تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک جرعه انتزاع
نویسنده: زینب بیشه ای

امواج دریا به نرمی در آغوش ساحل آرام می گیرند. صدای کنده شدن آب از دل آب طنین دل نشینی به گوشمان می ریزد. سایه بان زرد رنگ و ضخیم بالای سرمان گرما و نور خورشید را کنترل می کند.
روی میز چند روزنامه، دو کتاب، چند استکان نیمه پر قهوه و یک جاسیگاری پر از ته سیگاری های رژاندود و معمولی هست. راستش تو عاشق قهوه هستی. زمان و مکان یا گرما و سرما هم نمی شناسی. خودکارهایمان را در دست گرفته ایم. تو هی لیوانت را به لب نزدیک می کنی. جرعه پرصدایی بالا می دهی. دوباره آن را در نعلبکی میگذاری. با صدا قورت می دهی. آستینت را بالا نی دهی و متمرکز می شوی. سرت را روی روزنامه امروز خم می کنی. نگاهت می کنم. اصلا چشم از صورت غرق تمرکزت بر نمی دارم‌. کلافه می شوی و می گویی:
_ تو نظری نداری؟
+ خسته شدم دیگه
_ خستگی معنا نداره اینجا
می خندم. راست می گویی. نوشتن در چنین مکانی آرزویمان بوده است.
_ کمکم می کنی؟
+ من؟!
_ آره تو بهتر الهام می گیری.
روزنامه را بر می دارم. اخبار حوادث است. به تیترهایشان نگاه میکنم. از کنارهم قرار دادنشان می شود نتایج درخشانی گرفت. سریع خودکار را بر می دارم. نگاهم تند و تیز می شود. مشغول نوشتن می شوم. اتود میزنم. بدخط و درهم می نویسم. اخم هایم در هم رفته است. حالا تو به صورتم خیره شده ای. نگاهت نمی کنم. ولی دانستم دست به سینه زده ای و با لبخند به صورتم خیره شدی. تمام که می شود،کاغذ را جلویت می گیرم. خم می شوی و آن را می گیری. با یک حرکت دست جلوی چشمانت می آوری و سریع می خوانی. بریده بریده میخندی. با تعجب نگاهت می کنم.

می گویم:
_ چته؟! انقدر بده؟
+ برو بابا…بسّه دیگه…تو داری از من خیلی جلو میزنی
به صندلی تکیه می دهم. لبخند فاتحانه ای نثارت می کنم. از این روش خوشم آمده است. باز روزنامه را برمی دارم که ایده پیدا کنم. گرم خواندن هستم. برمیخیزی. سرم را بلند نمی کنم. زیر لب من من کنان می گویم:
_ وقتشه؟
+ میدونی که هست.
شانه بالا می اندازم.
می روی.
رفتنت را نگاه نمی کنم. تو هم پشت سرت را نگاه نمی کنی. زیرلب با خودم می گویم:
_ کارش تمام شده بود. ماندن نداشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    سلام و درود بر زینب خانم عزیز
    قلمت مانا بانو
    عاشق توصیف های زیبای شما هستم
    زیبا می نویسید
    البته باید داستانت رو یه بار دیگه بخونم امروز خیلی خسته ام
    توی داستانت نوشتی قهوه ، منم عاشق قهوه دیشب دکتر بخاطر آلرژی گفت قهوه فعلا نخور 😉
    امروز مثه معتادا خمار بودم و شما هم قهوه نوشته بودی خمارتر شدم 😄

  2. فایی گفت:

    احسنت
    احسنت

    لذت وافر بردماااااا
    دمت گرم بانو

    بین نوشته ها و داستان هات این یکی جزء پنج تای محبوبم شد!
    داستان و روایت کامل بود.
    حس و حال و هوای داستان هم خوب و در طی تصویر سازی منتقل میشد و در توصیفات بی انتها غرق نشده بود.

    بسیار گیرا و جذاب بود و شخصیت ها تا حدودی منحصر به فرد بودند.

    از نگاه من خواننده عالی بود.

    قلمت مانا دخترجان‌!