تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

امید گمشده
نویسنده: زینب بیشه ای

ریش تراش را به برق زد. صدای غرش بلندی داشت. با جابه جا کردن درجه تنظیمش کرد. دخترک گوشه اتاق نشسته و عروسک پارچه ای بی رنگ و رویی را به آغوش گرفته بود. رنگ به رخسار نداشت و زیر چشمانش گود رفته بود. با انگشتان لاغرش به دل عروسک چنگ انداخته بود . پایه صندلی تکیه گاه سرش شد. لبهای خشک و بی حالتش لرزش خفیفی داشتند. چشم های سیاهش خیس بودند. موهای بلند شانه نشده‌ای  داشت. دختر قبلی یک‌گیس مرتب و آراسته داشت که آدم دلش نمی آمد به آن دست بزند. متین حرف می زد و با لبخند خودش را معرفی کرد. تا نوبتش هم بشود خیلی آرام و موقر روی صندلی نشست. اما این یکی حرف نمیزد. وقتی وارد شد روی زمین ولو شد. منتظر ماند و پر درد نگاهمان کرد. از پوشیدن لباس های آبی بیمارستان یک ساعتی نمی گذشت، ولی در تنش چروک و گشاد به نظر می آمدند. پرستار بدون اینکه نگاهش را از ریش تراش بردارد گفت:
_ بردار بیارش. درست شد مثل اینکه.
لحن صدایش آرام و مهربان بود. ولی دخترک در خودش جمع تر شد. به سمتش رفتم. بیشتر به گوشه دیوار خزید. زیر لب گفتم:
_ نترس …کاریت ندارم…فقط…
صدای پرستار از پشت سرم آمد:
_ اَه…اینم امروز بازیش گرفته…
دوباره ریش تراش خاموش شد. کنار دخترک نشستم. به خودش میلرزید. دستم را روی سرش کشیدم. تکانی خورد. گفتم:
_ از چی میترسی؟
در سکوت نگاهش را به سمت من برگرداند. لبخندی تحویلش دادم.
_ ما اینجا دوستت داریم. میخوایم کمکت کنیم.
چند بار به سمت پرستار و دوباره به من نگاهش را چرخاند. مثل مرغی که در قفس گیر کرده باشد، وول می خورد. دستم را نرم و آهسته به داخل موهایش فرو بردم و گفتم:
_ چقدر موهات قشنگه!
به پرستار زل زده بود. طوری که انگار مرا نمی بیند. ادامه دادم:
_ این خانم هم خیلی مهربونه و دوستت داره. ما فقط میخوایم کمکت کنیم.
پرستار با لحن پیروزمندانه ای گفت:
_ درست شد بالاخره. بیاید.
نگاهی به من و دختربچه انداخت. آرام با دو دستم از بازوهایش گرفتم. خیلی نازک تر از چیزی بود که از زیر لباس به نظر می آمد. بلندش کردم. پاهایش می لرزید. اورا از کنار گرفتم. لبخند زنان تا پیش پرستار بردم و روی صندلی نشاندم. خم شدم و پرسیدم:
_ پدر و مادرت نمیان عزیزم؟
پرستار با کفشش محکم روی کفشم کوبید. سرم را که بالا کردم دیدم با ناراحتی ابروهایش را بالا می اندازد. از حرکات لبهایش فهمیدم که تلاش دارد بگوید: ” بهزیستیه” دخترک به صورتم زل زده بود. گفتم:
_ من خودم‌پیشتم …نگران نباش.
پرستار سر دختر را صاف کرد. ریش تراش را روی شقیقه اش گذاشت. هنوز به فرق سرش نرسیده بود که ریختن موهای دختر امانم را برید. حتی نتوانستم بی صدا گریه کنم. از اول ورودش بغض غریبی گلویم را فشار می داد. و حالا با دانستن حقیقت یتیمی او اختیار اشکهایم از دستم در آمد. پرستار ریش تراش را خاموش کرد و با بدخلقی به من گفت:
_ چته رحمانی؟ اومدی کمک یا شدی سوهان روح؟
یک دستم روی شکمم بود و دست دیگرم را جلوی دهانم گرفتم. سرم را به نشانه عذرخواهی تکان دادم. پرستار دوباره درگیر ریش تراش شد. گرمی دستی را روی دستم احساس کردم. نگاهش کردم. ترسش ریخته بود. یک شاخه از موها را در دست داشت و به سمت من نشانه گرفت. با لحنی مخملین و ضعیف گفت:
_ خاله نترس…اینا فقط مو هستن. وقتی خوب بشم دوباره درمیان.
دستش را محکم فشار دادم. دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. چه سخت فهمیدم که معنای امید را باید از دل لحظه های سخت این دختربچه پیدا کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    مفاهیمی مثل امید، درد، بی خطر بودن و کلا این مفاهیم انتزاعی رو در مورد بچه ها به تصویر کشیدن؛ کار سختیه و همتی بلند میخواد..
    ممنون از این نوشته ی بسیار واقعی اتون.
    سیر داستان هم جذاب هست و هم اینکه شخصیت ها، شخصیت هستند و از تیپ ها خارج شدند و هرکدام یک ویژگی واقعی خاص خودشان دارند.

    قلمتون مانا

    • زینب بیشه ای گفت:

      نمیدونم این حرفت رو چقدر جدی میگی و چقدر برای تشویقه! ولی اگه اینطوری باشه من نصفه راهو رفتم