تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

واژه های کشنده
نویسنده: فایی سولوکلو

به خیابون رو به رو خیره شدم. ترافیک سبکه اما من عجله دارم. برای صدمین بار ساعت و عقربه ی سرعت سنج ماشین رو چک می کنم. می دونم نباید تند برم اما دوست دارم سر وقت برسم و نفر اول باشم. پانزده متر مونده به خروجی خیابون راهنما می­زنم و وارد خیابون فرعی باصفای پر درختی میشم که هوای گرم خرداد رو دلنشین کرده. تازه ساعت­ های صبحه . فکر می کنم امروز که وقت دارم سر راه کمی سبزی کوکو بگیرم و برای جشن امروز کوکوی دورنگ درست کنم. پسرام عاشق این غذان…

مرد بدون هیچ هشدار یا علامتی جلو روم سبز میشه؛ با اینکه سرعتم زیاد نیست اما برخورد ماشین حداقل هفت هشت متری پرتش میکنه. ماشین رو خاموش میکنم. کمی مضطرب شدم. نفس عمیق می­کشم و پیاده میشم.  هنوز در ماشین رو نبستم که یه عابر پیاده با اطمینان بهم میگه: خانم نترسید. چیزی نشده حتما حالش خوبه. از حرفش قوت قلب می گیرم و در جا ترسم کم میشه. انگار دیگه میدونم این تصادف مشکل خاصی رو ایجاد نمی کنه.

چند نفر دور مرد مجروح جمع شدند و نمیذارن ببینمش. یه زن که دست دخترش رو گرفته بهم لبخند میزنه و میگه: خیالت راحت عزیزم… چیزی نشده. همین که تو ماشین دیدمت با خودم گفتم معلومه یه خانوم رانندگی میکنه وگرنه الان اینجا صحنه ی خون ریزی بود. به لبخندش پاسخ میدم و تو دلم تایید میکنم. انرژیم برگشته!

به پسر جوون روی زمین نزدیک میشم. به من میگه: شما راننده بودید؟ میگم: بله واقعا متاسفم من اصلا ندیدمتون. با اطمینان به صورتم لبخند میزنه و میگه نگران نباشید چیزیم نیست. درواقع میخوام پاشم و برم اما این آقایون نمیذارن جم بخورم. میخوان مراحل اداری طی بشه.

به تمام بدنش نگاه میکنم. درسته چیزی نشده ولی یه بخش هایی از لباسش پاره شده و یه کفشش هم نیست. میگم: جانتون سلامته پسرم؟ سر تکون میده و من نفسی رو که از اول تصادف تو سینه ام حبس شده  با رضایت عمیقی خالی میکنم، خداروشکر. ادامه میدم: دوستان درست میگن باید به پلیس و پزشک و محاسب خبر بدیم. به سه چهار نفری که دورمون جمع شدم نگاه می کنم و میگم: ببخشید میشه یکی لطف کنه و به اورژانس خبر بده؟ تلفن من خاموش شده…

با خودم فکر می کنم اصلا اینکه این ساعت مجبور شدم برگردم خونه همین خاموش شدن تلفن بود. دیگه دارم پیر میشم و باید برای بردن شارژر گوشی به سر کار یه مورد به چک لیستم اضافه کنم. تو همین فکرام که کِی این قدر پیر شدم و حافظه ام ضعیف شده که صدای آمبولانس و آژیر پلیس میاد. یک نفر میگه درسته سریع میرسن ولی سه تا ماشین برای اتفاقات جزئی و اعزام حداقل سه نفر برای ترافیک هم خوب نیست. کاش طرح «حکیم» تو مجلس رای بگیره. بقیه در مورد این موضوع جدید حرف میزنن.

یادم می افته این طرح رو نماینده ی شهر من به مجلس ارائه داده. اگه رای بیاره با استفاده از هوش مصنوعی، آموزش افرادی که هم کمک های پزشکی جسم و روح بلد باشن و هم بتونن قضاوت و محاسبه رو انجام بدن؛ از میزان حضور نیروهای امدادی تو هر حادثه ای کم میشه. ایده ی خوبیه اما تردیدهایی هم درمورد هوش مصنوعی داریم. به شخصه می ترسم که هوش مصنوعی با کنترل ورودی داده ها بالاخره انسان ها رو کنترل کنه. درواقع فقط من نیستم که نگرانم این نگرانی چند دهه است بین فلاسفه و جامعه شناس ها مطرح شده و بحث سرش زیاده. البته همه ته دلمون می دونیم که بالاخره توجیهات اقتصادی طرح به نفع هوش مصنوعی تموم میشه.

 افسر پلیس که بهمون نزدیک میشه جلو پاش بلند میشم و سلام میدم. دکتر اورژانس اول به پسر جوون میرسه و میگه: هیچ مشکلی در جسم و روح دیده نمیشه. الحمدلله جانش کاملا سلامته.

محاسب هم با مهربونی سر تکون میده و میگه: فقط به لباس ها و کفشش صدمه خورده. اینا رو باید محاسبه کنم. دفترچه ی همراهش رو باز میکنه و میگه: الان حساب میکنم چند دقیقه اجازه بدید.

بعد نوبت منه. افسر پلیس بهم میگه: خانوم محترم مدارکتون رو بدید تا صورت جلسه کنم. به صورتش نگاه میکنم که آفتاب سوخته شده و معلومه مدت زیادی جلو آفتاب به عبور و مرور ماشین ها نظارت داشته با اینکه پیشونی اش پر از چین و چروکه اما سنش کمتر نشون میده. معلومه این خطوطِ اخم از بدخلقی نیست و از نور آفتاب  یا ضعف بینایی اینجوری شده. چهره اش من رو یاد جوونی های همسرم می اندازه که همش بهش میگفتم : اخم نکن! به افسر میگم: متاسفانه وسایل تو ماشین هستند؛ اجازه بدید بیارم. تا میخوام حرکت کنم بهم میگه: شما اینجا بمونید آقای دکتر بررسی کنن شرایطتون رو. من بعدا هم می تونم چک کنم.

 دکتر بهم میگه روی صندلی­ هایی که چندتا از کسبه ی خیابون آوردن و تو پیاده رو چیدن بنشینم. بعد از معاینه­ ی چشم و نبضم؛ فشارسنج رو به بازوم می ­بنده. میگه: چرا فشارتون پایینه؟ اتفاقی افتاده؟

 جواب میدم: راستش یه ذره استرس دارم. مربوط به حادثه نیست می خوام سریع برم خونه. افسر و مرد جوون حرفاشون رو زدن و بهمون نزدیک شدند. افسر میگه: مشکلی پیش اومده؟ وضعیت اورژانسیه؟

میگم نه اصلا!  راستش رو بخواید امروز اولین روز شروع دوره ی صد داستان پسرام هست و میخوام اولین نفری باشم که برای داستانشون نظر گذاشته.

محاسب میپرسه: پسراتون؟

به پسرا فکر میکنم و با لبخند میگم: اره دوتا پسر دوقلو دارم و خیلی میخوام اولین نوشته اشون رو بخونم…از دیشب که کار رو شروع کردند؛ هیچ کدوم نذاشتن متنشون رو ببینم.

دکتر میخنده و میگه: خدا نگهشون داره عضو دوره­ ی چندم هستند؟ دختر من شهریور پارسال صد داستان ۴۶۰ رو تموم کرد. آخرین روز براش جشن گرفتیم. عکساش رو هنوز تو گوشیم دارم احتمالا. فشار سنج رو باز میکنه و میگه بذارید الان پیدا میکنم نشونتون میدم.

مرد جوون هم بهم نگاه میکنه و میگه: نگران نباشید خانوم. حتی اگر اولین نظر رو نذارید؛ مهمترین نظر ها مال مادر هاست. تازه همون طور که شاهین میگفت: قرارنیست هیچ اتفاق بدی جلوی حرکت پسراتون رو بگیره. اونجا که رو زمین افتاده بودم داشتم فکر میکردم الان اگه زمان دوره ی صد داستان من بود؛ این اتفاق رو به عنوان یه داستان می نوشتم.

بهش دقیق تر نگاه میکنم. احتمالا بیست و دو ساله است. موهای وزوزی خرمایی اش خیلی تو چشمه اما صورتش خیلی کوچیکتر نشون میده. اول فکر میکردم سی سالی داشته باشه. بهش میگم: خب الان بنویسید.

میگه: خیلی وقته داستان ننوشتم. الان مهدنس اداره برقم اما هر روز صبح صفحات صبحگاهی پرو پیمونی می نویسم. با غرور سینه اش رو جلو میده.

قبل از اینکه جوابی بدم افسر و محاسب تشویقش میکنن که آفرین چه اراده ی خوبی داری و دکتر میگه : برای همینه اینقدر روحش سالمه. فاکتور سلامت روحش روی ۹۴ درصد بود. کم پیش میاد معمولا.

اینبار همه با حس تحسین بیشتری به مرد جوون نگاه میکنیم. به فاکتور روح خودم فکر میکنم که احتمالا حول و هوش عدد ۸۰ هست. افسر داره درمورد شیوه های آزاد سازی ذهن از طریق یادداشت های روزانه، با مرد جوون حرف میزنه و همه گوش میدیم. وسط حرفاش متوجه میشم که مغازه ی پدرش دو خیابون پایین تره و کتاب فروشی داره. لحن پسر در ادای واژه های کتابفروشی و پدرش نامشخصه. کسی چیزی نمیگه اما همه تنش در واژه و لحن رو احساس میکنن.

محاسب مبلغی رو که باید بپردازم رو بهم میگه و من با کارت شهروندی پرداخت میکنم. از اون جایی که عابر پیاده در عبور از خط عابر مقصر هست؛ امتیاز منفی نگرفتم و این خیلی خوشحالم میکنه. افسر محاسب میگه: خوشحالم امتیاز منفی نگرفتید؛ تو سابقه اتون دیدم از هفده سال پیش که گواهی نامه اتون تجدید چاپ شده، حتی یه تخلف نداشتید. نه جسمی و نه روحی! احسنت بهتون.

یهو صدای داد زدن بلند میشه. از اون ور خیابون یه مرد هیکلی با موهای بلندِ بهم ریخته؛ داد میزنه: آرش!

با قاطعیت می تونم بگم که این بلند ترین دادی هست که در سال های اخیر شنیدم. ضربان قلبم در جا بالا میره. انگار جسمم قبل از ذهنم فهمیده یه خطر در کمینه. پسر جوون میره سمتش و میگه : بابا من سالمم نگران نباش. ولی مرد دوباره با صدای بلند میگه : کدوم «بی پدری» این بلا رو سرت آورده. یه لحظه چشمم سیاهی میره. متوجه دویدن افسر پلیس به سمت مرد شدم اما خودم میدونم کار از کار گذشته. عضلات قلبم از هم دریده شدند؛ هجوم خون و درد رو به بدنم حس میکنم. مرد افتادنم رو میبینه. احتمالا شش متر با من فاصله داره. قبل از اینکه افسر بتونه دهان بند رو روی صورتش بذاره باز بهم شلیک میکنه: توی سلییی … اینبار دیگه مطمئنم از دست هیچ کس کاری  ساخته نیست. ضربه خیلی شدیده بدنم تشنج میکنه. دکتر و محاسب سعی میکنن بهم کمک کنند. دکتر یه سوزن رو توی رگ دستم فرو کرده اما چشمای غمگینش رو می بینم…

چشام هنوز باز هستند اما دو طرف چشمم تاریک شده و تاریکی هی بیشتر و بیشتر میشه. یاد پسرام می افتم. یاد خنده های بچگی اشون. یاد اولین راه رفتن هاشون و اولین باری که براشون کتاب خوندم. دلم براشون به درد اومده حتما از دست دادن مادر تو این سن براشون فاجعه میشه. می ترسم عذاب وجدان بگیردند یا خودشون رو سرزنش کنند. خصوصا پسر بزرگم حتما از اینکه نذاشته اولین داستانش رو بخونم پشیمون میشه. به زور می خوام حرف بزنم. به دکتر میگم: صد.. صد… پسرااا ولی دیگه نمیشه حرف بزنم. همه چیز تموم میشه.

آن شب مسئول پرونده­ گزارش صحنه ­ی جرم را می­خواند. چایی تلخ همیشگیِ کنار دستش یخ زده است. متن گزارش و عکس­هایی که واحد تحقیق از مقتول گرفته اند؛ حس بدی را در او ایجاد کرده اند.  قطعا در طی سال های زیاد کاری؛ با صحنه های فجیع ­تری از این مواجه بوده است اما دو قطره اشک گوشه­ ی چشم مقتول -که در تصاویر کاملا مشخص هستند- قلبش را منقلب کرده است. برگه ی گزارش دکتر اورژانسی که در زمان وقوع قتل در صحنه بوده را برمی ­دارد.

مقتول خانم ساجده احمدی در ساعت ده و سی و هفت دقیقه صبح روز چهارشنبه؛ ۱۲ خرداد بر اثر خون ریزی شدیدِ منجر به ایست قلبی فوت شد. در ساعت ده و سی و چهار دقیقه، جسم در اثر برخورد دو واژه ی کشنده از نوع دشنام های درجه دوم که به جان مقتول اصابت کرده بودند؛ دچار خونریزی شدیدی شد. انرژی روحی مجروح بعد از اولین شلیک به مرز ۱۰ درصد و در زمان اصابت دومین واژه به کمتر از ۴ درصد رسید. تزریق دارو و اقدامات احیای فوری؛ بی نتیجه بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما