تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

در آغوش تنهایی
نویسنده: زینب بیشه ای

 دم در آسانسور می ایستد:
_چی شد؟ تونمیای؟
_ فقط ۵ دقیقه
_چی؟
_ میخوام قدم بزنم
مادر غرولندی می کند. اصلا تمایلی به رضایت دادن ندارد. نگاه نگرانی دارد. دنبال بهانه میگردد.
_ پس خدافظ
در آسانسور بسته می شود. از پارکینگ که بیرون می رود، سوز سرما هجمه سنگینی به صورتش می زند. نفس عمیقی می کشد و و هوا به شکل دود سیگار از دماغ و دهانش بیرون میزند.

کوچه خالی و بی سر و صداست. منع عبور و مرور از ساعت ۹ شب، همه را به سوراخ های امن خودشان کشانده است. برف لطیفی از آسمان می بارد. لایه نازک و سفیدی مثل یک ملافه لطیف روی آسفالت کشیده شده است. صدای تق تق پاشنه کفش هایش در کوچه طنین انداز می شود. کیف سر دوشش را بالا می کشد. چراغ بزرگ وسط کوچه با تمام قدرت همه جا را روشن ساخته است. نور آن دانه های مشوّش برف را  پررنگ تر نشان می دهد. انگار کسی تشک پنبه ای بزرگی را از آسمان می تکاند و ذرات پنبه با ضربه های پی در پی او به تشک، در آسمان پراکنده می شوند. دانه های برف برای رسیدن به زمین و یکی شدن با گِل های روی آن عجله دارند.

 مقصد معینی مدنظرش نیست. ولی از خم کوچه که می گذرد،به پارک محله می رسد. تاب و سرسره خالی و صندلی های کنار آن با لایه سفیدی که رویشان نشسته است، زیر نور سفید چراغ، خالی و بی خاصیت خودنمایی می کنند. می شود غم دوری از صدای بچه ها و دویدن هایشان را در خلوت پارک احساس کرد.
 به محوطه پارک که قدم می گذارد، اولین رد پای آنجا را شکل می دهد. صدای تق و تق پاشنه ها به خِرِچ خِرِچِ له شدن برف زیر پاهایش تبدیل می شود. لایه برف اینجا ضخیم تر است.

درخت های زمستان افسانه های خوانده نشده در لابه لای تاریخ هستند. زیبایی دیده نشده شاخه های سفید_ شاخه هایی که از سر تا تهشان یک دست و یک اندازه پوشیده از برف است_ نفس آدم را در سینه حبس می کند. معلوم نیست چرا مردم عاشق بهارند و از پاییز شعر می گویند، زمستان یک تنه حریف زیبایی تمام روزها و ماه های فصول دیگر سال است. مثل پیرخردمندی  که آخر خط است و جز تکیه بر خودش راهی ندارد، زمستان هم با سکوتش حرف می زند.
دلش را که آرام می کند سکوت برایش می خواند:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

به زیر پایش نگاه می کند. برگ های پاییزی روی زمین افتاده اند و خود را با دانه های طناز برف پوشانده اند. تنِ برگ معلوم نیست اما طرحی برفی به روی زمین افتاده و دلبری می کند. این تصویر زیبا امانش را می برد. وسط درخت ها مانده است. بر میگردد. رد پای خودش تنها خط سیاهی است که بر تن سفید زمین کشیده می شود. دلش میخواست بود تا دوخط کنار هم بودند. بود تا باهم از ذوق و شوق جیغ بکشند و روی هم گلوله برف بیندازند.
حواسش به شمشادها پرت می شود. چین و شکن زلف سفید آنها صدایش می زند. دستش را جلو می برد. می خواهد نوازشی کند و زیبایی را به همراه دستش به قلبش فرو برد. برف ها می ریزند و شکنج شمشادها خراب می شود. دستش را می کشد.  به ضبط تمام این لعبت از مجرای چشمانش اکتفا می کند.
برف های له شده زیر پایش سیاه می شوند. صدای خِرِچ خِرِچ بهترین بهانه برای شکستن این سکوت است. بیشتر راه می رود تا موسیقی گام هایش گوشش را بنوازد. غضروف نک بینی اش را احساس نمی کند. دست هایش هم کاملا سِر شده اند. گونه هایش می سوزند. باز ردپاهای خودش را نگاه میکند.
کاش بود. ولی نیست. تا کی می توانی چشم به روی تمام لذت های تنهایی ات ببندی و در حسرت کاشی که کاشته می شود، ولی حاصلی ندارد، خود را در خیالات بی حاصل غوطه ور کنی؟
نیست، نمی آید. تنهایی! و رد پاها هرگز دوتا نمی شود. دل به افسون زمستان می دهد. زمستان در گوشش می خواند:
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون خود نجست اسرار من
یار خودش را می یابد. میخندد. بخار هوا از دهانش بیرون میزند. دستش را به شاخه های مرتراکم بوته پر برف وسط پارک می کوبد. شاخه ها میلرزند و برف ها پریشان به زمین و هوا می گریزند. میخندد. به ماه خیره می شود. تصویر زیبایش به او‌ می گوید زندگیِ در حسرت از مرگ تلخ تر است.
دوباره صدای تق و تق پاشنه هایش در کوچه طنین می اندازد. زنگ در را میزند:
_ دیر کردی…
به پارکینگ که قدم می گذارد، صدای پاشنه هایش در فضای خالی بازتاب غرورآفرینی دارد. با خودش زمزمه می کند:
خودم برای خودم، رد پای خودم کنار خودم…

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما