تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پرواز تا خانه
نویسنده: مریم پورعباس

پرواز تا خانه
به خاطر جثه ی کوچیکش همیشه ردیف جلو می نشست. چون دیدن چهره ی معلم در زمان گوش دادن به درس براش اهمیت داشت.
تمام تلاشش رو می کرد تا لباسهای کهنه شو پشت نمره های خوب قائم کنه. لباسهای چروک و کهنه ش مانع این نمی شدن که در جواب دادن به سوالات معلم اولین نفر نباشه.
وقتی معلمی اسمش رو می شنید قطعا دو تا نیمکره ی مغزش به دو تصویر مختلف فکر میکرد.
نیمکره ی راست به لباسهای کهنه، گشاد، کثیف و چروک نیمکره ی چپ به کارنامه ای با ستونی بلند که از نمره ی بیست ساخته شده بود.
با سایر دانش اموزها متفاوت بود. فقیر ترین همکلاسیش پدر کارمند داشت. اغلب دوستانش اولین یا آخرین فرزند یه خانواده چهار نفری بودن! ولی اون ششمین بچه ی یه خانواده ده نفری بود.
علی رغم اینکه خیلی کوچیک بود برای خودش اعتبار و غرور درست و حسابی داشت. ترسش فقط از شکستن غرورش و احساس حقارت بود.
***
این هفته باید شیفت بعد از ظهر میرفتن. و دریکی از روزهای هفته نماز جماعت در جلوی کلاس توی سالن برای کلاس اونها برگزار میشد.
–       بچه ها روز چهارشنبه نوبت نماز جماعت کلاس ماست. حتما با خودتون چادر سفید و تمیز و جانمازی بیارید.
همهمه توی کلاس شروع شد. هرکس در مورد چادر سفیدی که قراره برای اون روز بیاره صحبت میکرد.
دستش رو گذاشت روی شکمش.
–       آخ
–       چی شد ملیحه
–       هیچچی شکمم بدجوری درد گرفت
–       میخای به خانم معلم بگم. نه الان خوب میشم. خیلی وقتها اینجوری میشم ولی خود به خود خوب میشه.
–       ***
چهارشنبه خیلی زود از راه رسید
–       مامان آخه من چادر ندارم چیکار کنم
–       من نمیدونم. به خاطر یه روز نماز خوندن تو مدرسه که نمیتونم چادر بخرم برات
–       پس من چیکار کنم. چطوری باید اونجا نماز بخونم. همه میخان چادر سفید بیارن اونوقت من باید با روپوش مقنعه توی صف نماز بایستم. مامان بیا بگردیم بلکه یه چیزی پیدا کردیم.
ملیحه بقچه های بزرگ پر از لباس رو که روی هم گذاشته بودن گذاشت زمین و یکی یکی باز کرد وشروع کرد به زیر رو کردن لباسها.
–       من نمی تونم چیزی پیدا کنم. مامان خودت بیا پیدا کن، دیرم شد.
–       خدا بکشدتون، ببین خونه رو به چه روزی انداختن. همه ی لباسها که روی زمینه!
–       باشه جمع میکنم فقط یه چادر برام پیدا کن.
مادر نشست روی زمین و در بین تلی از لباسها دنبال چادر گشت.
–       بیا پیداش کردم
–       اینکه سفید نیست، مشکیه!!
–       خوب چه فرقی داره چادر چادره دیگه
–       ولی همه ی بچه ها با چادر سفید میان
–       چه فرقی داره میشه با این هم نماز خوند
–       ملیحه چادر مشکی کاغذی رو سرش کرد تا ببینه اندازش هست یانه.
–       کاملن اندازه ته.
–       کاش میشد اتو کنیم، خیلی چروکه.
–       اتو از کجا بیارم؟ پاشو برو دیرت شد
زنگ دوم تموم شد
-بچه ها برین وضو بگیرین و آماده شین آقا اومده
همه ی بچه ها رفتن سر ابشخور حیات و وضو گرفتن
موکت قهوه ای رنگی توی سالن پهن شد. همه ی بچه ها داشتن آماده میشدن. چادرهای سفید و گل گلی که با ردیفی از گلهای کوچیک قرمز به شکل تل تزئیین شده بودن.
چادر مشکی رو سرش کرد و در ردیف سوم نشست.
-کاش من هم یکی از اینها داشتم. ای کاش امروز نمی اومدم. خوش به حالشون.
یعنی میتونم مامان بابا مو با یکی پولدارش عوض کنم.
نماز تموم شد و همه مشغول تا کردن جا نمازهاشون شدن.
وقتی همه وسایلشون رو جمع کردن معلم اومد سراغش
–       پس چرا چادر سفید نیاوردی؟
گرما تمام وجودش رو گرفت. ضربان قلبش بالا رفت، زبونش گرفت، صورتش سرخ شد. شروع کرد به توجیه. اشکهای داغ روی صورتش جاری بود. نمیتونست هیچ کلمه ای پیدا کنه. تمام تلاشش رو کرد تا بگه قبلن یه چادر داشته که گوشه ش چسبیده به علاء الدین و سوخته. و الان مجبور شده این چادر مشکی رو بیاره و حتما سعی میکنه هفته های بعد یه چادر سفید بیاره.
همه ی بچه ها نگاش میکردن. معلم یه چیزهایی میگفت ولی اون اصلن نمی شنید. چیزی که ازش می ترسید اتفاق اتفتاد.” تحقیر”
روز بسیار بدی بود. تمام تلاشش رو کرده بود ولی غرورش شکسته بود. تمام شب به این فکر کرد که فردا چطوری باید برم مدرسه. حتما همه ی بچه ها توی خونه گریه کردن منو تعریف کردن و بهم خندیدن. ای کاش تا فردا همه فراموشی بگیرن.
روز بعد ساکت تر از همیشه رفت مدرسه. همه چیز مثل روزهای عادی بود. هیچ کس صحبتی درباره ی اتفاق دیروز نکرد.
خوشحال بود که همه فراموشی گرفتن. زنگ اخر معلم صداش کرد و گفت:
وقتی میری خونه یه سری به دفتر مدرسه بزن
دلهره تمام وجودش رو گرفت. یعنی چی شده که باید برم دفتر. خدا کنه دعوام نکنن.
زنگ به صدا در اومد. بچه ها با عجله کتابهاشون رو گذاشتن توی کیفشون و از کلاس بیرون رفتن.
به آهستگی وسایلش رو جمع کرد. دستهای سردش عرق کرده بود. به آرامی وارد دفتر مدرسه شد.
–       سلام. به من گفتن بیام دفتر
–       ناظم گفت: سلام . روی اون میز بزرگ یه بسته هست بردار مال توعه
یک کیسه ی پلاستیکی سفید که داخلش یک بسته ی کادو پیچ شده وجود داشت.
بسته رو برداشت و به سرعت از مدرسه بیرون رفت. با عجله کوچه ی مدرسه رو دوید و به خیابان اصلی رسید. کیسه پلاستیکی رو بالا اورد. با انگشتهای کوچیکش قسمتی از کاغذ رو پاره کرد. پارچه ی گلداری از بین سوراخ کاغذ پیدا شد.
دیگه لازم نبود همه شو باز کنه. فهمید چیه. چادر نماز سفید و گلدار
سر از پا نمی شناخت. سرعتش بیشتر و بیشتر شد. دیگه روی پاهاش راه نمی رفت. اشتیاق شدیدی برای دیدن چادر داشت. بدنش داغ شد، مثل زمانی که به معلم توضیح میداد چرا چادر سفید نیاورده. اما این داغی فرق میکرد. او از زمین جدا شد. دوبال روی شانه ش رویید. تمام مسیر مدرسه تا خانه هیچ چیزی ندید غیر از آسمان.  او تا خانه پرواز کرد .
 
 
 
 
 
 
 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما