تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عشق لندهور من
نویسنده: زینب بیشه ای

سه سالی میگذشت و پدر هنوز کنار نیامده بود. اصلا از همان‌کودکی می دانستم که با این قبیل انسان ها مشکل داشت. از وجنات و سکناتشان چندشش می شد. می گفت:
_ انگار خروس قورت دادند. راه که می روند، سینه را جلو می دهند. دست ها را با فاصله از بدن می گیرند و طوری پر افاده جواب سلام را می گویند که انگار ساعتی پیش فیل مهربانی منت بر سر آدمیان نهاده و اینها را از دماغش به اهل زمین عنایت نموده.  فکل هایشان را هم مثل یکدیگر درست می کنند. انگار همه یک آرایشگاه می روند. دلم میخواهد یک سوزن بردارم به جانشان بزنم تا این فِسّشان بخوابد. آن وقت ببینم می توانند سر بلند کنند. تیشرت های تنگ و اندامی هم می پوشند که هوش از سر دختران مردم ببرند. آخر آدم چقدر می تواند خودنما و خودبزرگ بین باشد؟ اصلا بگو یکی از اینها بیاید ببینم مردانگیِ مچ انداختن با منِ پیرمرد را دارد؟ والا به این بهروز مفنگیِ قاچاقچی هم اینهمه دارو و هورمون بزنی اینطوری لندهور و گردن کلفت میشود. اما دریغ از ذره ای جوهر!
امید مرا دم در کلاس زبان دیده بود. آمده بود سراغ خواهرش و یک دل نه صد دل عاشق من شده بود. کارمند دادگستری بود و احدی کوچکترین نکته منفی پشت سرش نگفت. اهل خدا و پیغمبر و تعهد کاری هم بود. خانواده درست و درمانش که دیگر آخرین بهانه ها را از پدرم می گرفت. تنها یک مشکل داشت : در باشگاه بدنسازی با حضور فعال، خود را به یک لندهور تبدیل کرده بود.
پدر استخوان در گلو مانده بود. همه اطرافیان به خاطر خودخواهی شماتتش می کردند. نمی شد خواستگار به این خوبی را به خاطر چنین نقطه ضعفی!! رد کرد. خودش هم اگر میخواست چنین کند، نزد وجدان خویش سرافراز نمی ماند. به قول خودش جام‌شوکران را سرکشید و دختر دسته گلش را به دست این غول بیابانی سپرد.
در تمام این سه سال امید از گل تازک تر به من نگفت تا بهانه ای هم دست پدر بدهد. ولی دریغ از یک لبخند گرم و پر مهر که از جانب او به چشمان امید بیچاره نثار شود.
آن روز گرم تابستان با مادر و خواهرانم روی طاق ایوان نشسته بودیم و آلبوم می دیدیم. آلبوم هایی که عمه حشمت با خودش آورده بود. عمه ای که بعد از عمری غربت کشیدن در آمریکا، حالا یادش آمده برادری دارد. به عکس چند مرد جوان رسیدیم. همگی به قول پدر ” لندهور” بودند. با یک شورت ورزشی ژست های خاص گرفته و در برابر دوربین لبخند می زدند. عمه هندوانه به دست آمد و کنارمان نشست. گفتم:
_ عمه جان این عکس مال کیه؟
+ باباتو نمیشناسی دختر؟!
چشمانمان گرد شد.
_ احمد براتون نگفته؟ همیشه برای همه تعریف می کرد.
 عمه برایمان از جوانی های پدرمان گفت. که زمانی عشق بدنسازی و پهلوانی تمام رویایش بوده و چند مسابقه هم برنده شده بود. اما به علت پارگی عضله بازو دیگر نمیتواند ادامه دهد و رویاهایش بر باد می رود. صدای در نواخته شد. پدر وارد شد و پشت سرش عشق لندهور من با قیافه ای گرفته از مهربانی های بی حد و حساب پدر من آمد. حالا دیگر دلخور نبودم. بیشتر دلم برایش می سوخت. لبخند بر لب به استقبالشان رفتم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    ایده ی جالبی بود….

    دلسوزی خوبی هم بود…