تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ساعت ۵ عصر
نویسنده: زینب بیشه ای

پاهایش را به بخاری چسباند و از گرمایی که به عمق جانش می رساند لذت میبرد. آسمانی که با ابرهای بی رحم پوشیده شده بود، توی ذوق می زد. امروز هم خورشید قصد رخ نمایاندن نداشت. صدای سوت کتری دقایقی بود که جوش آمدن آب را خبر می داد. رمق بلند شدن هم نداشت. از جوش آوردن آب پشیمان بود. دوست داشت باز بخوابد. سرش را بلند کرد. بالش را چرخاند تا روی خنک ترش زیر صورت قرار گیرد. دوباره فرمان خواب به چشمانش داد و آنها اطاعت نکردند. پتو را تا زیر چانه کشید. غلتی زد و چشمش به کتاب های تست پخش و پلا شده روی میز افتاد. از برنامه عقب بود. ولی فکر درس و کنکور جز آشفتگی در این عصر دلتنگ حاصلی نداشت. بعداز دقایقی تقلا زدن وقتی خوابش نبرد، رختخواب را ترک کرد تا به داد کتری در حال فریاد برسد. مشغول دم کردن چایی بود که موبایلش زنگ خورد. لنگه کفش در بیابان غنیمت بود. بالاخره یک تلفن میتوانست حال و هوایش را حسابی عوض کند. شماره ناشناس بود. جواب داد:
_ بفرمایید
+ الو…وحید…چته آخه؟!
_ اشتباه نگرفتید خانم؟
دختر جوان بدون کلمه ای اضافه تلفن را قطع کرد. دقایقی گذشت. چایی را ریخته بود و قصد داشت کنار پنجره بنشیند و در خلوت، خودش را یک لیوان چایی دم کشیده مهمان کند. خواب و کسالت هم از سرش پریده بود. موبایلش دوباره زنگ خورد. جواب داد:
_ بفرمایید
+ وااای نه…شما وحید نیستی نه؟
_ متاسفانه خیر خانم.
+ چرا متاسفانه؟ خب نیستی دیگه.
_ آخه دیدم ناراحت هستید.
+ یعنی ناراحتی من برات مهمه؟
_ نه منظورم اینه که…خب انگار ترجیح می دادید باشم.
+ یعنی یه پسری پیدا میشه که به ترجیح یه خانم اهمیت بده؟
_ این چه حرفیه خانم. مگه من سنگدل هستم.
+ همتون هستید.
_ نه خانم. باور کنید من نیستم.
مکالمه کوتاهی با اصرار بر بی تفاوت بودن یا نبودن پسرها گذشت. وقتی تلفن را قطع کردند، یک پیامک روی تلفنش آمد که: ” باشه من باور کردم که یه پسر بامروّت هم وجود داره”
روز بعد بازهم یکی دیگر از عصرهای پاییزی بود که به خورشید مجال درخشیدن نمی داد. ساعت نزدیک ۵ عصر بود. عینک کائوچویی خود را به چشم زده بود و سرش در کتاب ها گرم بود که موبایلش دوباره زنگ خورد. صدای دخترجوان از پشت تلفن رشته افکارش را از هم گسست. جواب داد:
_ سلام
+ سلام …تو همون پسر با معرفته هستی؟
_ اگه قانع شده باشید بله حتما.
+ مودب هم که هستی.
_ ممنونم.
+ خواستم ازت عذرخواهی کنم.
_ عذرخواهی برای چی؟
+ دیروز خیلی بهت توپیدم. عصبی بودم. شرمنده واقعا.
_ نه بابا این چه حرفیه. منم متوجه شدم که حالتون خوش نیست.
+ عه…عجب پررویی هستیا! حال خودت خوش نیست.
_ خودتون الان گفتید.
+ من گفتم عصبی بودم.
این بار مکالمه به اثبات عصبی بودن و نبودن دختر جوان گذشت و بعد از چند دقیقه به اتمام رسید.
پیامکی روی گوشی اش آمد:” حق با توئه،من حالم خوش نبود. ولی تو چه میدونی من چی کشیدم”
فکرش درگیر ناراحتی دختر جوان شده بود. فردا و چند روزی پس از آن هم ساعت ۵ بعدازظهر مکالمه به بهانه های مختلف شروع میشد. از سوگواری دخترجوان بگیر تا دغدغه ها و روزمرگی هایش.
کم کم عصرهای پاییز دل انگیز می شدند. از صبح درس خود را کامل میخواند که عصر با خیال راحت با تلفن حرف بزند. روزهایی که دختر به هردلیلی زنگ نمیزد، نگران میشد. پیام می داد و دست آخر زنگ می زد. یک ماهی به همین منوال گذشت. پسرک از اینکه میتوانست هرروز ناراحتی هایش را پشت تلفن برای دختری صبور و عاقل بگوید خرسند بود. دختر جوان هم توصیه های خوبی ارائه می داد. کم کم سوالاتشان بیشتر جنبه خصوصی گرفت. از اسم و سن و شهر و تحصیلات گرفته تا شرایط خانوادگی و… از هم می پرسیدند. انرژی پسرک بیشتر شده بود و بهتر تست می زد. مادر و پدرش هم از این پیشرفت خوشحال به نظر می رسیدند.
اواخر پاییز بود و به شب یلدا نزدیک می شدند. پسرک مثل هرروز منتظر فرا رسیدن ساعت ۵ بود.

ساعت از ۵ هم گذشت. وقتی خبری از تلفن دختر نشد،تلفن را برداشت و شماره اش را گرفت. چندین و چند بار پشت سرهم گرفت. تلفن بعد از چند بار زنگ خوردن مشغول می شد. سپس پیامی روی تلفنش آمد که:” دستم جایی بنده زنگ میزنم بعدا”
روزهای بعد تلفن ها به بهانه های مختلف پاسخ داده نمیشد. تا اینکه بالاخره در آخرین روز پاییز شماره دیگر در دسترس نبود. تمام دردهای دنیا را به سینه اش ریخته بودند‌. در تمام این مدت مشکوک شده بود. ولی این بار فرق داشت. تنها چیز قابل دسترسی همان شماره بود که حالا از دسترس خارج شده بود. دل و دماغ درس خواندن و تست زدن نداشت. دوباره پای بخاری می خوابید و پایش را به آن می چسباند. به صدای کتری آنقدر بی اعتنایی می کرد که به فریادی بلند بدل می گشت. زیر پتو از این لا به آن لا میشد و رمقی برای برخاستن پیدا نمیکرد. ساعت ۵ بعداز ظهر که میشد با محو شدن آفتاب چشمش به موبایلش خیره می ماند. این بی خبری گاهی اورا تامرز جنون می برد. ولی چاره ای جز تحمل نداشت. هر سناریویی از جمله انواع حادثه را در ذهنش پیش می برد. نگرانی اش بیشتر می شد و باز به خودش دلداری می داد که تمام اینها توهم است. به زودی دوباره زنگ می زند و می گوید تمام این روزها درگیر اسباب کشی یا  رسیدگی به مریض یا هر بهانه بی معنی دیگری بوده است. بهانه را می پذیرفت تا دوباره با تلفن های ساعت ۵ بعدازظهر آرامش بگیرد. اما این اتفاق نیفتاد.
تا اینکه بالاخره در یکی از روزهای زمستان یک پیامک روی تلفنش دید:
“سلام
شرمنده که بی خبر رفتم.
وحید برگشت.
خب منم بی تقصیر نبودم.
ببخشید که این روزا وقتتو گرفتم.
امیدوارم توی کنکور رتبه خوبی بیاری”
از آن روز با خود می اندیشد، معنای سنگدل و بی معرفت بودن چیست؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    سلام و یه تشکر ویژه برای اینکه هذ روز صبحم رو شیرین میکنی با قصه هات!

    اول درمورد اسم باید بگم که فکر کردم ربطی به فیلم ِمدیری داره!
    دوم موضوع و زاویه دید پسرانه رو دوست داشتم؛ خصوصا این سبک پسر خاص! چون معمولا از نگاهِ هر نوع زن و مردی داستان نوشته شده با هر شخصیتی ولی من کم دیدم از نگاه پسر متعهد و البته پُرخوان قصه ای رو تعریف کنند…
    این قصه اگر در اینستا منتشر میشد بین جوون های امروزی احتمالا با یه عالمه موافقت و مخالفت مواجه میشد! (به قول معروف کامنت خورش بالا بود)

    سوم. مثل همیشه خیلی خوب حس های توصیف کردی و نشون دادی یه رابطه هرچقدر سطحی و ساعت پنج عصری به نظر میاد ؛ ممکنه برای طرفی از طرفین خیلی مهم و مایه تسلی باشه!

    قلمت مانا….

    • زینب بیشه ای گفت:

      ربطش به مدیری دزدیدن اسم فیلمشه😆
      کلا اگه دقت کرده باشی زیاد اینکار رو میکنم
      دقیقا همین نکته توی ذهنم بود و اینکه بی تفاوتی مال پسرا نیست گاهی دخترا واقعا بدتر هستن

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام زینب بانوی گرامی ، توی این داستان به روز شده بودی و خیلی زیبا اون حس را زنده کردی .
    زیبا بود و شیطنت های جوانی با پسران خجالتی و خر خون را به رخ می کشید ، که تو عالم بی خبری ، یه امیدواری به خیال عشق و بیشتر شهوت به سراغشون میاد و بعد از مدتی به زمینش می زنه تا بادش در بره ، چون واقعی نیست . مثل آدم های خودخواهی که وقتی گیر می افتن ، می بینی هیچ چیزی تو چنته ندارن
    و مثل حباب می ترکن، ،،،،
    بانوی داستان موفق باشید

    • زینب بیشه ای گفت:

      سلام
      چقدر حس خوبی داره که فکر می کنید اون نکته رعایت شده
      خداروشکر که خوشتون اومد واقعا نکاتی که میگید مفیده و ابن دفعه تلاش کردم تا رعایت کنم