تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین روز مدرسه
نویسنده: مسعود اکبری

اولین روزی که قرار بود به مدرسه بروم را به خوبی به یاد دارم. شب قبلش حسابی باران زده بود و کوچه ها هنوز خیس آب بود. چاله های پرآب در گوشه و کنار مسیر دیده می شد و باد خنکی در حال وزیدن بود. خانۀ ما تا مدرسه ده دقیقه فاصله داشت. هیجان خاصی داشتم و قلبم تند تند می زد. پیش از این از پسر خاله ام امیر،که کلاس سوم بود چیزهایی راجع به مدرسه شنیده بودم. بر اساس داستان پسر خاله ام امیر، مدرسه یک زندان فوق العاده مخوف و مرموز بود که در آن یکسری زندانبان ترشرو و اخمو که آنها را معلم می نامیدند ، هر چهل و پنج دقیقه دانش آموزان را در اتاقی تنگ و خفه که هوا به زور در آن جریان دارد زندانی کرده و آنها را شکنجه می کردند. با شنیدن این داستان ها مو به تنم سیخ می شد و از ترس و وحشت به خودم می لرزیدم. چند باری فکر فرار هم به سرم زد، حتی یک بار اقدام به فرار از خانه کردم اما سرنوشت چندان خوبی نداشت. پس از دستگیر شدنم در دادگاه خانواده و در حضور پدر، مادر و خواهر بزرگترم گناهکار شناخته شدم و پدرم برای مجازات مرا کتک مفصلی زد.

اما امروز آن روز نفرین شده از راه رسیده بود و من داشتم با پای خودم و اجبار مادرم که دست هایم را سخت چسبیده بود به سمت مدرسه( شما بخوانید زندان آزکابان!) می رفتم.

در راه خیلی استرس داشتم و مسائل زیادی ذهنم را درگیر خود کرده بود. اتاق شکنجه، معلمان روانی، ابزار شکنجه و زندانیان بخت برگشته ای که همگی از سرنوشتی تلخ و مشابه بهره مند می شدیم، همه ی اینها ذهنم را درگیر خود کرده بود. در دلم می گفتم که مادری که از گل نازک تر به من نمی گفت و پدری که همیشه هر چه می خواستم برای می خرید، حالا چطور حاضر شده اند من که عزیز دردانه شان باشم را به همین راحتی روانۀ مدرسه کنند! « این طوری نمی شود، حتماً با وعدۀ پول و رشوه آنها را خریده اند! درسته الان یادم اومد. پدر و مادرم همیشه می خواستند که یه خونۀ شیک ومجلل تو کوچه پس کوچه های لواسون داشته باشند! حتماً با پول فروش من به مدرسه میخوان که برند اونجا خونه بخرند، عجب آدمای نامردی!»

مدام این افکار در ذهنم رژه می رفتند و کاری برای ساکت کردنشان از دستم ساخته نبود. حالا دیگر دم در مدرسه قرار داشتیم. تنها یک گام تا دوزخی ابدی! بر خلاف تصور، دیوارهای مدرسه با سیم خاردار محافظت نمی شد، بلکه بر عکس روی دیوار ها، تصاویر دختر پسر های خندانی بود که با لباس های فرم زرد و آبی و کیفی بر دوش، دست به دست هم به سمت کلاس می دویدند. حیاط مدرسه پر بود از درخت های کوتاه و بلند. لاله های زرد و نارنجی هم یک در میان، در کنار درخت ها جا خوش کرده و انگار گرم صحبت بودند. گوشۀ چپ حیاط هم پر بود از وسایل بازی، از الاکلنگ گرفته تا سرسره مارپیچ و … .  باید اعتراف کنم که این منظره حسابی مرا از خود بی خود کرد و برای لحظه ای هر چند کوتاه، اتاق شکنجه و معلم های روانی را فراموش کردم. اما خوشبختانه خیلی سریع هوشیاری ام را بازیافتم و مصرانه تلاش کردم تا گول این رنگ و لعاب ها را نخورم. به قول معروف: « آواز دهل از دور خوش است.» اندکی جلوتر رفتیم و دیدم که بچه ها جلوی پله های ورودی مدرسه صف کشیده اند. تا آنجا که من فهمیدم، صف ها به ترتیب کلاس مرتب شده بود و از راست به چپ، بچه های کلاس کودکستان تا کلاس پنجم، به ترتیب قد و اندازه پشت سر هم ایستاده اند. من در صف کودکستان بودم و چون قدم از همه کوتاه تر بود، مرا گذاشتند همان اول صف! در دل به شانس مزخزف خودم لعنت می فرستادم و مصرانه از خدا می خواستم تا  مرا از این جهنم دره نجات بدهد! چند لحظه بعد زنی بلند بالا و لاغر اندام که صورتش کک و مکی بود به روی سن آمد و خودش را خانم مدیر معرفی کرد. لبخند از روی لبانش محو نمی شد و با چهره ای بشاش از من و بقیۀ حضار استقبال کرد. این بار هم گولشان را نخوردم و این گونه پیش خودم استدلال کردم: « کاملاً معلومه که داره فیلم بازی میکنه! اون لبخند زورکی شیطانیش رو ببین! منتظره که پدر مادرامون برن و بعدش مارو…»

نتوانستم جمله ام را تمام کنم، از ترس آب دهانم را قورت دادم و سراسر وجودم به لرزه درآمد. خلاصه بعد از حدود پانزده دقیقه مراسم تمام شد و خانمی که ناظم صدایش می کردند، ما را به سمت کلاس( ببخشید اتاق شکنجه!) هدایت کرد. کلاس ما اولین کلاس از سمت چپ بود. هشت نفر از بچه ها که گویا همکلاسی های من بودند به سمت آنجا راهنمایی شدند. اما من همانجا خشکم زده بود و از جایم جم نمی خوردم. با چشمانی باز و گشاده به در جهنم زل زده بودم. دوباره فکر فرار به ذهنم رسید که با اشارۀ دست خانم ناظم، این اندیشه به زودی محو گشت. در حالی که سعی می کردم تا شجاعت خودم را حفظ کنم،دستگیرۀ در را به آرامی و با ترس و لرز به پایین فشار دادم و به سختی و پس از مکث بسیار چشم هایم را که انگار قفل شده بودند، باز کردم. آنچه که دیدم باور نکردنی بود! درست مثل حیاط، دیوارها با درختانی سرسبز و خرم نقاشی شده بودند، و گل های سرخ لاله در لابلای درخت ها اقامت داشتند. پرندگان، خورشید خانم مهربان با لبخندی جذاب، حتی پسر شجاع و پلنگ صورتی که آنها را در تلویزیون دیده بودم، حالا روی دیوار کلاس من بودند و با لبخندی آرامش بخش برایم دست تکان می دادند. در وسط کلاس بچه ها به رهبری خانم معلم، که اتفاقاً بی اندازه زیبا و مهربان بود، سرود بوی خوش مدرسه را می خواندند. چه منظرۀ زیبایی! نه این دیگر نمی توانست یک حقه باشد، به هیچ وجه نمی توانست. برای مدتی به همکلاسی های جدیدم که بعدها دوستانم شدند زل زدم. خانم معلم با اشارۀ دست به من فهماند که بروم در بین بچه ها و با آنها مشغول خواندن شوم. در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود و از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، همراه و همصدا با بچه ها، سرود بوی خوش مدرسه را خواندیم. آن روز درس مهمی گرفتم که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. « تا وقتی که چیزی رو با چشای خودت ندیدی، هرگز باورش نکن.»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما