تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک شام خانوادگی!!
نویسنده: زینب بیشه ای

می دانست با من نمی تواند کنار بیاید. هرکسی اخلاقش یک مدلی است دیگر. همه که مثل هم نیستند. من هم مثل خواهرهایم ساکت و بی دردسر نبودم. مادر مثل  روز برایش روشن بود هیچ رقم زیر بار این کار نخواهم رفت. نگاه نگرانش را از همان بالای سفره متوجه شدم.
همه می دانستیم مادربزرگ گوش هایش بگیر نگیر دارد. گاهی کنارش می نشستیم و باید برای توضیح یک نکته در گوشش تا امواج ماورا صوت پیش می رفتیم.  گاهی نیز نسبت به پچ پچ آرامی از آن سوی اتاق واکنش نشان می داد. بماند که حافظه اش هم همین بود. تصویر دختر کوچکش _ که در دوسالگی توی حوض افتاده و مرده _ را عین تابش نور واضح و روشن می توانست توصیف کند. ولی یادش نمی آمد که ساعتی پیش مادر من زنگ زده و گفته حاضر شود که باهم به دکتر بروند.
مشکل اولم را هم که بخواهم در نظر نگیرم _ البته سخت است، چون کسی شب ها آبگوشت نمی خورد_ نمیتوانم با مشکل دوم کنار بیایم. لطفا  اسمی برای این رنگ بگذارید. نارنجی است یا زرد؟ قرمز است یا ارغوانی؟ گوشتش سفید است یا قرمز؟ تا وقتی از این مرحله عبور نکنم و با چشم انداز چشم نواز این کاسه محتوای  مایع _ با اغماض! _ قرمز رنگی که جلویم گذاشته اند کنار نیایم، وارد مرحله تست کردن طعم آن نمیشوم. حالا هرچقدر میخواهند فشار بیاورند که تو که نخوردی چه میدانی خوشمزه است یا بدمزه؟!
همیشه مواظب بودم چنین اتفاقی نیفتد. اما این بار از دستم در رفت و جای من درست زیر صندلی مادربزرگ افتاد. مامان که خوب می دانست این اتفاق چه عواقبی در پی دارد، حسابی خودش را میخورد. شده بودم سیبل تعارفات پیرزن. قاشق را در کاسه میچرخاندم و در دل به خاطر هدر رفتن آن همه آب و نخود و لوبیا حسرت می خوردم. که صدای تشر ظاهرا مهربانش _ آنطور که بقیه می گویند هیچی در دلش نیست _  را شنیدم.
_ بخور دیگه…چرا دست دست می کنی؟
سرم را بالا گرفتم. طوری به چشمانم خیره شده بود که یاد مراقب های سر امتحان می افتادم. آن زمان که مشکوک می شدند و از ته دل دوست داشتند مچ یک نفر را بگیرند. نگاهی به دور سفره کردم. بقیه نان تلیت می کردند وبا لذت مشغول خوردن آن مایع مجهول الهویه در کاسه هایشان بودند. نگاه مادربزرگ همچنان به قاشق من خیره بود. با احتیاط آن را به داخل کاسه بردم. مادر از آن سوی سفره نفسش به شماره افتاده بود. شاید پیش خودش فکر میکرد الان می گویم نمیخورم. حالا یا بهانه می آورم یا گستاخانه می گفتم خوشم نمی آید. در هر صورت اشتباه می کرد. من پیش بینی اش را خراب کردم . قاشق را از مقدار کمی آب نارنجی _ قرمز پرکردم و به سمت دهانم آوردم. در مسلخ دهشتناکی گیر افتاده بودم. همه جمعیت سرشان را بالا گرفته بودند. خواهر کوچکم نخودی می خندید و پدرم زیر لب می گفت: موش شده بودی و چنین سوراخی گیر نیفتاده بودی!  آب دهانم زیاد شد. آدرنالین خونم   بالا رفت. خواهر بزرگترم از طرفی دیگر زیر لب گفت: مردن که نیست چرا لوس میشی؟! همچنان رنگ مادرم سرخ و سفید میشد. راستش فقط دلم برای او سوخت. سر قضیه بد وجود بودن من در جاهای مختلف کم حرص نخورده بود. چشم هایش را به سفره دوخته بود و طوری که لب هایش تکان نخورد، گفت: یکی دو قاشق بخور من کاسه تو عوض میکنم.
یکی دو قاشق! مغزم به صورتم دستور داد در هم برود. ولی سریع بهش یادآوری کردم که مادربزرگ دارد ما را میبیند. سرانجام قاشق با دندان هایم تماس پیدا کرد. لب هایم را جمع کردم و مایع داخل قاشق را هورت کشیدم و به فضای دهانم راه دادم.
کاش آدمیزاد قدرتی داشت که می توانست با اختیارِ خودش حواس پنجگانه را از کار بیندازد. تمام تلاشم را کردم که مایع بدون تماس با جوانه های چشایی روی زبانم به معده برود. اما بی فایده بود. البته جوانه ها در تشخیص نوع طعم ناکام ماندند. و این بدترین اتفاقی است که می تواند برای آدم های بدوجود بیفتد. طعم های نامعلوم بدترین مزه های دنیا هستند. مادربزرگ لبخند فاتحانه ای به لب آورد:
_ دیدی چه خوشمزه ست؟
 در شوک حاصل از فعلی که با اختیار خودم زیر بارش رفته بودم، زبانم در دهان قفل شده بود. پدرم با همان لحن صلح جویانه همیشگی اش بلند گفت:
_ عالی حاج خانم عالی!
و بقیه هم پشت سرش تایید کنان مشغول ملچ مولوچ پر سر و صدایی شدند تا از لذتی که دارند می برند، نمایش بی نظیری بسازند.

لحظه ای همه آدم های آن اتاق برایم غریبه شدند. احساس آدمی را داشتم که از کره ای دیگر آمده و تنظیم بدنش صد در صد با اینان متفاوت است. چشم های از حدقه در آمده ام را با تعجب به صورت تک تکشان دوختم. زیرلب پرسیدم:
_ آخه چطوری می خورید؟!
پدر در حالیکه تا کمر روی کاسه آبگوشتش خم شده بود، اندکی سرش را  بالا آورد. چروکی به پیشانی اش انداخت و چشمانش را به من دوخت. با لحن مشکوکی گفت:
_ هییییس….می شنوه.
میتوانستم درک کنم که باید با این پیرزن مدارا کرد و احوالش را رعایت کرد. ولی خوردن این غذا فرسنگ ها با تنفس در فضای انسانیت فاصله دارد!
مادربزرگ که دیگر حسابی به خودش می بالید،توجهش را از من برداشت. وقتی با به به و چه چه های بی امان رو به رو شد، بادی به غبغب انداخت و شروع به توضیح دادن کرد:
_ از صبح تا حالا شدم آدم این آبگوشته. هی رفتم و اومدم هرچی تو یخچال پیدا کردم توش ریختم. یه تیکه گوشت قربانی بود ملوک خانم سرانه دنیا اومدن نوه اش داده بود. زیاد بود گذاشتم فریزر. دیروز رفتم سراغ قورمه سبزی هام، دیدم این طفلک از اون وقته تا الان گوشه فریزر جا خوش کرده. چند تا تیکه گوشت مرغ و بدقلمونم داشتم دیگه میخواستم نمونه. اونارم زدم توش. رب که زدم، کنارش تو یخچال چشمم افتاد به رب اناری که تابستون پارسال از شمال برام آورده بودین. یکی دوقاشقم از اون زدم.

اینها را که توضیح می داد مات صورتش بودم. خواهرانم سر تکان می دادند و با لذت تایید می کردند که بله مشخص است طعم می خوشی گرفته. مادرم را خطاب قرار داد:
_ یادته طاهره خانم اون سال رب غوره گرفت؟ دیدم یه ذره از اونم مونده. اونم زدم. یادته ؟ خدا بیامرز یه دیگ بزرگ می گفت. رنگ نارنجی خوشگلی می شد رب غوره هاش.
با ضربه آرام خواهرم به روی شانه به خود آمدم. از پشت سرم نزدیک شده بود. نجوا کنان بیخ گوشم گفت:
_ مامانی میگه کاسه تو بده اینو بگیر.
به دستش نگاه کردم. کاسه خالی خودش را داشت با مال من عوض میکرد. جابه جایشان که کردم. با اعتماد به نفس به مادربزرگ گفتم:
_ حاج خانم دسِّت درد نکنه. عالی بود!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. کوثر مودی گفت:

    خییلی خوب بود! مخصوصا موقعی که داشت احساسشو موقع خوردن ابگوشت توصیف می‌کرد😂 قشنگ یاد خودم افتادم و احساسم به آبگوشت در گذشته😑😂

  2. مریم شهباز گفت:

    واووووووو واوووو
    متنشو😍😍😍قلمت سبز و پر انرژی بانوو

  3. مسعود انیس گفت:

    مثل همیشه گیرا و جذاب نوشتید👌👏
    آفرین

  4. فایزه گفت:

    عالی بود کلی روحم شاد شد .. کاملا تونستم با داستانت همزادپنداری کنم …قلمت مانا

  5. فایی گفت:

    طوفان!

    چطور تونستی با ابگوست محبوبم این کار رو بکنی. واقعا حس انزجار رو درک کردم درحالی که من عاشق ابگوشتم…

    قدرت نویسندگیت مبارک باشه!