تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ایستگاه اتوبوس
نویسنده: نگین محمدی

به نام خدا
ساعت شش و نیم صبح از منزل برای رفتن به سرکار خارج می شوم
همیشه هوای سرد زمستان را به گرمای تابستان ترجیح دادم ؛ پوشیدن لباس های زمستانه حس و حال عجیبی در زمستان به من می دهد؛
به سمت ایستگاه اتوبوس می روم ، خیابان های شهر در این ساعت از روز بسیار خلوت و پر از حس آرامش است ؛ اتوبوس در ایستگاه متوقف می شود و سوار می شوم ؛ دیدن ایستگاه اتوبوس و خود اتوبوس برایم تداعی خاطرات شیرین دانشجویی است ؛ روزهایی که برای کلاس های ۸ صبح از ساعت ۶ بیدار می شدیم ویک ساعت و نیم وقتمان را با مردمانی که همگی برای رسیدن به سرکار و دانشگاه عجله داشتند هم مسیر بودیم ؛ هر روز تمام این مسیر را به تماشای مردم و محیط شهر می پرداختم ؛ تنها چیزی که هر روز بدون استثنا می دیدم صورت هایی مملو از عصبانیت ، خشم و بی خیالی بود ؛ گاهی فکر می کنم که چه می شود اگر یک روزمان را بدون خشم وعصبانیت به پایان برسانیم ؟
هر روز با دوستانم در زمان رفت و برگشت از خوابگاه به دانشگاه درطول مسیر شادی ها و لبخند هایی در وجودمان با توجه به اتفاق هایی که برایمان پیش می آمد شکل می گرفت ؛
اتفاق هایی شیرین برای دخترانی که رسما در اجتماع و در کنار مردم برای یادگیری و آموختن دانش حضور داشتند  ؛
گاهی اوقات که مردم شهر می فهمیدند دانشجو هستیم کمکمان می کردند وهوایمان را داشتند وهر زمان که به مادران و پدرانی که کمک می خواستند کمک می کردیم دعای خیرشان را بدرقه راهمان میکردند و چه لذت بخش بود کمک کردنی که در نهایت منجر به دعای خیرچنین فرشتگانی می شد
به یاد دارم در یکی از روزهای بسیار سرد زمستانی برای رسیدن به کلاس مدیریت مالی که از قضا استادش بسیار مقرراتی بود و اجازه ورود بعد از ایشان را نداشتیم دیرمان شده بود و تمام اتوبوس های مسیررودکی همگی رفته بودند و اتوبوس جدیدی که آمده بود مسافری نداشت و ما زمانی برای صبر کردن نداشتیم و پولیم در بساط نداشتیم که تاکسی بگیریم .
از ترمینال شماره یک خارج شدیم و با عجله تاکسی گرفتیم و دو نفر از دوستانمان را مسئول پرداخت کرایه ها کردیم ؛ به آقای راننده گفتیم یک  آهنگ بذارید و از اونجایی که آهنگی نداشتند رادیو را روشن کردند و تمام مسیر من در حال چرت زدن بودم و بقیه ی دوستانم هر کدام مشغول حساب کردن دخل و خرج خود و یا شنیدن موسیقی و تماشای منظره ی بیرون بودند
وقتی به دانشگاه رسیدیم پنج دقیقه به شروع کلاس مانده بود با عجله کرایه را پرداخت کردیم و به سرعت به داخل دانشگاه رفتیم ؛ وقتی به  در کلاس رسیدیم از پشت شیشه متوجه عدم حضور استاد شدیم ؛ در کلاس را باز کردیم و کل اکیپ با همان لحن پرشور همیشگی وارد کلاس شدیم و با دوستانمان سلام کردیم و به سمت صندلی های ته کلاس قدم برداشتیم زیرا ته کلاس بهترین جا برای چرت زدن و کشیدن کاریکاتور استادها بود 😁😁 ؛ چند لحظه بعد از ورود ما استاد وارد کلاس شد و به احترام ایشان بلند شدیم  
با صدای خانمی که مرا صدا میزند رشته افکارم را از دست می دهم و متوجه می شوم که به ایستگاه مورد نظر رسیده ام
کرایه را پرداخت می کنم ازاتوبوس پیاده می شوم و با لبخندی که بر لبانم نشسته  به سمت محل کارم راهی می شوم .
تقدیم به تمام دوستان دوران دانشگاه

زندگی سرشار از شادی و موفقیت برایتان آرزومندم
پایان

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما