تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

وقت رفتن است.
نویسنده: زینب بیشه ای

روی نیمکت که نشستم، یقه پالتویم را کمی پایین کشیدم. برف اول زمستان را دست کم گرفته و دستکش هایم را خانه گذاشته بودم. تردد محدود بود و تک و توکی ماشین دور میدان دیده می شد. دو سه روزی برای دیدن خانواده برگشته بودم. همیشه فضای خانه کلافه ام می کرد و دم عصر بیرون میزدم. شاید چون کم حرف بودم و باهمه راحت نبودم زود عرصه بهم تنگ میشد. این را تو هم فهمیده بودی. همیشه می گفتی : _ یعنی هیچی نمیخوای بگی؟! و من خیلی چیزها داشتم بگویم. ولی نمی گفتم. روی نیمکت دور میدان که منظره ای زیبا دارد نشسته ام.

اولین بار همین جا دیدمت. کیف مدرسه را روی دوشت انداخته بودی. مانتو و مقنعه آبی نفتی تنت بود.  میشد زیباییت را از میان آن همه سادگی تشخیص داد. با دو دختری که کنارت راه می آمدند، آرام می خندیدی. شاخه کوچکی از موهای لَختت از مقنعه بیرون زده بود. همین طور که می خندیدی آنها را زیر می گذاشتی. بعدها می گفتی قبلا هم مرا دیده بودی. حتی می گفتی حسابی برایت جذاب بودم. خدا می داند چقدر حسرت خوردم که فرصت چند ماه بیشتر با تو بودن را از دست داده ام. من میخ صورتت شده بودم. پاهایم به زمین چسبیده بود. مرا که دیدی سر به زمین انداختی و نخودی خندیدی. خودت می گفتی باورت نمیشد من تو را دیده باشم. میگفتی همیشه وقتی توی کوچه میدیدمت خدا خدا میکردم فقط یکبار نگاهم کنی. می گفتی عاشق موهای فرفری و چشمان خاص من شده بودی. می گفتی نگاهت عمق خاصی داشت. آدم دلش میخواست در آنها غرق شود.
سر به زیر دنبالت کردم. فهمیده بودی. از نگاه های زیر چشمی ات به پشت سر، میفهمیدم. ولی نایستادی. قدم تند کردی و من کم کم به نفس نفس افتادم. میترسیدم از دستم بپری. و تو تندتر می رفتی. یک لحظه برای خداحافظی با دوستت ایستادی. مثل اجل معلق رسیدم بالای سرت! برگشتی و کم مانده بود بهم بخوریم. شماره را که جلویت گرفتم صدایم می لرزید. فقط توانستم بگویم لطفا زنگ بزن. توهم که نزدی. البته خودت می گفتی موقعیتش جور نشده بود. و اگر من صبر می کردم و آمار رفت و آمدهایت را در نمی آوردم تا سر راهت سبز شوم و دوباره شماره بدهم، خودت میزدی.
خنده هایت زنگ عجیبی داشت. یک نوع بی نیازی خاصی در نگاهت بود. طوری که آدم دلش میخواست برایت کاری کند. و تو محکم ایستاده بودی و نمی گذاشتی. یادت هست رفتیم کتاب فروشی؟ قدم زدن در کتابفروشی محبوبترین سرگرمی تو بود. و خودت می گفتی امکان ندارد دست خالی بیرون بیایی. ولی آن روز هرکتابی را که بر می داشتی، دوباره سرجایش می گذاشتی. کلافه شده بودم. آخر یک سررسید قشنگ دیدی. چشمانت از دیدنش برق زد. نمیتوانستی انکار کنی دوستش داری. میدانستم روزنوشت داری و اول هر سال یک سررسید زیبا میگیری. قیمتش پنج هزار تومن بود. داشتم از دستت می کشیدم ببرم حسابش کنم. قیمتش را که شنیدی پاکردی توی یک کفش که نمیخواهم. کم مانده بود جلوی فروشنده دعوایمان شود. به خاطر حفظ آبرو کوتاه آمدم. چرا انقدر لجباز و قُدّ بودی؟ تا حدی که گاهی سر می انداختی و بی هوا از خیابان رد می شدی. داد میزدم: “مواظب مواظب….”حرص خوردنم را که میدیدی، می خندیدی. مستاصل میشدم و می گفتم:” فکر ماهم باش.” بی اعتنا رو میگرداندی و میگفتی: ” وا چه ربطی داره”

دیدن خواهش چشم هایم و ندیده گرفتنش بزرگترین لذت عمرت بود. وقتی با عبارات گنگ و مبهم حرف از آینده می زدم طوری خودت را میزدی به آن راه میزدی، که هرکس نمی دانست فکر میکرد نمیفهمی. ولی تو باهوش بودی. نمره هایت همه بالای ۱۸ بود. یادت هست امتحان زیست را که خراب کرده بودی، از راه مدرسه کنار هم توی تاکسی نشسته بودیم. غلط و درست ها را که شمردی به نمره ۱۶ رسیدی. مات و متحیر جلو را نگاه می کردی. در چشمان زیتونی درشتت وحشتی دیدم که دلم میخواست زمین و زمان را برای از بین بردن آن در هم بکوبم. راستی از چه میترسیدی؟ مادرت؟ راستش من هم از او میترسیدم. اگر میفهمید دلم میخواهد دخترش را با خودم بدزدم و ببرم جایی که او فقط مال خودم باشد، نابودم می کرد. البته اگر میدید تو میخواهی راضی میشد.
آن روز را توی ساندویچ فروشی یادت هست؟ بند سبزی به سویم گرفتی تا ببندم. دستم را جلو آوردم تا خودت ببندی. معذب شدی. گونه هایت سرخ شدند. با احتیاط انگشت های ظریفت را دور مچ دستم چرخاندی و بند سبز را بستی. آنقدر در هوای بوسیدن آن دست ها مست شدم که ناخودآگاه صورتم را جلو آوردم. ترسیدی و دستت را کشیدی. وانمود کردم میخواستم بینی ام را بخارانم. دلم‌میخواست مثل ملکه والا مقامی بزرگ بدارمت. تو در قصر من سلطنت کنی و من همه عمر دست به سینه، خدمتکارت باشم. این را وقتی فهمیدم که از راه امتحان ریاضی آمدی به مغازه و شروع کردی یکی دوتا از مسئله ها را حل کردن. خواستم خودی نشان دهم. خودکارت را گرفتم و راه حل دیگری برای پیدا کردن x نوشتم. طوری عاقل اندر سفیه نگاهم کردی که قند توی دلم آب شد. آنجا برای اولین بار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم: تو خونه خودمون دوتایی میشینیم هی درس می خونیم. سرت را لحظه ای بالا گرفتی. طوری که گویی اصلا حرفم را نشنیده باشی، به نوشتنت ادامه دادی.
چقدر احمق بودم که گذاشتم بفهمی دیوانه وار دوستت دارم. میدانم همیشه گله داشتی که سرد و بی احساس عمل میکنم. ولی تو نمیدانی چقدر جلوی خودم را می گرفتم تا غرق در محبتت نکنم. همان دوباری که در طول این یک سال بهت “دوستت دارم” گفتم، دلیلش از دست رفتن اختیارم بود و الان پشیمانم که چرا گفتم. شاید اگر نمی دانستی شب ها با خیال بهشت زیبایی که کنار تو خواهم داشت، سر به بالین‌می گذارم، با رحم و انصاف بیشتری رفتار میکردی.

خودمانیم تو هم عاشق بودی. انکار نکن. من که احمق نیستم یک طرفه دل بدهم. آن روز را یادت است که جلویم ایستادی و مثل ابر بهار می گریستی؟ من توان گفتن کلمه ای را هم نداشتم. صدایت می لرزید وقتی می گفتی:” اگه بری سرکار و ساعت کارت به ساعت کلاس های من نخوره… توی تابستون چطوری همدیگه رو ببینیم؟” باید سرکار می رفتم. باید برای ادامه تحصیلم پول جمع میکردم. بارها برایت توضیح داده بودم. ولی تو فقط همین را میفهمیدی که میخواهی مرا ببینی.

……‌‌‌

اوایل که فقط یکی دو هفته ای از آن خداحافظی پشت تلفنت می گذشت، فکر میکردم، برمیگردی. خودم نمی آمدم سراغت چون خودت بهتر میدانی که شادی و خوشبختی تو تمام آرزویم بود. اگر مرا مانع آنها می دانستی که دیگر حرفی باقی نمی ماند. کمی بیشتر که گذشت سردی هایت را به خاطر می آوردم. از چشمانت گرمی و محبت می بارید. ولی می دانستی باید دل بکنی. فهمیده بودم آدم سابق نیستی. فهمیده بودم باید بروی. نمیخواستم با اصرار و التماس مانعت بشوم.
اطرافیان گفتند عشق نوزده سالگی به بیست سالگی نرسیده از سرت می پرد. حالا ۳۵ ساله شده ام. در این هوای سرد روی نیمکت سنگی دور میدان نشسته ام. چرا هوایت از سرم نمیرود ای دخترک ۱۵ ساله سر به هوا؟

…..
پژوی سفید دور میدان پارک کرد. در عقبش باز شد و دختربچه و پسر بزرگتری پیاده شدند. دویدند میان برف ها. خنده کنان به سر هم گلوله های برف می زدند. مرد پیاده شد. دوربین گوشی اش را تنظیم کرد و از صحنه های تصادفی عکس میگرفت. همان ۱۵ سال پیش زیر و روی شخصیتش را درآوردم.‌ گفتم که خوشبختی ات برایم مهم بود. اگر نقطه سیاهی در او می دیدم، نمی گذاشتم زنش بشوی. وقتی دیدم انتخاب تو اوست، مرد خوبی هم هست، به تماشای خوشبختی ات نشستم.

شاید ندانی ولی در جریان مرحله به مرحله زندگی ات بودم و هستم. نام بچه هایت و حتی نام دکتری که آنها را به دنیا آورده‌می دانم. سلامتی ات برایم مهم بود. اما خدارا شکر این مرد خوب بلد بود از تو مراقبت کند. دانشگاه رفتن و بالیدنت را دیدم. پخته شدن و زنانگی کردنت را از دور به نظاره نشستم. من به قولم وفا کردم و حالا از دنیا چیز دیگری نمیخواهم.
در سمت شاگرد باز شد. یک جفت کفش زنانه روی زمین گذاشته می شوند. دیگر وقت رفتم بود. یقه پالتویم را بالا کشیدم و برخاستم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    یک عاشقانه ی محتاط!