تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جانور بیگانه
نویسنده: زینب بیشه ای

 گمان میکردم بیشتر از من میفهمند. اصلا رفتارشان طوری است که آدم خیال می کند حسابی بارشان است. این یکی چشم هایش را طوری گرد میکند که همیشه احساس گناه دارم. آن یکی هم وقتی صدایش را کلفت می کند، خود را از بتمن کمتر نمی بیند.
 البته الان از یک جهت خوشحالم که حداقل حقیقت را فهمیده ام. اما نمیتوانم ساکت بنشینم و حرص نخورم. میدانم هیچ فایده ای ندارد و آنها حرفم را باور نمی کنند. ولی چه کنم دلم برایشان می سوزد. اینکه یک نفوذی بینشان هست ولی نمی دانند و همه اطلاعات زندگیمان را در اختیارش می گذارند، حسابی اعصابم را بهم ریخته است.
بدتر از همه اینکه من هرچه تلاش می کنم و به زبان های مختلف قضیه را برایشان روشن میکنم، از اصل ماجرا دورتر می شوند و حواشی برایشان جذاب تر است. دیگر دوست ندارم با کلمه لجباز یا حسود رو به رو شوم. خوب است که حالا تهمت دروغگو بودن بهم نمی زنند!
 دیروز آنها را به حدی تحت فشار گذاشته بود که حرف هم نمیتوانستند بزنند. نمیفهمند دارد بیگاری می کشد. چشم و گوششان را بسته اند. دیروز دیدم نگاهش می کنند و می خندند. حتی گاهی به خاطر ورود او خدا را شکر میکنند.
میبینم که خستگی دارد از پا درشان می آورد. ولی خودشان را گول می زنند و با لبخند این لحظه ها را طی می کنند.
 ای بابا….این وسط اتفاقات بد مدام باید برای من بیفتد. تهدیدهای کمر شکن، نگاه های تند و تیز، فریادهای گوشخراش، محدودیت های فلج کننده، محرومیت های پی در پی سهم من است. چرا؟ با این جانور خوش رفتار نبوده ام! به جای آن لبخند، لحن شیرین و قربان صدقه، تمام توجه و انرژی آنها برای او صرف می شود.
از اینهمه سادگی پدر و مادرم که خود را وقف این موجود ناچیز بی مقدار کرده اند، تعجب میکنم. اما چه کنم، وقتی حرفم را باور نمیکنند باید کنارشان بمانم و کمکشان کنم. حالا اینکه هر وقت من میخواهم مادر را کمک کنم دو دستی توی سرش می زند و می گوید :”ای وای این باز میخواد کار کنه واسه من” مهم نیست. هیچ چیزی مرا از انجام‌ وظیفه ام باز نمی دارد. حتی وقتی پدر با عتاب و تحکّم می گوید: ” اگه یه بار دیگه به بچه نزدیک بشی همه لگوهاتو میذارم انباری” باز هم میدانم که این موجودات نحیف، خسته و نادانند. من که میفهمم نباید لحظه ای ازشان چشم بردارم.
راستش را بخواهید خسته شده ام. اما چه کنم؟ چاره ای ندارم. این جانور بیگانه ممکنست هر لحظه این دو را از پا دربیاورد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. columbus winscott گفت:

    I must say I read a great article with pleasure

    https://www.7dak.com/

  2. drew delaurentis گفت:

    You have a quality site, I congratulate you on this

    http://www.kasut.org

  3. recep ivedik گفت:

    This is my first time visit at here and i am genuinely pleassant to read everthing at one place. Kellsie Vernen Akers

  4. فایی گفت:

    ایده و پردازش این داستان واقعا جذاب بود….
    حس خوب و طنز به فرد منتقل میکرد…

    پاینده باشید