تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

باید حلالش کنه
نویسنده: زینب بیشه ای

گفته بودند علت مرگش مشکوک است. در خونش سم دیده بودند. پدر و مادرش که اطلاعات درست و حسابی نمیدادند. شوهر دیلاقش نیز با آن گردن کج دم در ایستاده بود و با آن چشم های باریک و گوش های بزرگ و گردن درازش ما را به یاد بی عرضه همیشگی می انداخت. جوان مرگ شدن اتفاق عجیبی نبود. عجیب این بود که علت مرگش به چند مدل تغییر یافت. ماهم که دیگر بچه نبودیم.‌ فهمیدیم چیزی برای مخفی کردن وجود دارد. خودکشی بود یا قتل عمد؟ به صورت بی حس و حال و نگاه بی رنگ  مرد که می نگریستی نه عرضه آدم کشتن را در آن می دیدی و نه حتی جذبه ای که کسی را به مرز جنون و خودکشی برساند وجود داشت. اگر سیب زمینی بودن صفت خوبی باشد _ که در فامیل ما هست _ این مرد بهترین آدم فامیل است. اصلا شاید همین بی رگ بودنش زن را بی طاقت کرده است.
صدای قرآن در بلندگو می پیچید. قاری با لحنی نیمه حرفه ای قرائت سوره الرحمن را ادامه می داد:
_ الشمس و القمر بحسبان
دخترخاله بیچاره ام به هر دلیل که مرده باشد، جوانمرگ شده و خونش به فنا می رود.
_ و النجم و الشجر یسجدان
کاش می شد مردکه را آنقدر بزنم تا خون بالا بیاورد. هرچه باشد پای او حتما وسط است.
_ و السما رفعها و وضع المیزان
اصلا قیافه مظلومش را نگاه نکن. ظاهرش غلط انداز است. ما چه می دانیم در خانه بینشان چه گذشته است. با صدای مادر به خود آمدم. میخواست به تازه واردها حزب قرآن بدهم. لبخندی زدم. دستم را روی رانش گذاشتم تا بلند شوم.
برای لحظه ای مسجد در سکوت و سیاهی مطلق فرو رفت. هجمه درد از قفسه سینه شروع شد و کم کم کتف و بازوها را کاملا در برگرفت. احساس خفگی نبود. بلکه اصلا نفسی نمی آمد. مادر میگفت دستت روی پایم قفل شده بود و چشمانت طوری در چشمانم گره خورده بود که گویی مرا نگاه می کردی ولی چیزی نمی دیدی. برای لحظه ای با یکی شدن آسمان و زمین دانستم زمان متوقف شده است. سرم به دَوَران افتاد. گوش هایم از ادراک صداهای اطراف عاجز بود. چشمان ناتوانم حرکات لب های مادر و استیصال چهره اش را تشخیص میداد. 
آخرین چیزی که توسط حواسم در نهادم ثبت شد، نوای قاری بود که میخواند”کل من علیها فان” در آن لحظات مثل ایام کودکی همه چیز ساده و یکرنگ شد. گویی کسی تلویزیونی روشن کرده بود و من درحال تخمه شکستن مشغول تماشای ماجراهای خودم بودم. کودک مظلومی را می دیدم که با خواهر کوچکترش جدل می کند و همیشه قربانی طرفداری های مادرش می شود، زنی که ازدواج کرده و به خواسته هایش نمی رسد، انسانی که غفلت می کند و در هوای نفس خودش غوطه ور شده است. آرزوهای برباد رفته ای که زمانی در حسرتشان اشک ریخته بودم، مانند بادکنک هایی رنگارنگ در هوا رها شدند و به آسمان خیالم زیبایی بخشیدند. دردهایی که روزی مثل سنگ روی سینه ام سنگینی می کرد و بغض هایی که چون پنجه عقاب گلویم را فشردند، حالا قسمت های جذاب و درگیر کننده فیلم بودند. می اندیشیدم که اگر اینها نبود درام جذابی از زندگی من بیرون نمی آمد. در آخر نیز سینمادار آمد و گفت خب فیلم تمام شد میتوانید بروید.
همچنان به رفتنم ادامه می دادم. به سرعت غیرقابل درکی به سمتی ناشناس کشیده می شدم. یاد دیوانه سازهای زندان آزکابان افتادم. گویی کسی با بوسه ای داشت روح مرا از تمام تنم بیرون می کشید‌. هرچند راه نمی رفتم، ولی با خودم می اندیشیدم من توان دویدن با اینهمه سرعت را چگونه به دست آورده ام؟
ناگهان به مانع بزرگی خوردم و روی زمین ولو شدم. سرم گیج می رفت. میخواستم اعتراض کنم که چرا نمیگذاری به راهم ادامه دهم؟ سرم را بلند کردم. شبیه جسم یک انسان بود. در سایه ای پهن و نامعین. صورتی نداشت. آرام صدت کردم:
_ میشه از سر راهم برید کنار؟
صدای عمیق و آشنایی از سایه آمد:
+ مطمئنی میخوای بری؟
 آنقدر به گوشم آشنا بود که گفتم:
_ من شما رو میشناسم…
سایه رنگ‌گرفت. جلو آمد. لباس های طوسی و دلمرده ای پوشیده بود. صورتش  غمگین و پژمرده به نظر می آمد.
+ معلومه که میشناسی
از جا بلند شدم. گفتم:
_ سمیرا…تو اینجا چه کار میکنی؟ ما چقدر نگرانت شدیم. اون بیرون مادرت داره واسه تو خودشو میکشه. اونوقت تو اینجایی؟
+ طبیعیه که اینجا باشم. پس میخوای کجا باشم؟
_ مگه اینجا کجاست؟
+ منم دقیق نمیدونم. چون مدت هاست موندم. اینجا یه دالونه. وقتی روحت از بدنت بیرون میره باید از اینجا رد بشه تا وارد دنیای دیگه بشی.
_ یعنی من…
+ هنوز نه…
 نفس راحتی کشیدم. انتهای فیلم را دوست نداشتم. پایان ماجرای زندگی من نباید ” باز ” باشد. گفتم:
_ چطوری مردی سمیرا؟
سری تکان داد و به سختی جلوی اشک هایش را گرفت.
+ فرصت تو هنوز تموم نشده. اینجا همه لحظه هایی که از دست دادیم برامون اسباب درده.
_ اگه من‌نمردم چرا اینجام؟
+ مُردی. ولی روحت کامل خارج نشده بود. ظاهرا یه چیزی مانع از رفتنت شده. خوش به حالت همه به اندازه تو خوش اقبال نیستن.
 کم کم به عقب کشیده می شدم. فاصله ام با سمیرا بیشتر می شد. دوباره تعین صورت و جسمش را از دست می داد.
+ فراموش نکن من تو حسرت فرصت تو دارم می سوزم….یه چیزی میشه ازت بخوام؟
صدایش گنگ و نامفهوم بود. مثل فریاد زدن از مکانی دور می ماند.
_ بگو
+ از شوهرم حلالیت…
دیگر چیزی نمی شنیدم. چشم گشودم. چند هاله آبی  رنگ دور و برم حرکت می کردند. پلک زدم. صدای زنی را شنیدم:
_ خانم….صدای منو می شنوید؟
_ باید برم….
_ حالتون خوبه؟ فعلا جایی نمیتونید برید
_ شوهر سمیرا….باید بهش بگم…
_ خداروشکر خطر رفع شده. این چندتاست؟
دو انگشتش را جلوی چشمانم گرفته بود. و من فقط می توانستم زیر لب تکرار کنم:
_ باید حلالش کنه…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما