تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شب چله ، یلدای ایرانیان از آئین مهر
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

ساعت چهار بعد از ظهر است ، سوار اتوبوس
وی آر پی کرج هستم . اتوبوس تمیزی است .
همه مسافرها ماسک بر چهره دارند ، همه سعی می کنند از یکدیگر فاصله بگیرند . فاصله یعنی
دور شدن ، جدایی. در فرهنگ ما فاصله خوب نبود . اولین بار است که فاصله فرهنگ می شود .
صندلی شماره یک دوتایی بلیط من است ، خودم تنها هستم و کسی شکر خدا کنارم نمی نشیند .
کرونا دیگر چه زهر ماری بود آمد . اتوبوس حرکت می کند و راننده و من چشم به جاده دوخته ایم .
غرق در افکار خودم هستم ، چشم در جاده دارم ،
آسفالتهای که پی در پی در نوردیده می شود .
دیگر جاده را نمی بینم . دخترم از تهران و خونه خاله اش با اسنپ به کرج برگشته و حال ندار است . همسرم او را دکتر برده . در پایگاه سلامت
کرج از او تست کرونا گرفته اند ولی جواب تست
را هنوز نداده اند . در دلم آشوب هست . از خدا می خواهم که جواب منفی باشد . خودم را با کتاب صد سال تنهایی مارکز سرگرم می کنم .
سی ،چهل صفحه آخر کتاب هستم . مارکز همه چیز را عریان می نویسد . جامعه را می شکافد .چشمهایم بر روی صفحات کتاب می دود ،
بدون هیچ کلامی . افکارم متمرکز نمی شود ، گویی در حال فرار هستند ، به هر جایی چنگ می اندازد . کاش می شد اینقدر نگران نبود . کاش می شد دوباره از هم نمی ترسیدیم ، همدیگر را
در آغوش می کشیدیم و ماسک از چهره بر می داشتیم . اتوبوس سوهانی قم نگه می دارد .
واجب است ، مردم کمتر خرید می کنند ، جوانتر ها کمتر در قید پروتوکل و فاصله هستند اما اکثریت ماسک را بر چهره دارند . این پر‌وستات
و تکرار ادرار هم حکایتی است . هر جوری هست
آدم باید خودش را به جایی برساند و راحت شود . وقتی انجام شد اخم از چهره بر می داری .
پسر جوان حدودا بیست ساله ای جلو در ورودی
برگشتی پشت میز نشسته است . یک قوطی پهن سوهان بدون در جلوش روی میز است . با کاغذی مجزا نوشته هزار و پانصد تومان و چسبانده به میز که وقتی برمی گردی ببینی . کارت خوان هم هست و شکر خدا شرمنده نمی شوی . پس از نیم ساعت دوباره سوار می شویم و اتوبوس حرکت می کند . ساعت از هشت گذشته به ترمینال شهید
کلانتری کرج وارد می شود ، مسافرها پیاده می شوند و هرکس به سویی می رود . فردا سه شنبه است و شب یلدا . دخترم در خانه قرنطینه است . برای شب یلدا تدارک دیده ایم ،آخر دختر
بزرگترم تازه ازدواج کرده و جز عقد داخل محضر ، آنهم به مدت چهل دقیقه ، طفلی چشمش چیزی ندید . برای همین حالا که گشایشی پیش آمده تصمیم داریم خوشحالش کنیم . از ترمینال بیرون آمدم و پیاده تا سر خیابان اصلی آمدم .
جلو چند ماشین دست بلند کردم ،پژو چهار صد و پنج نوک مدادی مدل پایین نگه داشت . مردی بالای پنجاه سال راننده اش بود ، قوی هیکل ،
ماسک بر صورت داشت ، صندلی جلو بودم ، حرکت که کرد صدای ناهنجاری مثل کشیده شدن
آهن بر روی آهن دیگری برخاست . ار راننده علت را جویا شدم ، گفت صدای دفرنسیال است . پیش خود گفت مردم به چه وضعی افتاده اند و بر مسبب آن لعنت فرستاد . در نزدیکی نرسیده به خانه مجبور به پیاده شدن شدم و با تاکسی دیگری به خانه رسیدم . ساعت نزدیک نه شب
است . وارد خانه می شوم و با همسرم خوش و بش و احوال دخترم را گرفتم . به داخل اطاق رفتم و وارد حمام شدم و عریان عریان مثل وقت زاده شدن دوش گرفتم . آب گرم همه بدنم را جلا می داد و من بر همه جای بدنم با آب گرم دست کشیدم . احساس خوش آیندی به آدم دست می دهد و باعث کیفت می شود . پس از حمام به پذیرایی می آیم دخترم از اطاق بیرون می آید و
سلام می دهد ، بحمدالله حالش خوب است ، کمی سرفه می کند و ظعف دارد . دکتر ویتامینهای زیادی داده . همگی ماسک بر چهره داریم . خانم
خیلی کار دارد و مقدمات کار را برای فردا آماده می کند . فردا خرید زیادی داریم و خانم همه را لیست می کند . قابلمه سوپ روی گاز هست .
فلاسک آب سرد و آب گرم و برای دخترم فراهم شده و ظرفها پس از شسته شدن در اختیارش قرار می گیرد .

شام حاضر است ، برای دخترم سوپ می کشد ،
با قرصهایی که باید بخورد ، والبته انسولین .
دخترم دیابت نوع یک دارد و باید انسولین تزریق کند ، آنهم برای هر وعده غذایی . انسولین نووراپید و لنتوس ، خوبه که خودکاری شده و تزریق آن آسان است . بعد از شام چون خسته هستم جان شیفته رومن رولان را برداشتم و به
اتاق خواب رفتم . کمی با گوشی ور رفتم و بعد کتاب را باز کردم ، هنوز به آخر صفحه نرسیده
خوابم برد ، بیدار می شوم همسرم هنوز کارهایش تمام نشده و مشغول است . دم نوش می ریزم و می نشینم .
چشمهایم هنوز آماج خواب است . ساعت از یازده گذشته ، خستگی از چشمهایشم می بارد . عاقبت به اتاق خواب پناهنده می شوم و خواب آرام لشگر خستگی ها را پشت سر می گذارد . ساعت دو نیمه شب همسرم آرام به زیر پتو می خزد و هر دو به خوابی عمیق فرو می رویم .
در طول شب یکی دوبار بیدار می شوم و
پس از راحت شدن دوباره می خوابم ،
صبح زود بیدار می شوم ، عادت دارم و گاهی طلوع خورشید را به تماشا می نشینم نور زرد و قرمز برخاسته از آفتاب بر چهره می نشیند و زندگی را بشارت می دهد . بر آفتاب نظر
و زیر لب شعر مولانا را زمزمه کردم ، آفتاب آمد دلیل آفتاب ، گر دلیلت باید از وی رو متاب،،،
از وی ار سایه نشانی می دهد ،،،،شمس هر دم نور جانی می دهد ،،،،،،، خیابان با نور آفتاب و مردم در جنب و جوش یک روز پر کار و دل فریب را نوید می دهد . امشب شب یلدا یا شب چله ایرانیان در طولانی ترین شب سال در سی ام
آذر ماه است . جشنی که از آئین مهر و میترا
گرفته شده و در نزد فارسی زبانان دنیا بسیار گرامی است .
پس از صرف صبحانه به خرید رفتیم و هر آنچه
لازم بود خریداری کردیم . همه جا شلوغ بود ،
آجیل و شیرینی فروشیها وقت سر خاراندن نداشتند . همه چیز از شیرینی و آجیل تا میوه و انار و هندوانه ، لبو و ،،،،،،، تهیه گردید . به خانه آمدیم و همه را به خانه بردیم . خرید تمامی نداشت . هدیه تولد خانم که به علت همزمانی با شب یلدا هر سال پر رنگ تر میشود . میز خانه دخترم در خانه روبرو که باید شب چله و هدایا
چیده شود . آخرین خرید کیک هندوانه به مناسبت شب چله و تولد خانم تهیه و آماده شد .
لباس پوشیدیم و نشستیم ، هنوز نیم ساعت تا نه مانده . دختر و دامادم در راه هستند ، منع تردد را
هشت اعلام کرده اند ، جشن های باستانی گلوی
حکومتیان را می فشارد و هر روز حلقه را بر مردم تنگتر می کنند . بچه ها از راه می رسند ،
به یکباره شکه می شوند . خوشحالی آنها بسیار شورانگیز است . شب به یاد ماندنی یلدا با خوردن تنقلات و آجیل و هندوانه و شعر خوانی و دیدن کلیپ یلدا که خودشان ساخته بودند و البته عکسهای یادگاری به پایان رسید . ساعت از نیمه شب گذشت و با خاطری آسوده با آرزوهای بسیار برای ایران و ایرانی به رختخواب می رویم .

هوشنگ مرادی پانزدهم دی ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما