تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

*مــن کــرونا نــــدارم *
نویسنده: مَهــــآشوب

دیوانه شده بود و دیوانه وار  در راه آرزوهایش میدوید و هرچه جلوتر میرفت این اشتیاق بود که تصاعدی در رگ هایش بالا و بالاتر میرفت به جای خون در رگ هایش کار جریان داشت  و همه معنای تلاش را در عرق پیشانی اش پیدا میکردند

مادران با دست او را مثال میزدند و دختران به رقص دستش  روی ناخن ها غبطه میخوردند و آرزوی جای او بودن را داشتند ولی ارزوی چیزی را داشتن بدون تلاش برای رسیدن  ، مثل چشیدن غذاییست که طعم ندارد…

چه چیزی میتوانست مانع شود سر راهش ؟

باد و بوران یا سردی و گرمیه هوا؟

خرابیه ماشین یا مشغله ی درس  ودانشگاه ؟

به سان ماشینی شده بود که راننده اش به محض پر کردن باک بنزین با سرعت ۲۰۰  کیلومتر بر ثانیه به جای زمین در اسمان ها پرواز میکرد …

نه از کرونای تازه امده میترسید و نه از بیماری و تب و سرفه !!!

هیچ چیز نمیتوانست مانع او شود

اما نمیدانست گاهی اوقات ممکن است ماشینی که شتابان حرکت میکند اسیر دست انداز های نامرئی در راهش شود …! نمیدانست دست انداز هایی در زندگیش هستند که جلوی سرعتش را میگیرند

سرفه و عطسه و ابریزش بینی ؟؟ مانع خوبی بود برای کم کردن سرعت ماشین دیوانه اش!؟

دیگر مثل سابق صبح با انرژی زیاد  از خواب بیدار نشد با احساس سنگینی سرش چشم گشود و ابریزه های بینی اش به او نشان از سرماخوردگیه بدی میداد ، عذاب بد کرونا هم به ان حس مزخرف سرما خوردگی اضافه شده بود

از روی استیصال سرش را میان دستانش گرفته بود و عطسه ی ریزی کرد دو سه نفری که اطرافش بودند ماسک هایشان را بالا تر کشیدند و کمی فاصله را بیشتر کردند

او نگاه ها را میدید …در چشمان ادم های اطرافش ترس و نگرانی موج میزد و او میفهمید

خودش هم میترسید

تازه در دوره مورد علاقه ناخن اش شرکت کرده بود و اصلا دلش نمیخواست به خاطر یک سرما خوردگیه مسخره این دوره را از دست بدهد

چشمانش از آب پر شدند و با اولین پلک قطره ای از چشم هایش پایین امد

و به همین ترتیب قطره ای دیگر …هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که تمام صورتش پر از اشک شد

اشک میریخت و انکار میکرد…

  • نه نه! امکان نداره کرونا داشته باشم و این جمله هزار بار بر زبانش جاری شد ..

جز اینکه تست کرونا بدهد چاره ای نداشت ..میخواست خودش  را از بلاتکلیفیِ داشتن یا نداشتن(کرونا) خلاص کند !

دلهره داشت و دلش گواهیِ خوبی نمیداد …

تست داد ولی از جوابش میترسید …با خودش میگفت حال اگر جوابش همانی نباشد که میخواهم چه ؟

اگر همین یک ویروس ۰٫۱ میکرومتری مرا از کار  و زندگیم عقب بیاندازد چه ؟

فکر دختر پر از کار و کار و کار بود …کرونا نباید مانع پیشرفت او میشد

ماشین او پر از بنزین بود ولی دست انداز های نامرئی او را میترساند ..

صبر کردن چیز خوبی بود ولی نه برای او …

دوست داشت سرِ دقیقه ها فریاد بکشد و انها را وادار به دویدن کند .

دیوانه شده بود و مدام با قدم های عصبی اش خانه را متر میکرد.

گفتم نرو های پدرش و نگرانیه مادرش و شیطنت های عذاب اور خواهرش برایش غیر قابل تحمل بود

هیچ چیز نمیتوانست حال او را خوب کند

گوگل هم از دست او سرسام گرفته بود …او حتی از گوگل هم درمان خانگی و سریع کرونا را میخواست

این تلقین بود که به او میگفت کرونا دارد یا جواب تست نیامده اش؟

 بعد از دو روز طاقت فرسا حال باید جواب تستش مشخص میشد با دستان لرزان شماره را گرفت ..صدای پچ پچ ایه الکرسی مادر و چشمان منتظر پدر استرسش را بیشتر میکرد بوق های انتظار بدترین صدایی بودند که میتوانست در ان وضعیت بشنود با صدای بوق سوم گوشی را محکم تر به گوشش چسباند

با صدای زن در ان سوی تلفن هول شد و صدایش لرزان تر از همیشه از حنجره بیرون می امد

 

  • س،سسلام خستهه نباش،ششید ربیعی هستم تست کرونا دادم گفتن دو روز بعد جوابش میاد

صدای تق تق کیبورد کامپیوتر می امد گویی همه ی دنیا دست در دست هم داده بودند که دختر را منتظر بگذارند

با صدای زن چشمانش در حدقه چرخید ..حس میکرد بدنش یخ کرده است و سرمایش به فضای خانه هم منتقل میشود

جواب این تست به اینده اش بستگی داشت … اینهمه تلاش کرده بود تا در این دوره شرکت کند …تا به سفری برود که همه ی همکار هایش ارزویش را هم در خواب دارند و نه در و اقعیت!!

با شنیدن نامش سرش گیج رفت …بینی هایش هم کیپ شده بودند احتمالا انها هم از دیدن جواب تست میترسیدند که میخواستند ولی نمیتوانستند مثل همیشه سرریز باشند

 

  • -بله خانم ربیعی ، متاسفانه تست کرونای شما مثبت شده لطفا …

دیگر صدایی نمیشنید ..صدای زن را نمیشنید توصیه هایش را هم نمیشنید به اینکه میگفت در خانه بمانید هم توجهی نکرد

او در سرش فقط صدای شلیک گلوله ای را حس میکرد که هدف و ارزویش را نشانه گرفته بود

در سرش جنگ بودو در تَنَش لرز…

چشمانش را بست و گوشی را قطع کرد

چشمانش را بست و چشمه ی اشک هایش  راه خود را به گونه هایش پیدا کردند

دیگر نه مادر از او سوالی پرسید و نه پدر سرزنشش میکرد

انگار میدانستند که در درون او چه میگذرد …

چه کسی گفته بود که او مریض است ؟دیگر حتی ابریزش و سرفه هم نداشت

شاید بدنش هم از جواب تست حیرت زده شده بود که مات و مبهوت فقط نظاره گر حال و هوای دختر بود

هوای خانه برایش غیر قابل تحمل شده بود  …

دوست داشت در سرمای هوا بیرون برود وفریاد بزند من کرونا ندارم …

بیرون از خانه رفت تا شاید سرمای هوا التیام بخشد درد از دست دادن رویایش را …

در ایستگاه اتوبوس نشست و شاهدعبور  ماشین ها از خیابان بود

باید با یکی حرف میزد یکی که به او امید دهد و چه کسی بهتر از دوستی که در سختی ها همیشه با او بوده و زبانِ بد زبان ِ سختی هایش را میفهمید؟

یکبار…دو بار..سه بار زنگ زد ولی تماس هایش بدون پاسخ میماندند

چشم هایش را بست و لعنت به این شانسی زیر لب گفت و به دادن پیام کوتاهی بسنده کرد “مهلا تست کرونام مثبت شده”

همین کافی بود تا دردش را بفهمد و با او تماس بگیرد؟

هنوز یک دقیقه از پیامش نگذشته بود که زنگ زد

لبخند کمرنگی زد و پاسخ داد

-ملیکااا معلوم هست چی میگی؟؟ الکی نگو ینی چی کرونام مثبت شدههه

  در دل گفت :او هم باورش نمیشود ..حتی اویی که فرسنگ ها با من  فاصله داشت هم میدانست که من کرونا ندارم و ان دکتر لعنتی شاید اشتباه کرده

-ملیکا جان ،عزیزم اروم باش چیزی نیست حتما اشتباه شده …ببین چیزی نیست که …حتی اگه واقعا کرونا هم باشه حتما یه حکمتی بوده عزیزم تو  خودتو ناراحت نکن

چه قدرتی داشت که از فرسنگ ها فاصله این همه امید پرتاب میکرد ؟ چقدر این دختر را دوست داشت و چقدر ارام میشد با حرف هایش …

اشک هایش مصمم تر شده بودند برای ریختن و صدایش میلرزید

تمام بدنش گوش شده بود تا یک کلمه از او بشنود

-خب میخوای برو دوباره تست بده حتما یه اشتباهی شده

ینی میشد؟  در ذهش جرقه  ای خورد ….جرقه ای از جنس امید … بارقه ی نور را میدید

-بدو ببینم …اشکاتو پاک کن این چه وضعیه

از او تشکر کرد و تلفن  را قطع کرد …کمی حالش بهتر شده بود و حال میخواست جانی دوباره به ان هدف و ارزوی کشته شده در سرش بدهد حال وقت احیای ان بود

به اتوبوسی که او را به مقصد میرساند نگاهی کرد و این بار بدون معطلی سوار شد

از چه کسی میخواست او را کمک کند؟

همانی که این دلهره را در دلش انداخت و همانی که ان مثبت را در ازمایشش گذاشت؟

اری همان خالق دست انداز نامرئی؟…

اشک میریخت اما این بار امیدوار تر…

تست داد اما این باربا جرقه های پررنگ نور  و روشنایی…

قلبش ندای خوبی میداد ولی در سرش هنوز هم جنگ بود

یک طرف هدف و ارزویش خونین ومالین شده روی زمین در حال جان دادن بودند و طرفی دیگر سایه ی نحس کرونا سنگینی میکرد

از شدت ضعف بدنش میلرزید ولی او توجهی نمیکرد

در تاریکیه شب از خدایش خواست …

گریه کرد و از خدایش خواست …

از خدایش خواست او را ببخشد که از دست انداز نامرئی زندگیش غافل شده بود

از خدایش خواست که فرصتی دوباره به او بدهد …

حالا او با دختر یک هفته پیش زمین تا اسمان تفاوت داشت و این بار در دلش نور توکل به خالق دست انداز نامرئی مسیر زندگیش خودنمایی میکرد

حالا منتظر نتیجه دومین تستش بود . چند ساعتی از طلوع افتاب گذشته بود و این بار سراسیمه به بیمارستان رفت و با کلی پارتی بازی توانست خودش را به اتاق دکتر برساند

با نگاهش ملتمسانه به او نگاه میکرد و با فاصله از او ایستاد این بار باید ان کاغذ را در دستانش میگرفت و با چشمان خود میدید که این ویروس ۰٫۱ میکرومتری در کجای بدنش جا خوش کرده و قرار است او را از اهدافش دور کند !!

در دل خدا را میخواند و دلش پر و خالی میشد …

دکتر از بین ان سلفونی که بینشان قرار  داشت کاغذ را رد کرد  ، حال ان برگه در دستانش جا داشت و او فقط به دنبال جوابی برای رد فرضیه ی ساخته شده در ذهنش میگشت، میخواست سریعتر جوابش را ببیند

ارام و قرار نداشت و از بین انهمه کلمه  ی انگلیسی فقط یک کلمه میتوانست او را ارام کند

شاید این تنها منفی باشد که دیدنش همه را خوشحال میکند و او را هم ..

بالاخره دید …

ان منفی را دید و ایا این معجزه بود یا هشدار ؟

این یک هشدار بود ،یک تلنگر بود برای دختری که شتابان در مسیر هدف هایش قدم میگذاشت و ترسی از موانع نداشت

این یک درس بود برای او ..اینبار هم اشک ریخت اما نه از غم ..از شوق از شکر و از شادی

حال باید این خبر خوب را به او میداد ..همانی که در غم انگیز ترین دقیقه ی زندگیش با حرف هایش و با امید دادن هایش منجی او شده بود

حال میتوانست به خیابان برود و فریاد بزند من کرونا ندارم .

 

 “این داستان بر اساس واقعیت نگاشته شده است»

خوشحال میشم نظرتونو برام کامنت کنید.❤

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما