تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پیکان جوانان
نویسنده: پیمان احتشام‌زاده

امشب پدرم وقتی آمد خانه از توی حیاط صدا زد امیر لباس عوض کن بیا کارِت دارم. از پشت پنجره سلام کردم گفتم کجا؟ گفت بدو کار دارم، لباس عوض کردم رفتم توی کوچه دیدم بابا پشت یک “پیکان جوانان” نشسته و چراغ میزنه، عین اسب رم کردم دویدم سمت ماشین یک چرخی دورِش زدم و با چشمهای گردشده و لبخندِ کش‌داری در را باز کردم نشستم بغل دست بابا و پرسیدم ماشین عوض کردید؟ ابرو بالا انداخت و سرش رو کج کرد و چونش‌رو بالا برد من که نفهمیدم جوابش چی بود، وقتی ماشین روشن شد صدای اگزوزجوانان حواسم رو پرت کرد .

چنان محو تماشا بودم تا اینکه جلوی یک نمایشگاه اتومبیل ایستادیم ماشین خودمون اونجا پارک بود بابا گفت بشین پشتش دنبالم بیا منم از شدت هیجان پیاده نشدم از همون صندلی سرنشین خودمو کشیدم پشت فرمون و دنبال پدرم رفتم تا خونه، ماشین ها رو توی حیاط پارک کردیم.

بابا زودتر رفت داخل و من پشت سرش رفتم سوییچ را دادم بابا و گفتم عجب ماشینی معرکه‌اس.

سوئیچ را ازمن گرفت آورد جلو صورتم گفت برای تو خریدم، فقط یادت باشه که…

دیگه گوشم نمی‌شنید کف دستمو آوردم بالا و سوییچ افتاد تو دستم نمی‌دونم تشکر کردم یا نه، فوری برگشتم تو حیاط نشستم پشت ماشین، چراغهاش رو روشن کردم آمپرهای جلو داشبوردِ جوانان هر جوونی تو سن مَنو روانی میکنه.

آنقدرشوق داشتم که متوجه ساعت نبودم، مادرم آمد زد به شیشه گفت بیا شام بخور مگه فردا مدرسه نداری ساعت ده شبِ.

رفتم تو شام خوردم و رفتم بخوابم ولی مگه خوابم میبره تا صبح سرم تو ماشین بود.

یاحق

داستان۹۲

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما