تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلبه، کوهستان، کولاک
نویسنده: زینب بیشه ای

در را باز کرد و خودش در آستانه آن قرار گرفت. این پا و آن پا کرد. سوز سرما به صورتش میزد. 

_ از اونجا چیزی میخوای؟
+ امممم ….نه….
_ پس بیا تو…
داخل شد.
_ یه چایی برام می ریزی؟
نگاهش چند ثانیه در صورتش ماند. لبخند محو و مسحور کننده اش توان هر جواب منفی را از اون گرفت.
_ میدونی که پررنگ نمیخوام.
+ آره. شیرین هم دوست نداری.
خندید. شیرینی خنده اش مثل خنجر به سینه اش زد. پاهایش را روی زمین کشید. دستش کرخت شده بود. استکان را زیر شیر سماور گرفت. صدای پر شدن استکان در فضای اتاق پیچید.
_ وای چقدر دلم واسه چایی ریختنت تنگ شده بود.
دستی به روی ته ریش مرتب نشده اش کشید. نگذاشت لبش به لبخند باز شود. حرکت سنگینی برای برداشتن یک استکان به دستش داد. دست را رها کرد و استکان تکی را در سینی کوچکی با گل قرمز گذاشت. یک دست را در جیب شلوار گذاشت و با دست دیگر سینی را گرفت. قدم زنان به سوی صندلی خالی خودش رفت و سینی را روی یک تنه درخت که حالا میزشان شده بود، گذاشت.
_ چه دود خوشگلی از بالاش میاد.
انگشتان باریکش را دور استکان حلقه کرد. لبهایش را روی لبه آن می گذارد و آهسته هورت کشید.
+ چایی رو انقدر داغ نخور. سرطان زاست.
_ نگرانمی؟
سرش را بر گرداند.
_ پس دیگه چه فرقی میکنه.
به خوردن ادامه داد. صدای سوز برف و ضربات دانه های یخ زده به شیشه های کوچک پنجره کلبه، وقتی با صدای چرق چرق شعله های آتش در هم می آمیخت، حس گنگ آرامش در دل حوادث را تداعی میکرد.
_ راستی نفت داریم؟
+ آره واسه چی می پرسی؟
_ هیچی میگم شب اینجا تنها میخوای وایسی یه وقت نترسی.
سرش را پایین انداخت و به پاهایش _ که به شدت تکانشان می داد _ نگاه کرد.
_ ببین اون چراغ نفتی طلاییه فیتیله اش کوتاهه بذار دم صبح روشنش کن واسه الان اون یکی نقره ایه…
+ الان منظورت چیه؟!
_ خب نگرانتم.
لب هایش را بهم فشرد. حرکت پاها بیشتر شد. دستش را محکم روی صورتش کشید.
_ راستی تا صفحه ۲۰۰ خوندیم.
+ مگه علامت نداره؟
_ دیشب هوس کردم یه کمی از بلندی های بادگیر رو هم بخونم. طبق عادت علامت اینو گذاشتم لای اون.
+ آها…باشه.
بلند شد و تا دم پنجره رفت. تمام قامت که ایستاده بود، انحناهای بدنش از پس شال بزرگی که روی دوشش انداخته و حالا به خود چسبانده بود، به زیبایی معلوم می شد. موهای فرفری تا کمر آویخته اش تصویر خیره کننده ای ساخته بود. نمی توانست از این تصویر چشم بردارد. پلک می زد تا خیسی پشت آنها از بین برود.
_ راستی تا کی می مونی؟
+ نمی دونم…شاید تا تعطیلات. طول نمیکشه. زود میرم.
برگشت و با لبخند به سویش آمد.
_ راستی میگم یادته اولین بار کِی اومدیم اینجا؟
 از روی صندلی با شتاب بلند شد. قدم های استوارش روی کفه چوبی کلبه صدای جیر جیر گوشخراشی داشت. به سمت آتش رفت.
_ فکر کنم آذر ماه بود. اوایلش.
آرام خندید. به یکدیگر نگاه نمی کردند. ادامه داد:
_ تو از فرط ناراحتی اشک می ریختی. خودتو سرزنش می کردی که مرد نباید گریه کنه.
با شنیدن این سخنان لب هایش را جمع کرد. اخم هایش در هم رفتند.
_ بعد من گفتم آخه کی این حرف رو زده؟ گریه باعث میشه عواطف آدم رقیق بشن. تو ول نمی کردی. اصلا عادتت بود. توی هر حادثه ای دنبال مقصر بودی. که همیشه هم خودت رو انتخاب می کردی.
دستش را روی گلویش گرفت. بغضی که چنبره زده خود را پهن تر کرد. طوری که انگار تمام فضا حنجره را گرفته بود.
_ همیشه فکر می کردم حرفام بی فایده ست…
+ نبود
این تنها واژه ای بود که توانست به زبان آورد. سرش را بلند کرد و با قدم های تند و سریع به سمتش رفت. بی معطلی بازوانش را در میان دو دستش گرفت. به اقیانوس چشمانش خیره ماند. لب هایش می لرزید. در حالیکه با لرزش های دستش دختر را به شدت تکان می داد، ادامه داد:
+ حرفات بی فایده نبود. من نیاز به شنیدن چندبارشون داشتم. واسه همین همیشه بهونه می گرفتم. خیلی از اتفاقاتی که بهت می گفتم نیفتاده بودن. دروغ می گفتم که بازم تاییدم کنی. می خواستم خودمو سرزنش کنم و تو حرفمو رد کنی. به دلگرمی هات نیاز داشتم. محتاج شنیدن حرفات که توی اون صدای گرم بیرون می ریخت بودم. بفهم که تو همه چیزی بودی که از این دنیا میخواستم.

بغضش ترکید. اشک ها بی اجازه روانه شده بودند.
+ ولی باید بری.
_ بیرون سرده.
+ باید بری
_ نگاه کن. این کلبه وسط کوهستانه. همون طوری که باهم تصور کردیم. جایی که عرب نِی نمی…
+ مهم نیست … وقت رفتنه.
_ ولی این بی رحمیه. تو حق نداری منو فراموش کنی. اینجا رو باهم ساختیم‌. اینجا کلبه منم هست.
+ بی رحمی اینه که تو منو نخواستی. الان دستت تو دست یکی دیگه ست.
_ اگه من برم شبهای بلند زمستون با کی میخوای کنار آتیش بشینی و رمان کلاسیک بخونی؟
+ با هیشکی لعنتی … تو بری تو غار تنهایی خودم می پوسم. ولی از شب ها با گریه خوابیدن و صبح ها با درد چشم و گلو بیدار شدن خسته شدم. چرا نمیخوای منم مثل آدم زندگی کنم؟
_ من برم میتونی مثل آدم زندگی کنی؟
+ نه معلومه که نه… ولی نمیتونم بذارم بمونی. اینجا بمونی ذره ذره آب میشم. عین خوره توی روحم هستی. برو بذار واسه خودم درد بکشم.
میخواست چیزی بگوید. رنگ هایش کمرنگ می شدند. پشتش را کرد. و تا دم در رفت. لحظه ای برگشت.
_ میدونستی امشب یه اشتباه داشتی؟
+ چی…
_ رنگ مورد علاقه من سبز زیتونیه.
شال آبی را از دور شانه اش به زمین انداخت.
_ فکر کنم واقعا دیگه وقت رفتنه.
در کلبه را باز کرد و رفت. مرد پشت سرش تا دم در رفت. جز کولاک و بارش برف چیزی پیدا نبود. در را بست. سر به روی در گذاشت و با تمام قدرت گریست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما