تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رفته عزیزم، رفته
نویسنده: زینب بیشه ای

پوست دستش به خاطر نفوذ زیاد گچ به آن، خشک شده بود.    همچنان ادامه میداد. محکم تر روی زمین خط ها را می کشید و عددها را می نوشت. دیگر به حدی خبره شده بود که می توانست صاف صاف در بیاورد. پسر بچه لِی لِی کنان جلو آمد:
_ ول نمیکنی؟
+ نه یه بار دیگه بازی کنیم.
_ وقت نهاره
در سکوت به پررنگ کردن خط ها ادامه می داد. صدای زنی از دور هردو را متوقف کرد:
_ حسین بیا نهار
حسین نگاهی به دختربچه انداخت:
_  تو هم بیا
+ نه…نمیام.
سری تکان داد و به سمت خانه دوید
. تکه گچ را روی زمین انداخت. دستهایش را به هم زد و با اکراه به سمت خانه رفت. در خانه باز بود. از حیاط عبور کرد و از پله ها بالا رفت. گام های سنگینش کند می شدند.
_ بابا منم یه طاقتی دارم به خدا… خسته شدم. این یکی که دائما یا شیر میخواد یا خودشو خراب میکنه یا خوابش میاد
زن صدایش را پایین آورد:
_ خودمونیم دخترت هم که مثل خل و چلا شده…
مرد با لحن خشمگینی غرید:
_ عه…با اون طفل معصوم چه کار داری؟ خسته شدی برو خونه ات. مگه من مجبورت کردم بیای؟
_ بابا مگه من از سنگم. این دوتا طفل معصوم برادرزاده هامن آخه. من برم تو یه لقمه نون دست این دختره میدی؟شده عین نی قلیون.
مرد روی صندلی نشست و سرش را با دست هایش گرفت. آرام ادامه داد:
_ غرغر بیخود نکن. اگه به خاطر دل خودت وایسادی به اینا کمک کنی، این حرفا رو هم نداره. من نمیتونم جای خالی اونو…
سرش را که بالا گرفت، دخترکی را دید که عروسکی پارچه ای در آغوش دارد و در قاب در ایستاده است.  زن مستاصل شد:
_ ای قربونت برم عمه جون..‌بیا اینجا برات نهار درست کردم.
_ مامان هنوز برنگشته؟
مرد و زن ماتم زده به صورتش خیره شدند.
….
گچ را محکم روی زمین کشید. صدای گریه نوزاد آنقدر بلند بود که تا کوچه می آمد. حسین گفت:
_ بسّه بابا… خوب شد دیگه.
دختر گچ را زمین انداخت و گفت:
_ خدا کجاست حسین؟ خیلی دوره؟
_ چه میدونم…واسه چیته حالا؟
_ میخوام ببینم تا مامانم از پیشش برگرده خیلی طول میکشه؟
حسین مبهوت نگاهش می کند. زیر لب غرید:
_ دختره ی دیوونه…

(برای آنکه دلم میخواست بخواند…)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    ایده تکراری هست اما نوع نگارش موجب میشه خواننده داستان رو بخونه و ادامه بده…

    ممنون از نوشته های خوبت. قلمت مانا…

    • زینب بیشه ای گفت:

      تکراری بودن عیب نیست حداقل نه در سطح ما
      ولی اینکه میگی پردازشش خوبه خیلی حس خوبی بهم میده ممنونم