تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

طلاقِ ناجوانمردانه
نویسنده: فریده فرد

دم دمای صبح بود. سیاهی شب ، دامن برچیده و آفتاب پاییزی ، حنجره ی آسمان را نشانه گرفته بود. تو که چشم هایت هنوز بسته بود ،در حسرت خواب ، مدام این پهلو وآن پهلو می شدی. با کوبیده شدن کوبه ی در، ازجا پریدی . اتاق از نور کم سوی سحرگاهی، می رفت تا پیراهن روشنایی به تن کند . پنجره های لختِ بدون پرده ، سرمای پاییز را مهمان اتاق کوچکت می‌کرد. اتاقی با دیوارهای نمدار و دود زده ای که، تنها مامنِ تو بود .
تو به خیالِ آمدن غلام، به تندی با انگشتان پایت، پتو و تشک پنبه ای خود را به کنار دیوار هل دادی و با عجله، کت قدیمی زوار در رفته ای را که هر روز عصر ، بعد از ورود به خانه از جا رختی پشت در اتاق آویزان می‌کردی را پوشیده ، و با همان زیرشلواری چهارخانه، به سمت در حیاط حرکت می کنی.
پله های لق بالکن تا حیاط را، دو تا یکی می کنی و مواظب هستی ، دمپایی ابری که گوشه ی کنار انگشت شصتِ لنگه ی راستش پاره شده، از پایت در نیاید .
از کنار حوضِ وسط حیاط ،رد می شوی و با صدای بلندی میگویی:
_ اومدم …
و در ادامه زیر لب آهسته میگویی:
_ چه مرگته غلام . ی نون سنگک و نیم سیر پنیر که این همه قیل و قال نداره.
کوبه ی در مدام به هم کوبیده می‌شد و تو باعصبانیت بار دیگر با صدای خش دارت می گویی :
_اومدم بابا ، چه خبرته؟
کلاغ ساکن کاجِ قدیمیِ کنارِ حوض ، با تو همنوا شده و بعد از غارغارِ بلندی ، به نشانه ی اعتراض به فریاد تو، به پرواز در می آید .
سرمای نشسته در جانت لرزه در وجودت انداخته بود . ولی با باز کردن در و دیدن او، سرما و هر حس دیگری را فراموش می کنی . آن چنان شوکه شده ای که، هر کلمه ای در دهانت می خشکد و فقط لبهایت ، به صورت نمادین برای گفتن جمله ای ، از هم فاصله می گیرند. چشم هایش هنوز همان درخشش ۲۰ سال قبل را داشت . با انحنای خنده ای ریزکه به جای لب هایش، ازچشم هایش روی صورت لاغرش سرازیر میشد .
چهره‌اش، با آن چروک های ریز گوشه چشمش، و نیم خط تقریباً عمیق پیشانی اش ، کمی شکسته تر بنظر می رسید . ولی در نظر تو ، چیزی از زیبایی اش کاسته نشده بود .
همه ی توانت را جمع می‌کنی و می‌گویی :
_ ریحانه ،تویی؟ باورم نمیشه . نکنه دارم خواب میبینم .
نیم قدمی به عقب برمی داری و در را برای ورودش چهار طاق ، باز می کنی .
ریحانه همینطور که وارد حیاط می شود می گوید:
_ سلام . آره منم . دوباره به هم رسیدیم . اینجا چقدر عوض شده .
با مکثی در چهره ی تو، ادامه می‌دهد :
_ تو هم عوض شدی .
و تو ، دستی به سر کم مویت میکشی و با خنده می‌گویی:
_ آره… دیگه پیر شدم . ولی تو تغییر نکردی .
وارد حیاط که می شوید، ریحانه با چرخشی به دور خودش، به همه جا با دقت نگاه می‌کند. انگار ،دنبال خاطرات خاک خورده سال‌ها قبل است. سال‌های جوانی ونو عروسی اش را که ، با تو در این خانه به دست حسرت سپرده بود .
یکدفعه جلوی پله ها می ایستد . به طرف حوض برمی‌گردد . همینطور که به سمتِ حوض قدم برمی دارد ، با ناراحتی به تو می گوید:
_ قاسم ، آخر کار خودت رو کردی؟ تو هیچ وقت از اون گلدان‌های شمعدانی خوشت نمی اومد . آخه چرا ؟
و در حالی که روی لبه ی حوض نشسته و یک دستش را درون آب حوض به چرخش در می آورد، به تو نگاه می کند و می گوید:
_ رنگ فیروزه ای حوض ، با قرمزی شمعدانها ، زیباتر می‌شد . و با چشم‌های خیره به دوردست‌ها و صدایی که از ته خاطراتش در می‌آمد، ادامه می‌دهد:
این طوری انگار ، خاک مرده روی حوض پاشیدن .
تو که هنوز از حضور ریحانه، آن هم بعد از این همه سال ، در شوک هستی ، لحظه به لحظه هزاران سوال درباره علت آمدن او به ذهنت هجوم می‌آورد .
ریحانه به سمت پله ها و به طرف تو می آید وتو می گویی :
_تو هنوز اون ها رو یادته؟ بابا تو دیگه کی هستی !! نمی خوای اون چندتا شاخه خشکیده را ول کنی؟ چقدر سراونا با من دعوا می کردی…..
ریحانه جلوی پله ها بود و با شنیدن این حرف تو،از بالا رفتن پشیمان می‌شود و به تو که کنارش ایستاده بودی نگاهی می‌اندازد ولی، چیزی نمی‌گوید . چشمهایش غریبانه بغض دار می‌شود و سکوت می‌کند. تو از گفتن این حرف ها و یادآوری تلخی های گذشته، پشیمان میشوی. بلافاصله ،حرف را عوض می کنی و می گویی:
_ اصلا ولش کن . بفرما . بفرما تو ،هوا سرده .
و همینطور که پله ها را به آرامی بالا می روی، ادامه می‌دهی:
_ حالا چه عجب از این ورا . فکر نمیکردم اینطوری بی‌خبر سراغم بیایی .
بدون منتظر بودن برای جوابِ ریحانه ، در اتاق را باز می کنی و به نشانه تعارف به او، کنارِ در می ایستی .
ریحانه ، زیپ پوتین پاشنه بلند مشکی اش را که، حسابی واکس خورده و براق بود را باز می‌کند و با تردید ، وارد اتاق می شود . تو هم پشت سرش وارد اتاق می شوی و از به هم ریختگی اتاق، در دلت خجالت زده می شوی . ریحانه همینطور که به دنبال جایی برای نشستن میگردد ، دکمه های بارانی اش را باز می‌کند .
تو با دستپاچگی ، ملافه‌ها و لباس‌های تلنبار شده ات را از جلوی پشتی برمیداری، تا جایی برای نشستن به او تعارف کنی .
_ بفرما . ببخش خونه ی مجردی دیگه .
ریحانه با اکراه روی دو زانو، کنارِ پشتی قدیمی ، زیر پنجره ، خود را جمع می کند و می‌نشیند و با طعنه می گوید:
_ هنوز هم مثل اون موقع ها شلخته ای .
و لبخند تلخی از به یاد آوردن زندگی مشترک با تو، بر لبان باریکش می‌نشیند .
تو هنوز در شوکِ آمدن او، سعی می کنی ذهنت را آرام کرده ، تلاش می کنی برای پذیرایی از او ، به اتاق نظمی ‌دهی . ولی شلوغی اتاق ، در مقابل شلوغی افکارت ، هیچ است . در حالی که به سختی رختخوابت را مچاله کرده تا در گوشه ی اتاق جا دهی ، بدون آنکه به صورت ریحانه نگاه کنی ، می‌گویی:
_ یعنی تو بعد از این همه سال ، اومدی که این حرف‌ها را برای بار هزارم به من تحویل بدی؟ بابا آره من هنوزم همون آدم لاابالی بی خانواده و بی مسئولیتم.
ریحانه از جا بلند می شود و تو، در حالی که سعی می کنی جلوی راهش بایستی ،می‌گویی:
_ باشه ببخشید . ولی آخه ، نمی فهمم ، چرا با هر جمله که میگی ، مثل همان موقع ها ، فقط نیش و کنایه تحویل من میدی ؟ مگه من و تو از هم جدا نشدیم ؟ خوب حالا دیگه حرفت چیه؟ من همینم . تازه وضع خونه و زندگیم را هم که میبینی . بدتر شدم که بهتر نشدم . اون موقع ها لااقل یه نیمچه تولیدی داشتم که امورات زندگیمو بچرخونم، الان اون را هم از دست دادم.
یعنی ی بی پدری سرم کلاه گذاشت و ورشکست شدم.
همه سفارش های منو با نامردی، زیر قیمت به مشتری‌ها م داد و تو بازار خرابیِ پارچه هم دیگه نتونستم چکهامو پاس کنم و دار و ندارم رو فروختم تا زندان نیفتم .
حالا هم که حال و روز مرا میبینی . این خونه هم تو رهن‌بانکِ . امروز فرداست که بیان مصادره اش کنن .
ریحانه که در تمام مدت صحبت‌هایت ایستاده ، به تو زل زده بود ، گفت :
_ می دونم . برای همین اینجام .
تو که ماتت برده بود، وسط اتاق ،همان جایی که ایستاده بودی ،نشستی و گفتی:
_ چی ؟میدونی؟ از کجا ؟
_ از همونجا که هنوزم خامِ غلام مفنگی هستی . به خیالت تو این ۲۰ سال ازت بی خبر بودم . یا شاید هم فکر کردی هرچی بلا سرم آوردی و دست آخر هم به خاطر کثافت کاری و رفیق بازی هات با یه بقچه زیر بغلم بیرونم کردی، یادم رفته و ولت می کنم ؟
تو که از تغییر لحن ریحانه هول برت داشته بود، به ت ، ت ، پ ، ت افتاده بودی، ولی خودت را از تکو تا نیانداختی و پا شدی مثل همون موقع هایی که زن و شوهر بودید به طرف ریحانه هجوم بردی . ولی دستت بالای سر خودت خشک شد. ریحانه ادامه داد:
_ آره ، بزن . بیا . هنوز هم همون آدم عوضی هستی که بودی . گفتم شاید ، بدبختی و بی کسی، آدمت کرده باشه . بیچاره مادرت . اون هم بعد از رفتن من، از دست تو دق کرد و مرد . تا آخرین روزهای عمرش به من سر می زد و درددل می کرد .
تو از شدت ناراحتی سرخ شده بودی و تمام خشمت را با مشت روی استکان کنار میز کوتاه سماور ،خالی کردی و با فریاد گفتی:
_ خفه شو . اصلا برای چی اومدی؟ اومدی بیچاره گی هامو به رخم بکشی؟
در حالی که دستت از سوزش زخم و خونریزی گرم میشد با همان مشت خون آلود، به عقب برگشتی و دوباره به سمت او مشتی را روانه کردی . ولی باز پشیمان شدی و دستت را محکم ، به دیوار کنار صورتش کوبیدی .
ردِ خونِ دستت ،دیوارِ دود زده را به قرمزی خون تو مهمان کرد . با بی حالی به نشانه تسلیم، رو به همان دیوار ،روی دو زانو نشستی و گفتی:
_ جون هر کی که دوست داری برو. بذار با بدبختیام تنها بمونم . نمیفهمم دنبال چی هستی ؟
هنوز ریحانه دهان باز نکرده بود که، صدای رعد و برق و به هم خوردن پنجره های چوبی پوسیده ، تو را به خودت آورد . به سمت پنجره رفتی تا مانع ورود باران به داخل اتاقِ نمورت شوی .
دستت هنوز خونریزی داشت . ریحانه با دستمالی به سمتت آمد ،
_بیا بگیر دستت را ببند . همه جا را نجس کردی. خونه ات به اندازه کافی توی کثافت هست، دیگه بدترش نکن .
صدای باران پاییزی ، تنها چیز مشترک آن لحظه های تو با ریحانه بود . دستمال را دور زخم دستت بسته بودی که، ریحانه به سمت در وسط دو اتاق رفت و وارد اتاق پشتی که ، هنوز لوازم قدیمی مادرت آنجا بود ،شد.
بغض داشت . سجاده ی پر از خاک مادرت را، از روی طاقچه برداشت . اشک امانش نداد و سرش را در سجاد فرو برد . هق هقِ گریه هایش، با صدای باران همراه شد . تو به آرامی وارد اتاق شد ی . روی لبه پنجره رو به حیاط ،نشستی و به دیوارِ باریکِ کنار چهارچوبه پنجره تکیه دادی . سرت را پایین انداختی و با صدای آرامی گفتی:
_ خدا بیامرزتش . تا لحظه ی آخر عمرش ،از تو می گفت . بعد از رفتنش، همه ی دنیا رو سرم خراب شد. بدشانسی پشت بدشانسی . انگار، با خودش برکت و خوشی را از زندگیم برده باشه . فکر کنم بخاطر طلاق تو، منو آق کرده بود . اصلا این ۱۵ سال بعد از مرگش، نفهمیدم چی شد که اینقدر گرفتار و بدبخت شدم .
ریحانه که حالا روبروی تو، کنار صندوقچه مادرت، روی زمین نشسته بود، گفت :
_روزهای اول ، بعد از طلاق، جایی برای رفتن نداشتم . چند شب رو خونه ی دختر خاله ام سر کردم، ولی بعدش مادرت اومد سراغم . خدا بیامرزتش ، برام یه اتاق گرفت . هر ماه از مستمری پدر خدا بیامرزت، اجاره اتاق را می‌داد. اون پنج سال، با کمک های مادرت بود که تونستم خیاط خونه را راه بندازم .
تو با شنیدن این جمله با تعجب گفتی:
_ مادرم ؟ پس چرا هیچ وقت چیزی به من نگفت ؟ خیاط خونه؟ مگه تو کار می کنی؟
همین موقع، گوشی ریحانه به صدا درآمد واو، با عجله موبایلش را از کیف تمام چرمی اش بیرون آورد و ، از اتاق خارج شد . تو با خودت گفتی: پس بگو ، میگم سر و وضعش مثل آدم حسابی هاشده . اولش فکر کردم شاید شوهر پولدار گیرش اومده .نگو خودش کارمیکنه .
هنوز فکری حرف های آخر ریحانه بودی که از اتاق مادرت بیرون می‌آیی . کنار میز چوبی پایه کوتاهی که گوشه اتاق، زیر سماور ،گذاشته ای می نشینی . از پارچِ استیل کنار میز، داخل سماور آب میریزی و روشنش می کنی .
حالا باران از تندی افتاده . صدای پچ و واپچ ریحانه را که در بالکن با گوشی صحبت می‌کرد میشنوی . کنجکاو می شوی بینی چه می گوید ، شاید جواب سوالاتت را بگیری . از پشت در اتاق، گوش تیز می کنی، ولی فایده‌ای ندارد.
در همین حال ریحانه وارد اتاق می شود . تو برای اینکه از زیر زبان ریحانه حرف بکشی با طعنه می گویی:
_ خوب بگو خانم بعد از چند سال برای چی اومده سراغ من . می خواد سرکوفتِ دارایی هاشوبهم بزنه .
پول و دارایی ات را میخوای به رخم بکشی؟
ریحانه در حالی که زیر پنجره نشسته ، به پشتی تکیه می‌دهد و میگوید :
_ به تو پُز بدم ؟ برای چی؟ من نیازی برای اثبات خودم به توندارم . اگر چه ، سالهاست که قدرت خودمو بهت ثابت کردم ،ولی تو نفهمیدی .
تو در حالی که تکه های شکسته استکان را از کنار میز جمع می کنی ،می گویی:
_ تو؟ اصلا چه قدرتی داری که بخواهی ثابت کنی …
یادت رفته ، روزی که داشتم مینداختمت بیرون چقدر التماس می کردی که تو همین زیرزمین، یه جایی بهت بدم تا آواره کوچه و خیابون نشی . حالا برام آدم شدی؟
ریحانه تو حرفت می‌پرد و می‌گوید :
_همین دیگه . تو این سال ها ، برای گرفتن انتقام همون روزا تلاش کردم . فکر کردی کی تو اون گرونی پارچه و کسادی کار ، همه قراردادهای کاری تو را از چنگت درآورد؟ آره من بودم. همه کارها را زیر قیمت دادم تا تاتو رو زمین بزنم . حالا هم اومدم این خونه رو از چنگت در بیارم . خبردارم چند بار از بانک ، برات اخطار اومده و کلی بدهی داری . اگه کمی عاقل باشی، هم بدهی هاتو میدم هم ، خونه رو به قیمت ازت میخرم.
تو که حالا از عصبانیت رگ گردنت بیرون زده و صورتت سرخ شده ، با مشت‌های گره کرده تمام قد روبه روی ریحانه ایستاده و فریاد میزنی :
_ پاشو گمشو برو بیرون از خونه ی من .دیگه نمی خوام صداتو بشنوم . پس فطرت نمک به حروم .
ریحانه باعصباتیت بلتد می‌شود و در حالی که به سمت در اتاق می‌رود ، دوباره روبه توبرمی گردد و می‌گوید:
_ من پست فطرتم یا تو . توکه اون موقع که بچه مو ،به خاطر کتکهای تو سقط کردم و تو بیمارستان بودم، با دختر همسایه رو هم ریختی . فکر کردی نفهمیدم. من نمک به حروم هستم ،یا تو. تو که همه طلاها و جهیزیه ام رو فروختی تا اون تولیدی کوفتی تو رو به راه کنی . بعدش هم که شلوارت دو تا شد و وضع مالیت خوب شد ، به بهونه ی حرف دکترکه گفته بود ، دیگه نمی تونم بچه دار بشم ، با تی پا انداختیم بیرون . بازم بگم ؟
تو سکوت کرده بودی. در اتاق محکم بسته شد . ریحانه همینطور که از پله ها پایین می‌رفت ، گفت:
_ فکراتوبکن .غلام میدونه تولیدی من کجاست. برای این خونه، مشتری بهتر از من پیدا نمیشه.
تو، وسط اتاق خشکت زده ، ولی با شنیدن اسم غلام، با عجله به سمت بالکن میروی .فریاد میزنی ،
_چی، غلام؟ یعنی توی این مدت اون نکبت مفنگی از تو خبر داشته ؟ آهای با توام .
ولی ریحانه از حیاط خارج شده بود . توبا پای برهنه، در حیاط که هنوز از باران خیس بود ، میدوی .
در حیاط را باز می کنی ، ولی قبل از خروج ، صورت به صورت غلام در می‌آیی . غلام با نان سنگک در دست و تکه ای پنیر در کیسه ، مات و مبهوت تو را نگاه می کند. چهره لاغر آفتاب سوخته اش ، با آن ته ریش جو گندمی و چشم های گود افتاده اش ، که مثل چشم های گربه برق میزد ، در صورت تو خشک شده بود .
با دیدن او ، به یاد حرفهای ریحانه افتادی . یقه ی غلام را دودستی گرفتی و داخل حیاط کشیدی. پشتش را محکم به دیوارکنار در کوبیدی و گفتی :
_ ای حرومزاده ی نامرد ، تو از ریحانه خبر داشتی؟ میدونستی تولیدی زده ؟ حاشا نکن که خودش الان اینجا بود و گفت، تو از همه چی خبر داری .
غلام می خواست چیزی بگوید، ولی آنقدر عصبانی بودی و پشت سر هم حرف میزدی، که فرصت گفتن حرفی را به او نمی دهی . بعد از چند سیلی محکم که به صورت غلام می زنی ، متوجه خونریزی مجدد زخم دستت می شوی و او را ، رها می کنی .
به سمت حوض میروی .
روی لبه حوض می‌نشینی .
غلام هنوز متعجب از حرفهای تو ، کنار دیوار ایستاده . باآرام گرفتن تو او ، کیسه پنیر را که از دستش روی زمین افتاده بود را برداشت و به طرف پله ها رفت. بدون حرفی از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.
تو که هنوز از شدت خشم، نفس نفس میزنی، پاهای برهنه ات از خیسی موزاییک های سرد حیاط یخ زده و بی حس شده.
چند لحظه ای نگذشت که غلام از اتاق خارج شد و توی بالکن روبروی تو ایستاد و گفت:
_ آره خبر داشتم .حالا که چی .مگه طلاقش ندادی. پس به توچه که چی کار می کنه . منم توسط مجید وانتی فهمیدم کجاست. خودم که باهاش تماس نداشتم.
تو با ناراحتی بلند میشی و میگی:
_ مجید وانتی ؟همون که تو راسته ی پرده فروشها مغازه داره ؟
_ آره. خودشه….
انگار اون به ریحانه تو تهیه پارچه و گرفتن سفارش ها کمک می‌کرده . الانم که…
یعنی الانم …
اصلا ولش کن . به جهنم . خونِ خودتو کثیف نکن.
بیا تو زیر بارون خیس شدی ، سرما میخوری . دستت چرا زخم شده .
با عصبانیت پله ها را دو تا یکی می کنی و کنارش می ایستی و میگی :
_الان چی ؟ چرا حرفت رو خوردی ؟
غلام پشتشو با تو کرد و با عجله وارد اتاق شد و گفت:
_ بابا بی خیال . چرا دنبال دردسری. به من و تو چه.
تو دوباره یقه غلام را می گیری و می گویی:
_ غلام دیوونم نکن . بگو ببینم چی به من ربطی نداره .
غلام یقه اش را از دست های تو بیرون می‌کشد و کنارِ پشتی ، روی دو زانو می‌نشیند و می‌گوید :
_بابا هیچی. الانم که ریحانه زن مجید شده ، دیگه کارهاش به تو ربطی نداره .
تو ناگهان ، تمام صحنه های ، روزهای گذشته ، قبل از طلاق ، مانند فیلمی از جلوی چشم هایت عبور می‌کند. روزهایی که مجید به بهانه های مختلف به خانه تو رفت و آمد می‌کرد . چند بار هم که تو نبودی با ریحانه در خانه تنها بودن . به یادت می آید که هر خلافی میکردی ، ریحانه می فهمید. حتی رابطه ات با سیما، دختر همسایه تون رو .
با خودت می‌گویی ، پس حتما همین نامرد گزارش منو به ریحانه می‌داده . داشته، زیرآبِ منو می زده. همه اینا نقشه بوده. ناامیدانه کنار میز سماور می نشینی وبه پنجره رو به حیاط خیره می‌شوی . غلام در حال صحبت کردن ، سفره کوچکی پهن کرده و چایی برایت ریخته می گوید:
_ قاسم، تو رو روحِ مادرت بیخیال این حرفا شو.
تو خودت به زور طلاقش دادی.
با هر کلمه غلام تو ، بیشتر به فکر فرو می روی . با خودت می گویی ، یعنی ریحانه هم به من خیانت می‌کرده؟ نه، نه . امکان نداره. اون نمیخواست طلاقش بدم . من اصرار داشتم بره.ولی ناخودآگاه از شدت ناراحتی با صدای بلند می گویی:
_ آخه پس چرا با اون یارو ازدواج کرده ؟
این همه مرد . چرا اون ؟
غلام با دستپاچگی به طرف تو می‌آید و می‌گوید:
_ بابا چه فرقی میکنه . تازه اون که بلافاصله بعد از طلاق شوهر نکرده که .فکرهای بد نکن . بیچاره چند سال خونِ دل خورد و کارکرد، زحمت کشید.
تو با دست به سینه غلام می‌زنی و او را که ،روبروی تو چمباتمه زده بود را، به عقب هُل می‌دهی و می‌گویی:
_ نه دیگه .حالا فهمیدم . این مجید بوده که با کمک ریحانه منو زمین زده و بیچاره ام کرده . ریحانه دستِ تنهایی نمی تونست این کار رو بکنه . همین امروز تکلیفم را با این نامرد روشن می کنم .
غلام در حالی که می‌خواهد مانع رفتنت شود ،جلوی در اتاق می ایستد و می‌گوید:
_ بابا ولش کن. اصلا برای چی بعد از ۲۰ سال پاشده اومده اینجا . به قول خودت ،حتماً بازم یه نقشه‌ی برات دارن .
_ آره درسته . حالا می خوان این خونه رو از چنگم دربیارن. ولی کور خوندن. حاضرم خونه رو بانک به حراج بذاره ولی، به اونا نفروشم.
_ چی؟ ریحانه پیشنهادِ خرید خونه رو بهت داده؟
خر نشی ردش کنی ها . بانک ازت مفت برمیداره . اینطوری لااقل پول خوبی دستت می‌آید و دوباره میتونی تولیدی تو راه بندازی.
تو در حالی که لباس می‌پوشی ،غلام مدام التماس می‌کند، تا تو را از رفتن منصرف کند. ولی تو گوشت بدهکار نیست و با عجله همان کتِ نیمدارت را روی پیراهن رنگ و رو رفته ات می پوشی و به راه می افتیی .
از حیاط خارج نشده بودی که سیگاری گوشه لبت گذاشتی و با دست لرزانت کبریت را آتش کردی .
ولی قبل از اینکه شعله ی کبریت به نوک سیگارت برسد ، به یادت می افتد که،اصلاً آدرس ریحانه را نداری . با خودت می گویی :
_مردک دیوانه کجا داری میری؟ تو که آدرس نداری.
از همانجا فریاد میزنی ،
_غلام ، های غلام ، خبرت صدات درآد
غلام با عجله از اتاق خارج می‌شود واز همان بالا می گوید :
_چی میگی؟ بابا سر صبحی همه روزا برا کردی.
_ حرف مفت نزن . ریحانه می گفت میدونی تولیدیش کجاست . راه بیافت بریم .
غلام همینطور که کفش نیم دارش را به پا می کرد، گفت:
قاسم جون هر کی که دوست داری از خر شیطون بیا پایین. می ترسم آخرش خودت پشیمون بشی .
ولی تو که حس تنفر و انتقام از مجید ، خونت را به جوش آورده بود ، گوشت بدهکار حرف‌های غلام نبود و جلوتر از او وارد کوچه شدی.
به ساعت نرسیده ، با غلام جلوی در تولیدی بودید .
یک ساختمان قدیمی وسط بازار .
توکه فکر میکردی در این ماجرا غلام هم در حقت نارفیقی کرده ، با لحن تندی درحالیکه با یک دست به پشتش میزنی و او را به جلو هل می‌دهی ، می‌گویی:
_ کدوم زنگِ ؟
غلام کاپشن گرم کن مشکی اش را مرتب می کند و در حالی که انگشتش را مقابل دکمه های زنگ می برد، نیم نگاهی از پهلو به سمت تو و می اندازد و می گوید:
_ طبقه دوم
ودکمه ی زنگ را فشار می‌دهد.
تو سرت را برای دیدن تولیدی بالا بردی . در همین موقع ، بدون هیچ صدایی در باز می شود .غلام را به کناری هُل می دهی و وارد راه پله می‌شوی.
درِ تولیدی ، به هوای ورود کارکنانش، باز بود. بدون معطلی وارد سالن می شوی .خانمی که پشت میز روبروی در ورودی نشسته بود، با دیدن تو، با عجله از جا بلند می شود و می گوید :
_آهای آقا کجا ؟ اینجا همه خانم هستنن. با کی کار داری؟
تو که دور و بر را به دنبال ریحانه از نظر می‌گذرانی، می‌گویی:
_ ریحانه. ریحانه کجاست ؟
زن هنوز کلمه ای برای بیرون کردن تو ادا نکرده بود که ، ریحانه به همراه مجید از داخل اتاق مدیریت خارج می شود . تو با عصبانیت می گویی:
_اِ ، پس این مرتیکه هم زن بوده خبر نداشتیم .
زن با ناراحتی میگه :
_ آقا مودب باشین . ایشون صاحب اینجان .
ریحانه با حرکت دست زن را به سکوت دعوت می‌کند . مجید با دیدن تو ،سرش را به زیر انداخته ،به داخل اتاق برمی‌گردد، و تو با صدای بلندی می گویی:
_آهای مرتیکه نامرد ، کجا میری؟
ریحانه در حالی که به طرف تو می آید می گوید:
_ تو اینجا چیکار می کنی؟
_ مگه خودت نگفتی اگه تصمیمم رو گرفتم بهت خبر بدم .
_خوب پس قصد فروش خونه رو داری؟
تصمیم عاقلانه ای گرفتی.
_ نخیر خانم . اشتباه می کنی. اومدم بگم با این کارت حاضرم بانک خونمو به حراج بذاره، ولی به توو اون شوهرِ نارفیقم نفروشم . خاک بر سر من که باید زنم بره با دوست و رفیق قدیمی خودم ازدواج کنه.
غلام وارد سالن شده و تو را از پشت بغل میکند .
ریحانه به اطرافش که حالا، از کارگرهای تولیدی شلوغ شده بود، نگاهی می‌اندازد و می‌گوید :
_بسه. اومدی آبروریزی کنی.
_ آره بذار همه بفهمن که شما دوتا چطوری سرمنوکلاه گذاشتید . بذار بفهمن تو چه آدم ناجوری هستی. بذار بدونن که همین آقا مجید، از وقتی زنِ من بودی، چشمش دنبال تو بود و گزارش کارهای منو به تو می داد، تا منو از چشمت بندازه .
ریحانه که جلوی تو ایستاده بود ،از عصبانیت ، صورتش برافروخته شده و سیلی محکمی به صورتت می زند . صدای سیلی ماننده بمبی در گوشِ همه منفجر شد و همه آنهایی که در سالن جمع بودند، به اتاق هایشان برگشتند .
چند ثانیه صداها در درز دیوارها فرونشست و ریحانه چهره به چهره ی تو، وسط سالن در چشمهایت خیره ماند، و تو که یک دستت را روی داغی صورتت گذاشته بودی ،از واکنش ریحانه، ذهنت سرریزاز سوال شده گفتی:
_ می بینم که دست بزن هم پیدا کردی . نه ،خوبه . دیگه تو این ۲۰ سال چه اتفاقاتی افتاده ؟
ریحانه ،مجالِ اضافه گویی به تو نمی دهد و می گوید:
_ آره ، اون موقع ها که تو می گفتی و من گوش می کردم ، تو کتک می زدی و من سکوت می‌کردم، سال‌هاست که تموم شده و گذشته . دیگه نمیذارم زندگیم رو خراب کنی. زندگی که ۲۰ سال براش زحمت کشیدم. حالا هم فکر نکن من و این مرد، که تو نارفیق میخونیش ، چشم مون دنبال اون خونه خرابه ی توئه . اونقدر داریم که تا آخر عمر، راحت زندگی کنیم .
تو پشت به ریحانه می‌کنی و می‌گویی:
_ آره میدونم .با پولای من ،خوب و خوش ، تا آخر عمر زندگی می کنید . اونم کنار هم مثل یه زن و شوهر خوشبخت.
_کی گفته مجید شوهرمنه ؟
همان موقع ریحانه ،چشمش به غلام که سرش را زیر می‌انداخت می‌افتد و با پوزخندی می‌گوید:
_ فهمیدم … ای بیچاره ، سالهاست برای دور کردن مزاحمتها ، توبازار و کاسبها ، چو انداختم که ، مجید شوهرمه . تا بی‌حاشیه به کار و زندگیم برسم . من با آقا مجید فقط شریک کاری هستیم .
این را هم بدون ، که تو خودت باعث بدبختی خودت بودی . همون موقع که حواست به کارگرات نبود و، بساط منقل و وافور ،هرشب تو خونت ، توسط همین غلامِ خیر ندیده ، به راه بود .
به نفعتِ پیشنهاد منو بابت خونه رد نکنی ، وگرنه اون راهم از دست میدی .
_ تفع ؟ چه نفع ای ؟ در هر حال آواره میشم . چه تو بگیری چه بانک .
تو که حالا با ناامیدی روی صندلی کنار گلدان نشسته ای سرت را زیر می اندازی . ریحانه بعداز چندثانیه سکوت ، انگار برای راضی کردن تو ، برای فروش خانه ، فکر تازه ای به سرش میزند و با صدای بلندی می گوید:
_ سمانه جان، دخترم ، لطفا چند لحظه بیا اینجا .
تو با شنیدن این جمله ناخودآگاه به سمت در اتاق مدیریت نگاه می کنی. دختری جوان ، با قامتی کشیده ، پوستی روشن با چشمهای عسلی، درست مثل چشمهای ریحانه و گونه های سرخ و برجسته ، در حالی که سعی میکند چشم هایش با چشمهای تو برخورد نداشته باشد، آرام کنار ریحانه می ایستد.
تو با تعجب به او خیره می شوی و در دل می‌گویی ، نه. مگه میشه؟ چه شباهتی به ریحانه داره .
همون طور که از تعجب خشکت زده بود بدون اراده ای می گویی:
_ مگه میشه ؟ تو که . تو که ..
ریحانه در حالی که دست دخترش را می‌گیرد و با خود به سمت مبل دو نفره کنارِ میز وسط سالن می رود، می‌گوید :
_بله . من بچه دار نمی شدم. یعنی تو اینطوری فکر میکردی. با نامردی و پول ، از همون دکتری که این تشخیص را داده بود، نامه گرفتی و با پارتی‌بازی منو به همین بهانه، ناجوانمردانه طلاق دادی . غافل از اینکه، همون موقع حامله بودم. و با بیان این جمله ، روی مبل، کنار سمانه می نشیند . و تو که خماری سراغت آمده و گیج و منگ به غلام که ،خیره تر از تو ، چشم به سمانه دوخته بود، نگاهی می اندازی .
همه قوای خودت را جمع می‌کنی ، به سمت دختر قدم بر میداری،ولی ریحانه فرصت صحبت به تورا نمی‌دهد و می‌گوید:
_ زحمت نکش ، از اول همه چیز رو بهش گفتم. خودش خواست پیش من بمونه. مادرت هم میدونست. الانم اگه می خوام اون خونه خرابه را ازت بخرم به خاطر همین دختره . نمیخوام خونه پدری اش به خاطر ندونم کاری تو از دستش بره . من مثل تو نیستم . اون زیرزمین را میدم به خودت که تا آخر عمر ی جای امنی برای موندن داشته باشی. این تنها وصیت مادرت بود که خونه را ازت بخرم و به نام سمانه بکنم .

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما