تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تیمارستان
نویسنده: ا.نواب

دیگر هیچ صدایی نمی آید. آخرین دعوا برای دیشب بود که کتی فریاد می کشید و کمک می خواست و می گفت مایگفت مایکل چاقو را کنار بگذار. اما امروز کتی در کنار جسد مایکل نشسته و به آن خیره مانده است مایکل خودکشی کرده؟ چه کسی میداند! در آن لحظه به چه فکر می کرد اما همیشه کاترین فریاد می کشید که تو دیوانه ای وباید به تیمارستان برویم اما مایکل واقعا دیوانه نبود این را کتی می دانست کتی  با مرد دیگری بود و مایکل این را می دانست و برای این که کتی متهم به خیانت نشود در غذا های مایکل قرص‌های بیماران  روانی را می ریخت در این صورت دیگر کتی مقصر نبود و مقصر اصلی مایکل بود اما واقعا کتی راضی به مرگ او نبود چون می دانست که خودش او را دیوانه کرده و اکنون مقصر واقعی اوست که باعث شد یک نفر خودکشی کند اگر بخاطر هوسهای احمقانه اش نبود مایکل اکنون زنده بود او واقعا مرد خوبی بود اما کتی چه میخواست آمبولانس آمده تا جسد را ببرد دکتر کتی  را معاینه میکند در نهایت تشخیص می دهد که به دلیل اختلالات روحی باید به تیمارستان بستری شود.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما