تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زنی که باید باشم
نویسنده: زینب بیشه ای

آن ساعت از روز اوج شلوغی کار ما بود. ارباب رجوع یکی بعد از دیگری می آمدند و می رفتند. صدای همهمه از میان صف لحظه ای قطع نمی شد. دلم میخواست فریاد بلندی سر همه بکشم و آنها را به سکوت دعوت کنم. گرمای هوا از سمت جمعیت به این طرف شیشه می آمد. زیر مقنعه عرق کرده بودم. احساس می کردم توان تحمل وزن مانتو و شلوارم را ندارم. هرکس به جلوی صف می رسید با حوصله مشکلش را شرح می داد تا فرم مربوط به خود را دریافت کند. انتظار داشتند که کارمند روبه رویشان هم در همین اندازه سرحال و با انرژی برخورد کند. آن روز از آن چهارشنبه هایی بود که پنجشنبه تعطیل بعدش جمعیت زیادی را به بانک کشیده بود. همه با چهره های ملتهب و پریشان، در حالیکه یک کاغذ یا پرونده در دست داشتند ایستاده بودند. مدام به ساعت نگاه میکردم. دلم میخواست نزدیک یک بشود، بهانه بیاورم که برای جمع بندی کار دارم و باید زودتر تعطیل کنیم برویم.
چهره پر درد و رنج مردان و زنان روستایی یکی بعد از دیگری جلوی چشمانم می آمد و می رفت.  صورت هایشان شکسته و پر از چروک بود. دست هایی پر از پینه و لباس های ساده و خاکی به تن داشتند. از طرفی منتقل شدن به شعبه روستا به خاطر مزایای کار سخت خوب بود. ولی دیدن هرروزه این مردم رنج کشیده فشار روحی زیادی داشت.
بیست دقیقه ای به ساعت یک مانده بود. جلوی شیشه ظاهر شد. با صدای نسبتا مردانه ای سلام کرد. سرم را بالا کردم. بلند بالا و راست قامت در برابرم ایستاده بود. چادرش را صاف صاف جلوی خودش با یک دست نگه داشته بود. آستین لباسش از زیر چادر بیرون زده بود. پیدا بود کهنه ومندرس است اما چروک و کثیف نبود. روسری خاکی رنگی را با گره ساده ای زیر چانه مثلثی شکلش بسته بود. چانه را طوری بالا گرفت که گویی من برای انجام کار به سراغ او رفتم. خط لبخندش به شکل چروک عمیقی خود را نشان می داد. میدانم که اگر میخندید میشد از چروک های ریزی که دور چشمانش داشت، شکستگی اش را فهمید. چشمانش سرد و بی حالت بودند. مثل کسی که میخواهد خود را از منت دیگران خالی کند.
از رفتار پرتبخترش عصبی شدم. اما چیزی درون این زن مرا به احترام وا می داشت. به آرامی جواب دادم.
_ پیگیر وام کارآفرینی من شدید؟
+ اسمتون؟
در تمام مدت بررسی پرونده نگاهم به مونیتور و حواسم پیش او بود. ۳۲ سال بیشتر نداشت. ۱۰ هکتار باغ اجاره کرده و ۳۰ کارگر از قِبَل همت و پشتکارش نان میخوردند. چشم را به دستانش دوخته بود. نگران به نظر نمی رسید. مثل کسی که در صف نانوایی ایستاده و می داند به زودی نوبتش می شود. ظاهرا نصف میوه های مزرعه شبانه مفقود شدند. چک و سفته داشت و حقوق کارگرهایش را نداده بود.
آرام گفتم:
_ شرمنده…چطور بگم شما رو جزء اولویت ها نذاشتن، نوبتتون هم نرسیده… خب …از وام قبلی هنوز سه سال هم نگذشته
+ولی کارمند قبلی چیزای دیگه ای می گفت.
_ میدونم…امکانش بود…ولی خودتون میدونید اینجا همه گرفتاری های خودشونو دارن.
ناخودآگاه تکرار کردم:
_ بازم شرمنده
خم به ابرو نیاورد. چشمانش برای لحظه ای به رو به رویش خیره شد و بعد در سکوت مطلق لبخند بی رمقی زد. زیر لب “خیلی ممنونی” گفت. برگشت و رفت. نگاهم به رفتنش ماند. با کوهی از مسئولیت آمد و دست خالی رفت. و من از خودم شرمسار بودم که هرروز تمام دغدغه ام یک ربع زودتر رفتن و رسیدن به خانه گرم و نرم خودم بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    موضوع داستان باز در حال و هوای حدیث نفس اما جدید بود. این تغییر رو به فال نیک بگیرید و سهی کنید از دغدغه های اجتماعی زنان هم بنویسید..

    داستان ساده و توصیفات و تصویر سازی ها بسیار جالب بود.
    قلمتون مانا…