تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به مناسبت رفتنت
نویسنده: زینب بیشه ای

از روزی که دنیا آمده بود، آنقدر خودم و زندگی و برنامه هایم راتحت الشعاع قرار داده بود که دیگر هیچ امیدی به برگشتن به دنیای علم و دانش نداشتم. یک سال و نیم گذشته بود و من نتوانسته بودم لای کتابی را باز کنم. کم کم احساس می کردم مغزم راکد می شود. گاهی ۴۵ دقیقه پای لندوی کودکم می نشستم و تاب می دادم تا بخوابد. وقتی بعد از این مدت دوباره چشمانش را باز میکرد، به شدت عصبی می شدم و حتی گریه می کردم. تمام این دقایق را در سکوت و تاریکی به سر می بردم تا مانعی برای خوابیدن او ایجاد نشود. درس های تئوری دانشگاه تمام شده بود اما امان از پایان نامه!حتی نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. گیج و مبهوت بودم. تصمیم گرفتم کلیات را برای استاد بفرستم تا حداقل استارت زده باشم. پرواضح است که دست نوشته هایم چنگی به دل نمی زد. اشتباهات زیاد و قلم سخیف استاد راهنما را برآن داشت که با لحنی سرد تقاضا کند بیشتر روی نوشته هایم دقیق شوم و برای ارشالشان عجله نکنم. چرا که او بیشتر از یکبار فرصت ندارد برای اصلاح کار من وقت بگذارد. برخورد بی تفاوت او تلنگر جانانه ای به من زد.
یک روز بعد از اینکه فصل اول را ارسال کردم، ساعت نه صبح تلفن خانه زنگ خورد. در کمال تعجب دیدم استاد راهنما پشت خط است. تاکید داشت هرچه زودتر بنویسم. به گمانم برای جبران دفعه پیش تصمیم گرفته بود به شدت تشویقم کند. با لحن متعجبی اظهار می کرد تا امروز دانشجویی نداشته که تا این حد قوی بنویسد. بعد از تمام شدن تماس، سراغ نوشته ها رفتم. چندین بار خواندم. هنوز هم نکته خاصی نمیبینم!

بعد از آن روز هربار که نوشته ای به استاد می دادم یا تغییرات و اصلاحاتی که خواسته بود را اعمال می کردم، با تشویق ها و تاییداتش روبه رو میشدم.  بیشتر کار فصل آخر تنقیح خودم بود. آن روز استاد ایده پژوهشی خوبی را پیشنهاد کرد و قول داد اگر پرسش نامه خوبی طراحی کنم از آیت الله مصباح وقت مصاحبه می گیرد. استاد مدام تاکید میکرد که امثال شما با این قدرت قلم باید روی آثار فکری ایشان کار کنند. می گفت نگرانم روزی ایشان از دنیا بروند و هنوز برخی پرسش های مهم را پاسخ نداده باشند.
راستش اواسط کار پایان نامه شور وشوق زیادی داشتم و مطمئن بودم بعد از اتمام کار راه پژوهش را ادامه می دهم. اما عوامل زیادی دست به دست هم دادند_ که از جمله مهمترین آنها تنبلی خود بنده بود_ تا کار ادامه پیدا نکند.
امشب وقتی خبر رفتن این مرد عزیز را شنیدم، قلبم شکست. ایشان را فقط یکبار از نزدیک دیده بودم. اما به خاطر موضوع پایان نامه، آثارش را زیاد بالا و پایین کرده  بودم. مرا یاد شهید مطهری می انداخت. از فلسفه و کلام تا اخلاق و تاریخ را سهل و ممتنع می گفتند.

اوایل که کارم را شروع کرده بودم، به خاطر پایین بودن تمرکز مجبور بودم بعضی صفحات را چندین بار مرور کنم. اما هرچه پیش می رفت سادگی و روان بودن قلم ایشان مرا به ادامه کار مشتاق تر می کرد.
امشب به بهانه رفتن این مرد دوست داشتنی سراغ زیباترین خاطرات زندگی ام رفتم. هرچند در حسرت دیدار دوباره با او می سوزم، ولی از اینکه در زمانی زیسته ام که او هم نفس می کشید و حضورش را درک کرده ام، بسیار خوشحالم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
    نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
    اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
    چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد