تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان کوتاه الگا در بلندای تاریخ
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

دنیای مجازی مثل دریائی ایست بیکران ، می توان در این دریا غرق شد ، می توان در آن زندگی کرد . زندگی های گوناگون را دید ، دل سوزاند ، شاد و غمگین شد و بسیاری دیگر .
داشت در دنیای مجازی به دنبال شادی و غم می دوید . مطلبی نظرش را جلب کرد ، بازخوانی یک
گفتگوی تلگرامی ! که با حروف ریز نوشته شده بود . و الگا با بادکنک های قرمز که بیننده را به خود جذب می کرد . گپ و گفت یا دل نوشته دردناکی بود که دوستی به مخاطبش مصطفی نوشته بود . و یاد آور گرو تلگرامی دانشجویان
علامه طباطبائی بود که نام خود را دهه شصتی ها گذاشته بودند . دوران منحوس جنگ و نابودی ، دهه ترس و رنج و استرس . شادی های اندک و خرابی های بسیار . دهه زجر ، برای همین پس از جنگ در پارا المپیک سالها قهرمان دنیا بودیم . آخر به اندازه تمام دنیا یا بیشتر معلول و
مصدوم و مجروح داشتیم ‌ولی مسئول نداشتیم . تاثیری که تا قرنها بر مردم و وطن رنجور و زخم خورده مان
باقی خواهد ماند . جواب دکتر حجت الله صیدی
مدیر عامل بانک صادرات ، احتمالا از همان دهه شصتی ها به این دل نوشته که جالب و تامل برانگیز است . شور بختانه نویسنده را نمی شناسیم
در پی تایید و رد این دو مطلب نیستیم که هر دو جای تعمق دارد . ولی الگا نام فیلمی است کوتاه ،
هشت دقیقه ای از سینمای لهستان که دیدنش و
پرداختن به آن بر هر آزاد اندیشی که دغدغه و داغ میهن دارد واجب کفایی است . الگا پیرمردی
است که بادکنک هایی در بالای سرش دارد و لنگ لنگان قدم بر می‌دارد ، می نشیند ، برمی خیزد ،
نگاه می کند ، می خندد ، در هم می شود ، شاید
هم می گرید . همه در رفت و آمد هستند ، همه جا سیاه و سفید است ، فقط بادکنک ها قرمز هستند . هیچ کس بادکنک نمی خرد ، هفت دقیقه فیلم بدین گونه سپری می شود . الگا خسته می شود نخ بادکنک‌ها را یک به یک باز می کند و همه را در آسمان رها می کند ، سپس بر خاک سرد می نشیند ، سنگی زیر سر می گذارد و شاید که می میرد . صحنه از الگا به آسمان می رود ، هزاران باد کنک قرمز به حال خود رها شده اند با سرنوشتی نا معلوم .
قصه کوتاهی است به اندازه جهانی بزرگ ،
قصه تاریخ است ، قصه ای پر غصه ، قصه انسانها و زندگی های ناکرده ، ویران شده و
مرگ . حکایت با زور و بی زور مردمانی است در دل اعصار . آنانکه با جبر طبیعت زندگیشان را ترک می کنند یا جبر حاکمان . شاید هم برای
زندگی بهتر دل به پهنه گیتی می سپارند . یا دل به دریا می زنند و غرق می شوند ، یا به دست
شکارچیان انسان می افتند و دیگر زندگی یا مرگ هر دو یکی است .
قصه اکسیژن است و نان ، چه درام است قصه انسان ، مثل بادکنک های قرمز ، مثل الگا ، مثل
وطن در طول زمان . جای زخمها همیشگی است .

هوشنگ مرادی بیست و هشتم دی ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما