تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندگی یک مهره ی منچ
نویسنده: Zahra Sajadi

  1. من یک مهره منچم . من مهره منچ به دنیا میام و مهره منچ از دنیا میرم. و با افتخار آبی هستم ، درسته که فرمانده نیستم ولی یک سرباز پر افتخارم ‌.

زندگی ما مهره ها از توی کارخونه شروع میشه ، اون موقع نوزادیم بعد ما رو توی قنداقمون یعنی همون صفحه ی پارچه ای منچ میپیچن و بعد بسته بندی میکنن و بعدم ولمون میکنن به امان خدا البته اینطوریا هم نیست ولی ما رو میذارن توی مغازه که هرکی خواست بخرتمون بعد از این که ما رو خریدن زندگی ما تازه آغاز میشه اولین باری که میخوام بجنگیم خیلی هیجان داره وقتی که شرکت کننده تاس میندازه اولین مهره ای که از هر رنگ بر میداره میشه فرمانده و بقیه هم سرباز .

بعضی از مهره ها خیلی بدجنسن یجوری از بازی پرتت میکنن بیرون که تا دو روز بعدش مصدوم میمونی

ما زندگی خیلی خوبی داریم اما…

اگر کسی که ما رو میخره بچه ی کوچیک داشته باشه از همون اول فاتحه ی خودمون رو میخونیم چون میدونیم که دو روز نگذشته هر مهره یجا افتاده و بعد آدما ما رو پیدا میکنن و چون بقیه مهره ها رو پیدا نمیکنن ما رو میندازن دور تا یکی دیگه بخرن و این میشه پایان زندگی پر عظت و افتخار یک مهره ی منچ.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما