دایی اسماعیل داشت جلوی در خانه را آب‌پاشی می‌کرد، مژگان تا چشمش به سطل زباله‌ی کنار در افتاد مسیر حرکتش را هلال‌ کرد، ولی دیگر دیر شده بود، دایی گفت: ” مژگان! این سطل را خالی کن، آفرین دایی جان.” هردو باهم گفتیم :” سلاااام دایی ”
مژده خزید داخل خانه. منتظر ماندم تا مژگان برگردد.
کامران جلوی در خانه‌شان ایستاده بود، تا مرا دید خندید و گفت:” امسال خانم کمالی کلاس شما را تور زد، مبارکه مرجان! ”
زورکی لبخند زدم ولی چیزی نگفتم، شاید هم می‌ترسیدم یک کلمه بگویم و بزنم زیر گریه.
به خانه که رسیدیم، آقاجون داشت وانت آبی‌رنگش را داخل حیاط پارک می‌کرد. از دیدنش ، آن‌هم این وقت روز تعجب کردم. همیشه هوا تاریک بود که از مغازه می‌آمد. تا شب گوشه‌ای کز کردم.
– خدایا، یعنی می‌شود خانم کمالی معلم ما نشود؟
– یعنی می‌شود یک اتفاق بیفتد و کلاس ما را عوض کنند؟
آقاجون یک رادیوی کوچک دستش بود، گذاشت روی گوشش و با یک‌دستش موج آن‌را عوض کرد. صدای گوینده که با صدای بلند آمد، برای لحظه‌ای همه ساکت شدیم.متوجه نشدم چه می‌گوید.
مادر گفت:” خبر جدید نیامده؟ “
آقا‌جون گفت:” به پالایشگاه حمله کردند، می‌گویند خمپاره، تانکی‌فارم را منفجر کرده”
مهران خندید و یواشکی رو به مهرداد گفت: ” آخ مهرداد تانکی، اسمت منفجر شد “
مهرداد که رفته‌بود روی چهار‌پایه و از روی یخچال جعبه‌ی بیسکوییت را به‌زور پایین می‌آورد، عصبانی به مادر نگاه کرد: ” مامااااان، یه چیزی بگو، من چاق نیستم.”
مادر محکم کوبید پشت دستش و هم‌زمان از جایش بلند شد.
– ” خدا لعنتشان کند، کسی طوریش نشده؟ ” برگشت و اخمی به مهران کرد.
– ” چند تا از کارگرهای پالایشگاه ازبین رفتند.”
مادر بلافاصله چادر رنگی انداخت سرش و دوید سمت خانه‌ی دایی اسماعیل، مهرداد هم پشت سرش دوید.
آقاجون دستش را بلند کرد و گفت: ” حالا هول نکنید. بگذارین صبح بشود، ببینیم چه پیش می‌آید؟” مادر و مهرداد به خانه‌ی دایی رسیده بودند.
مژگان سفره‌ی شام را پهن کرد، من و مهران از پله‌های کنار حیاط بالا رفتیم، آن‌شب نوبت ما بود که برویم پشت‌بام را آب‌ و جارو کنیم و رختخواب‌ها را پهن کنیم که تا آخر‌شب خنک شوند. با صدای آقاجون برگشتیم.
” بچه‌ها برگردید. امشب پایین می‌خوابیم. احتیاط شرط عقل است.”
مادرکه برگشت شام خوردیم، سر شام یواشکی با آقاجون پچ‌پچ می‌کرد. نفهمیدم چه می‌گفتند یا آن‌قدر در فکر مدرسه بودم که نشنیدم.
صبح روپوش پوشیده توی هال نشستیم سر صبحانه که آقاجون گفت:
” بچه‌ها رادیو آبادان اعلام کرد امروز مدرسه‌ها تعطیل هستند. توی خانه بمانید و پای‌تان هم به کوچه نرسد، مخصوصا با شما هستم، مهران! مهرداد!”
لقمه در دهان از جا پریدم. باورم نمی‌شد. خدایا دستت درد نکند. یک‌روز هم یک روز است.

***
چند‌روزی که گذشت، کم‌کم نگرانی و وحشت به جان همه افتاد. عراقی‌ها از خرمشهر وارد شهر شدند. شب که می‌شد برق را قطع می‌کردند برای خطر حمله‌ی احتمالی. توی کوچه‌ی ما هم همسایه‌ها بیرون می‌آمدند. یک رادیو و یک شمع می‌شد مرکز دایره‌ی بزرگی از آدم‌ها.
پنج‌روز از حمله‌ی عراق گذشته‌بود. مدرسه‌ها همچنان بسته بودند. مدام صدای تیر می‌آمد. هر‌روز یکی از همسایه‌ها شهر را ترک می‌کردند. کوچه خالی شده‌بود. شب که دورهم جمع شدیم، آقاجون گفت: ” شهر برای زن‌ها و بچه‌ها خطرناک شده، امروز توی بازار می‌گفتند، اگر عراقی‌ها ازخرمشهر پیشروی کنند، وارد آبادان می‌شوند. “
دایی گفت: ” بچه‌هارا به اصفهان می‌بریم و خودمان برمی‌گردیم. “
آن‌شب مادر مشغول جمع کردن وسایل شد. ما هم با نور شمع، از کشوها لباس برمی‌داشتیم. آقاجون سرش را تا نیمه آورد داخل اتاق:
” بچه‌ها دو‌دست لباس بردارید، یک‌دست بپوشید و یک دست همراه بیاورید. بار ماشین‌ها را سنگین نکنید.چند هفته‌ی دیگرسروصدا می‌خوابد، شما را برمی‌گردانیم.”
صبح زود به‌سمت اصفهان و منزل دایی ابراهیم حرکت کردیم. یک هلهله‌ی عجیبی توی تنم راه افتاده بود که نمی‌توانستم درک کنم.
بجای مدرسه داشتیم می‌رفتیم سفر، و از خانم کمالی هم خبری نبود.
– یعنی خدا دعایم را شنیده‌بود؟ 
– اصلا به من‌چه، تقصیر خانم کمالی بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما