تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ضد کابوس
نویسنده: زینب بیشه ای

دستم به اندازه کنار زدن پارچه روی صورتم هم قدرت نداشت. نفس های ضعیفم کم کم بخاری در فضای بین صورت و ملافه ایجاد می کرد. همه توانی را که در خود میشناختم، صرف تنفس وحشیانه ای کردم که برای نجات خودم از آن وضعیت نیاز داشتم. مشاعرم درست راه نیفتاده بود، ولی صدای داد و فریاد را از فاصله نزدیک تشخیص دادم
…..
 زنده مانده ام.  بیدار شدم. ملافه ای روی صورتم نبود‌ لوله هایی در دماغم و سرمی به دستم وصل بود. چشمانم را که باز کردم، چند مرد سفید پوش را دور و بر خودم دیدم. به محض اینکه حرکت کردم، یکیشان آمد و کنارم ایستاد:
_ آقا حالتون چطوره؟ صدای منو میشنوید؟
با سر تایید کردم. انگشتانش را بالا آورد و در برابر چشمانم گرفت:
_این چندتاست جناب؟
به خودم فشار زیادی آوردم تا صدایی از حنجره ام بیرون آمد و گفتم:
_ سه تا.
_ خوبه. آخرین چیزی که به یاد میارید چیه؟
صدای ضربه و کوبیدن و شکستن و جیغ در هم آمیخته بودند. دوباره آرام گفتم:
_ تصادف…
_ پس حافظتون هم سالمه. من براتون فعلا مورفین تزریق میکنم. دکتر میان و معاینتون میکنن‌.
در دقایق پیش رو آدم ها می آمدند و می رفتند. خون و فشار می گرفتند، سرم تنظیم می کردند و من در یک خلسه بی نهایت گرفتار بودم. تصاویر پشت سرهم در برابر چشمانم رژه میرفتند.
…..
 گلی عبوس کنارم نشسته بود و  با انگشتانش بازی می کرد. نگاهش کردم. رویش را برگرداند. با پرخاش گفتم:
_ حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم؟
+ تو هیچوقت نتونستی درک کنی.
_ که چی بشه حالا؟ چهار تا خط شعر و داستان که این حرفارو نداره.
+ مسئله زحمتیه که پاش کشیدم.
_ خودتو گذاشتی سرکار؟ کار دلت می خواد بیا برو یه منشی بشو دو قرون بذارن کف دستت.
گلی برگشت و نگاهم کرد. بغض و خشم به چشمانش خیز بردند. درد را از آن نگاه می خواندم. مثل گلی که به جای آب پای آن وایتکست بریزند، نگاه گلی من هم پژمرده بود و من دلسردی اش را میفهمیدم. ولی به جای همدردی نمک به زخمش زدم. بخشی از دلم خوشحال بود و بخش دیگر غمگین.
_ مگه تقصیر منه که چاپ نمیشه؟
+ نفهمیدنت که تقصیر تو هست.
عصبانی شدم. تمام روز کار میکردم و دلم میخواست قدر زحماتم را بفهمد. حالا راحت کنارم نشسته بود و مرا به نفهمیدن متهم میکرد. فشار روی پدال گاز را بیشتر کردم. رد ترس را در صورتش دیدم. بیشتر گاز دادم.
+ چه خبرته مجید؟ سر میبری مگه؟
سرعت را کم نکردم.
+ بهت میگم آروم….
_ نمیخوام آروم باشم… ۵ ساله هرچی من میگم حرف بیخوده و حرفای تو شعر و غزل…همه اش میشینی همه جا از تنهایی میگی؟! پس من برگ چغندرم؟
+  الان که چاپ نکردن کارمو دلت خوب خنک شده، دیگه چته؟
گاز رابیشتر فشار دادم. خیابان دوطرفه شده بود و من نفهمیده بودم. بنز دیوانه ای از رو به رو لایی کشان می آمد. در یک آن جلوی من بود و حتی مهلت تکان دادن فرمان را نداشتم.
….
تزریق مورفین سست و بی حالم کرده بود. خوابم نمی برد، ولی پلک هایم نای بازماندن نداشتند. سایه ها می آمدند و می رفتند. صدای آشنایی شنیدم. شبیه مادرم بود. دلم میخواست احوال گلی را از او بپرسم، به این پرستارها که نمیشد اعتماد کرد. زمزمه های ضعیفی می آمد که به زحمت می شنیدم.
_ حالا به نظرت چطوری بهش بگیم؟
_ لازم نکرده حالا بهش بگی…بذار یه کمی بهتر بشه تا بعد ببینیم چی میشه.
_ ما نگیم یه وقتی از دهن یکی دیگه میشنوه. اصلا از فردا که میان ملاقات، چطوری ازش میشه مخفی کرد؟
_ ای بابا مغزمو خوردی. غصه فلج شدن خودش کمه برام، بیام بگم زنت مرده؟ ولم کن تورو خدا.
به گمانم کابوس میدیدم. باید از دکتر بخواهم مورفین بیشتری تزریق کند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهرا حاجی زاده گفت:

    سلام عزیزم خیلی خوب نوشتی اما فک کردم یه جاهایی جملاتت روح ندارن.‌ احساس زنده بودن تو بعضی جاها از کلمه هات دزدیده شده بود.
    اما من دوستش داشتم و با لذت خوندم

  2. فایی گفت:

    جمله ی اصلی و جذاب متن :
    «نفهمیدنت که تقصیر تو هست»

    بخش بزرگی از قصه همینه. اینکه بشه یک خط رو تبدیل به فصل بکنی!

  3. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خیلی خوبه بانوی گرامی ، فقط بهش احساس تزریق کن ، الآن مثل یه روایت هست ، مثل یه پاراگراف توی روزنامه ، شما قابلیت این را داری
    که نویسنده و روزنامه نگار قابلی بشوی و مطمئن هستم که موفق می شوی ،،،، پس زندگی را زندگی کن در قامت ایستادن ، دویدن ، عشق ورزیدن ، پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ، رقص
    و تاب نرم ماهی در بلور آب ،،،،،،، قسمت کوچکی از شعر سیاوش میرزائی، ،،
    پیروز باشید

    • زینب بیشه ای گفت:

      ممنون از نظر لطف شما فکر میکنم به خاطر تمایلی که تازگی به خلاصه گفتن و کوتاه نوشتن پیدا کردم یکمی نوشته هام خشک و بی احساس شده باشه ممنون از تذکرتون