تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بنفشه
نویسنده: سمانه نژاد

عاشق بنفشه است. بهار كه مي ايد سرزنده تر ميشود. ميگويد كاش فصلي جز بهار نبود. ميگويد : كيف ميكنم بنفشه هاي مخملي را ميبينم، اصلا تو چرا برايم بنفشه نميكشي؟ ميداني كه چقدر عاشقش هستم.
گفتم:به روي چشم ، عكسش را انتخاب كن .من ميكشم
گفت: من نميدانم. بكش ، هر چه كشيدي، بنفشه بنفشه است. البته مادر جان اگر روي تابلو ديگري كار نميكني و مشتري نداري برايم بكش.
لبخند زدم و تار مويي كه بين مژگانش گير افتاده بود را ازاد كردم و گفتم براي تو همه چيز تعطيل است، نميتوانستم بگويم من مشتري براي تابلو هايم ندارم و ان ها را براي دوست و رفيق رايگان ميكشم. هيچ كس بابت اينها پولي نميدهد.
وقتي روي تابلوئه بنفشه كار ميكردم تا گلبرگهاي مخملي را به تصوير بكشم مدام برايم چاي مي اورد تا به هواي ان ببيند چه از اب در امده؟
و لبخندي ميزد و ميگفت خسته نباشي مادر
بنفشه ها را كه در گلدان سفالي طرح دار طراحي كردم.
وقتي بنفشه ها جان گرفتند و رنگ و لعابشان زياد شد پستي در اينستاگرام گذاشتم و ازين كه ان را براي مادرم ميكشيدم افتخار ميكردم. درست دو ساعت بعد از گذاشتن پستم، دايركتي دربافت كردم كه براي بنفشه هايي كه مادر سفارش داده بود مشتري پرو پا قرص پيدا شد. ان نقاشي را نفروختم اما شبيه ان را كشيدم و پول خوبي بابت ان دريافت كردم. مطمينم نفس مادرم در رنگها دميده شده و به هنر من جان داده بود.
مادرم ان نقاشي راقاب كردو به ديوار زد درست بالاي تلويزيون، زير مهتابي.
انچنان با عشق به ان نگاه ميكند.احساس غرور ميكنم.اين قاب تصوير بنفشه است درست همان جايي ك از اول بود هنوز همان جاست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما