تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گامِ آخر
نویسنده: فریده فرد


حسام به سختی با پوتین های قدیمیِ دورانِ سربازی برادرش که ، هنوز کمی به پایش بزرگ بود ، جاده کوهستانی و باریکِ پر از برف و یخ را طی می‌کرد. سنگینی جعبه ی روی کولش و پوتین هایی که گل و لای زیادی با آن چسبیده بود باعث شده بود با قدم های کوتاه این مسیر را طی کند . هوا سرد بود و نفس ها در فاصله چند سانتی صورت یخ میزد.
حسام درد شدیدی را در کمرش حس می کرد‌.
از وقتی عددِ سنش دو رقمی شده بود ، همراه پدر و برادرش ، این مسیر را طی کرده بود. ولی تا حالا چنین دردی به سراغش نیامده بود
جعبه ی چوبی را که با شال پدربزرگ مرحومش به کمرش بسته شده بود را کمی جابجا کرد . ولی درد همچنان ادامه داشت . تلاش کرد با شمردنِ گام هایش، درد را فراموش کند .
پدر ، چند متر جلوتر از او ، به همراه بقیه کولبرها، یافتنِ مسیر را در این هوای مه آلود و سرد کوهستانی ، برای او و بقیه نوجوانها راحتتر می کرد . ولی سرما و سنگینی بار ، حرکت را کند کرده بود . در تاریک و روشنی هوا ، حرکت می کردند و با نزدیک شدن به طلوع خورشید، بدن نحیف حسام گرمای بیشتری را حس می کرد و به ادامه راه امیدوارتر می‌شد .
بارشِ سنگینِ برفِ روز قبل ، جاده را برای حرکت خطرناک تر از همیشه کرده بود.
خیلی از گودال ها از برف و یخ پوشیده شده بودند و اگر بلدِ راه، آنها را راهنمایی نمی کرد ،هر لحظه امکان داشت سقوط کنند .
جوانترها سعی می‌کردند قدم هایشان را جای پای بزرگترها بگذارند، ولی هر از گاهی لغزش آنها در حرکت وقف انداخته و منجر به فاصله بین آنها می‌شد.
حسام به یادِ کاظم، دوست و همکلاسی دوران دبستانش افتاد. دو سال قبل تازه ۱۳ سالگی را پشت سر گذاشته بود که، در یکی از همین گودالها پایش پیچ خورد و نتوانست خودش را جمع و جور کند و ، به همراه کارتون تلویزیونی که به پشتش بود به ته دره سقوط کرد . چند هفته ای طول کشید تا ، جنازه‌اش را پیدا کردند . توی برف و یخ دفن شده بود .
در همین فکرها بود که پدرش به همراه یکی از بلدهای راه دستور توقف دادند. همه بدون هیچ حرفی ایستادند . حسام با خود فکر کرد، یعنی چی شده ؟ چرا اینجا وایسادم؟ تعدادی از کولبر های مسن ، لبه ی جعبه های پشت شان را به سینه ی کوه تکیه داده بودند تا ، کمی از سنگینی بارشان کاسته شده و خستگی در کنند.
دو نفر از بلدهای راه ، دولا دولا، خودشان را به پدر رساندند .
ها چه شده؟
فعلاً جلوتر نمیشه رفت .
شیفت نگهبانان هنوز تمام نشده.
باید منتظر باشیم.
آفتاب بالا اومده .
کاملا در تیررس شان هستیم .
نمیشه خطر کرد.
پدر سربند مشکی اش را محکم تر کرد و به سمت حسام و بقیه جوان‌ترها حرکت کرد.
حسام با دیدن پدر جلو رفت و گفت، چه شده؟ چرا اینجا ایستادیم؟
راهی نمانده .
پدر ابروهای پرپشتش را فشرده تر کرد و گفت، فعلاً جلوتر نمیشه رفت . هوا روشن شده. توتیررسِ نگهبانان هستیم .
طالب ، پیرمردی که همراه پدر بود گفت ،چیزی به وقت عوض شدن نگهبانان نمونده ، اون موقع ربع ساعتی وقت داریم گردنه رو دور بزنیم .
فعلاً استراحت کنید .
حسام به سختی خودش را به تخته سنگی رساند و لبه ی بار را روی آن تکیه داد تا نفسی بگیرد ، ولی همچنان کمردرد در پاهایش در حال پیشروی بود .
بدنش کمی عرق داشت و حالا که ایستاده بودند، سرمای بیشتری را حس می کرد .
دوستش احمد هم، خود را به او رساند و کنار تخت سنگ ، نزدیک او تکیه داد.
احمد ، شکلاتی در دست داشت . به او هم تعارف کرد . حسام تکه ای از شکلات را کند و در دهانش گذاشت.
با دیدن احمد ، به یاد خواهر او، سارا افتاد.
در دلش گفت ، کاش این سه چهار سال هم زودتر تموم بشه . پدر قول داده بعد از گرفتن پایان خدمتم ، سارا را از پدرش برام خواستگاری کند .
حسام همیشه نگران بود ، قبل از رسیدن آن روز، سارا ازدواج کند .
چند دقیقه ای نگذشته بود که ، یکی از بلدهای راه با دست ، دستور حرکت داد .
همه با عجله ، بارها را دور کمرشان محکم‌تر کرده قدم برداشتند .
این توقف ، خستگی راه را در جان آنها سنگین تر کرده بود . به سختی از کوره راهِ یخ زده و لغزنده ، عبور کرده و گردنه را دور زدند .
حالا ابرهای پایین آمده سبک تر است نسیمِ نور ، سفر به آسمان را در پیش داشتند و خبری از مه نبود.
خورشید کوه را کاملاً روشن کرده بود و گرمای آن ، کولبر ها را به ادامه تشویق می‌کرد.
حالا، چند دقیقه بیشتر فرصت نداشتند . آنها با همه ی توانشان ، پشت سر هم حرکت می‌کردند.
کمردردِ حسام، باعث شده بود ، آخرین فرد گروه باشد.
یکی دوباره به اشتباه پایش در قسمت برفی جاده فرو رفت و هر دفعه، به سختی پوتین پر از گل را از چاله ، خارج می کرد . ولی هر بار فشار بیشتری به کمرش وارد می‌شد و از گروه بیشتر فاصله می‌گرفت .
گروه یکی یکی ، از آخرین پیچِ گردنه ، که در تیررسِ نگهبانان بود ، دور می شدند .
هنوز نگهبانی وارد برجک نشده بود.
ثانیه‌ها ، تندتر از همیشه، پشت هم عبور می‌کردند و حسام ، گذرِ این ثانیه ها را با نفس های خسته اش می‌شمرد. گام هایش را تندتر برمی داشت. ولی توانش از همیشه کمتر شده بود.
احمد هم از پیچ گردنه عبور کرد. حسام چند ثانیه بیشتر فرصت می خواست . فقط چند گام. چند نفس. به سختی با تمام قامتِ تازه بالغش، خود را در امتداد جاده می کشاند .
چشمش به گردنه بود . با خودش می گفت، رسیدی پسر، خسته نشو. به سارا فکر کن.
لباسِ دامادی . تو میرسی . فقط سه قدم دیگه تمومه .
صدای مهیبی در گوشِ کوهستانِ پیر پیچید.
همه در لحظه متوقف شدند.
کسی جراتِ نگاه کردن به پشت سرِ خودش را نداشت.
بلدهای راه ، دستور ادامه راه دادند . نایستید. حرکت کنید . ادامه بدید . جلوتر برو جلو تر.
حسام سوزشِ نفس گیری در پشتش حس می کرد .
با خودش فکر می کرد، تو این سرما این چه داغی است که سینه اش را می سوزاند.
سرش را پایین انداخت و قرمزی خونِ روی برفِ زیر پاهایش ، اورا به خود آورد.
تلاش کرد گام دیگری بردارد . اما پاهایش یارای حرکت نداشتند.
او می اندیشید ، فقط یک گام کافیست تا از آخرین پیچ گردنه ، عبور کند . ولی هر چه تلاش کرد، نتوانست.
با ته مانده ی توانش ، پدر را صدا زد. ولی کسی جواب نداد . او درحالیکه روی زانوهایش افتاده بود ،از تلاش دست برنداشت و از همان جا که زانو های لرزانش دردی سردی برف را حس می کرد به سینه کوه تکیه داد و کشان کشان ، روی خیسی برفِ جاده ی پر از گل ، سر خورد و با زحمت خود را در پشتِ پیچ گردنه ، پنهان نمود.
حالا می توانست اعضای گروه را ببیند. نفس راحتی کشید و با خود گفت ، بالاخره موفق شدم. کسی از گروه به سمت اومی آمد .
چشم هایش در تیره و روشنیِ دیدِ کم سویش، صورتِ شکسته و پیر پدر را تشخیص داد. با لبخندی امیدوارانه به نجات ، بخواب راحتی فرورفت . خوابی که در آن رویایی دامادی به استقبالش می آمد . خوابی که انگار می خواست به راحتی ابدیش بپیوندد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما