تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هیچی نمیشه
نویسنده: زینب بیشه ای

_دریل بود یا مته؟
صدا بلندتر شد. اگر کسی اینجا بود که توان برخاستن و نگاه کردن از پنجره را داشت، میتوانست بگوید این صدای کندن آسفالت چه مقدار از پنجره فاصله دارد. اما خودش در آن لحظه می توانست قسم بخورد دقیقا زیر پنجره است. هنوز کاملا وارد دنیای بیداری نشده بود و با خود مرور می کرد: اسم وسیله هه چی بود؟
موبایل را که بر داشت و فهمید ساعت تازه ۹صبح است، سازمان برق و آب و گاز را _ که نمیدانست کدامشان مقصر بودند _ مورد عنایت قرار داد. بالشی روی سرش گذاشت. نوبتی می زدند. یکی از فاصله ۵۰۰ متری و این یکی زیر همین پنجره مشغول بود.
اگر همسایه محترم کناری تا ۴ صبح با فامیل هایشان مشغول یافتن گروه مافیا در میان شهروندان عزیز نبودند، ساعت ۹ صبح بیدار شدن ناخوشایند نبود. صدای خنده و همهمه جمعیتی کثیر از دیوار اتاق خواب به سادگی رد می شد.

میدانست نباید ناشتا مسکن بخورد، ولی این درد قصد داشت یک روز دیگر را هم به گند بکشد. قهوه غلیظ به تنهایی توان مقاومت در برابر این فضاحت  را نداشت.
صدای اعلان گوشی بلند شد. ۵ درصد شارژ مانده بود. وسط خوردن لقمه خشک پنیر و گردو موبایل را برداشت و به شارژر متصل کرد. سیم را چند بار تکان داد. بی فایده بود. لقمه بی حرکت در دهانش ماند. شروع به زیر و رو کردن کمد لباس و وسایلش کرد. هر چیزی را چند بار برمی داشت و دوباره می گذاشت. تمرکز از دست رفته اش سبب می شد وسیله ها را فقط به شکل سایه هایی لرزان ببیند.
از گشتن زیاد کلافه شده و چمباتمه زده بود. چشمش به زیر کمد افتاد. کابل کوتاه و کوچکی بود. البته که از هیچی بهتر بود. گوشی را به شارژ زد و سراغ صبحانه آمد. قهوه یخ کرده را یک نفس سر کشید. دهانش تلخ شد.
روی میز بهم ریخته بود. مدادها و خودکارها طوری درهم آمیخته بودند که گویی دیشب تا صبح بازی می کردند. لب تاب را باز کرد تا ادامه مطلب را بنویسد. خطوط اول چقدر پر انرژی و جذاب بود. هر چه می گذشت خستگی در نحوه قلم زدنش بیشتر دیده می شد. اکنون نیز با ذهن خالی خودش روبه رو شده بود. پلیر لب تاب را روشن کرد. همان موسیقی فیلم هندی پلی شد. در آخرین مکالمه آن را گرفته بود. بغض بی دلیل حمله کرد. اشک ها بی مقدمه آمدند. سر درد بی تعارف بازگشت.
گزینه نکست را زد:
_ یکم با خودت عشق و حال کن
 غم و استرس هارو چال کن
نشین از خودت هی سوال کن
 که بعدش چی میشه
 چون هیچی نمیشه
معنی بلاک شدن هیچوقت عوض نمی شد. هیچوقت نمیتوانست آن حجم نفرت را در دل خود نگه دارد. باید کاری میکرد تا رها شود. لب تاب را بست. آبی به صورت زد. به دقیقه نکشیده بود که دم در منزل همسایه ایستاده بود. در سریع باز شد:
_ شرمنده…میدونم دیشب خیلی اذیت شدی باور کن…
_ چی میگی معصومه جان؟ خواستم ببینم پایه ای امشب همه اون جمعیت رو بیاری خونه من یه دست مافیا بزنیم؟
گل از گل معصومه شکفت:
_ چرا که نه!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما