تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قاب در خاک
نویسنده: زینب بیشه ای

فقط یک سال کار را به دست تو سپردم. کاملا پشیمانم کردی. قدیم مادرها به دخترهایشان امر میکردند، دخترها دست و پایشان میلرزید که زودتر انجامش بدهند. اصلا افتخار میکردیم. حالا این وضعیت را نگاه کن. آخر توی این ظرف کوچک سبزه میریزند؟ نگاه کن تخم مرغ ها را! این چه رنگ مسخره ایست؟ ماهی قرمزتان کجاست پس؟ از کِی تا حالا توی تنگ سر سفره هفت سین ماهی سفید و سیاه می اندازند؟ این سیب های کوچک دیگر از کجا آمده؟! دو تا دانه سیب فسقلی گذاشتی در یک ظرف کوچک! برو یک سبد بزرگ بیاور و پر از سیب بگذار آن وسط. بگذار بویش تمام خانه را بردارد. دست آخر هم بده بچه ها بخورند.
 آخ چشمم به این سبزه می افتد دلم ریش ریش می شود. آن مجمعه مسی که گوشه آشپزخانه خاک میخورد را بر میداشتی، گندم خیس خورده میریختی پارچه خیس میذاشتی آرام آرام سبز میکرد دیگر. حالا رفتی برای من از فروشنده های حراجی سبزه میخری؟ این سفره هفت سین بلا گردان می شود آخر؟
راستی این چه مدل کله سیر است آوردی؟ یک جوری غیر عادی منظم است. سیر چینی! دیگر هیچی نگو دختر جان. حسابی سنگ تمام گذاشتی. این سنجدهای از پوست درآمده و سماق قهوه ایت که دیگر آبرو برایم نگذاشته اند.
حالا حداقل خوب است آیینه فیروزه ای آورده ای. راستی این دختر تو از کی اینهمه قرشمال و اطواری شده من خبر نداشتم؟ یک لحظه چشمش را از این آیینه برنداشت. می آید  یا موهای بیرون زده اش را مرتب می کند، یا صورتش را جلوی آیینه چپ و راست میکند بلکه ببیند تحفه ای شده یانه. قدیم دختر ها تا عروس نمی شدند سرخاب و سفیداب مادرشان را که در هفت سوراخ قایم کرده بود نمی دیدند. حالا نوه من آمده و هفتاد من خودش را مالیده، تازه جلوی آیینه هم ایستاده و هی کرشمه می ریزد.
مرد گنده را ببین. همت نکرده برود پول تازه بگیرد از بانک. پدر خدا بیامرزتان تا پول تازه از بانک نمی گرفت و یک ماه قبل از عید لای قرآن نمی‌گذاشت و هرروز کنار آن پول ها قرائتی نمی کرد دلش رضا نمیشد. حالا این پسر بزرگ ما دست میکند در حیبش و پول های کهنه می دهد. نه تبرکی نه دعایی….
شماها که کوچک بودید صف می کشیدید جلوی بزرگتر ها تا یکی یکی روبوسی و دست بوسی کنید و تبرکتان را بگیرید. توروخدا نگاه کن به این نوه ها. یکجا نشسته اند و سرشان توی آن دستگاه بی مصرف است. بزرگترشان می آید و پولشان را میدهد. آنها هم با یک نگاه پر از منت می پذیرند که ای عمو آخر این هم پول است؟!
از بین همه شان فقط تو مانده ای. خدا خیرت بدهد. آن گوشه سمت راست هم مانده. آفرین همه خاکش را بگیر. چرا اینجوری به من زل زدی؟ گریه نکن شگوم ندارد دم سال تحویل. صدایت را بلندتر کن. به این دنیا که آمده ام سمعکم را نیاوردم. چه می گویی؟ آها…می گویی جایتان خالیست…بله خب… دیگر از دست غرغرهایم رها شده اید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    چه قدر دل نشین.
    حس مادر بزرگ حق به جانبی که حتی برای نسل ما غریبه شده، چه برسه به نسل های جدید…

    حس خوب و قشنگی رو منتقل کردید، نمیدونم چرا یاد انیمیشن کوکو افتادم شاید به خاطر عکس ها…
    قلمتون مانا

  2. حسین شهریاری گفت:

    درود بر زینب خانم قوی قلم
    زیبا نوشته اید مثل همیشه
    توی نوشته های شما یه حس ناب احساس میشه قوی باش و ادامه بده
    زنده باد
    داستان کوتاه زیاد بخون که نوشته ها و داستان های بلندتری بنویسی به کوتاه نویسی اکتفا نکن
    از حس و حال ها زیاد بنویس
    اینجا لازم بود حس و حال قدیم و جدید رو بیشتر توصیف کنی
    ولی با این حال متن دلنشینی و جذابی بود
    من ازت یاد گرفتم که زیبا بنویسم و حس و حال ها رو به زیبایی شما تشریح کنم در کلاس درس سرشار از عشق و مهر شما
    چه گویم یا بنویسم چه دارم
    کدامین حُسنت ای گل برشمارم
    قلمت مانا
    عاقبت بخیر و پاینده باشی
    #جان_دل

    • زینب بیشه ای گفت:

      در این حد که شما میفرمایید بنده واقعا شرمنده میشم قبول دارم وقتی سریع مینویسم کارهام زیاد عمق و حرارت ندارن
      حتما به توصیه تون عمل خواهم کرد❤
      سعی خودم هم همینه انشاالله همه باهم رشد و پیشرفت داشته باشیم

      • حسین شهریاری گفت:

        زنده باشی ماه بانو
        براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
        قدرتمند و ثروتمند و عاقبت بخیر باشید
        شما تاج سری بانو
        بازم بنویس که لذت ببریم