تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هرچی من میگم نگو چشم!
نویسنده: زینب بیشه ای

خش خش رادیو صدای صاف خواننده را مختل می کرد. یک دست پسر به فرمان بود و با دست دیگرش با پیچ آن ور می رفت. صدا برای لحظه ای صاف می شد و دوباره خش خش می کرد.
_ آنتن رادیو رو درست نکردی؟
+ عزیزم با این همه مشغله چطوری آخه؟
پشت پلکی نازک کرد و نگاهش را برگرداند. چروک های روسری را صاف کرد. پاهایش را به ریتم منظمی می لرزاند.
+ بسّه دیگه…
پسر جاخورد. با لبخندی سریع از کارش دست کشید و هر دو دست را به فرمان گرفت.
+ هماهنگ‌کردی؟
_ عزیزم خیالت راحت باشه. تا منو داری…
+ آرایشگاه تضمین نمیده کارش کی تموم میشه. میدونی اگه با مسئولش حرف نزنی نوبتمون میپره؟
_ چشم خانمی. من بازم زنگ میزنم.
+ چه خبرته حالا؟ آروم برو دیگه. مگه ندیدی چقدر روی این لباس و تاج تحفه اش حساس بود.
_ عزیزم خودت گفتی ساعت ۴ صبح باید آرایشگاه باشی. به خاطر اون دارم تند میرم. وگرنه من که عجله ای ندارم. ولی چشم آروم تر میرم.
+ دارم بهت میگم از قیافه گل فروشه معلوم بود سلیقه نداره. مواظب باش لیلیوم صورتی ها رو زیر رزهای قرمز نزنه. رز قرمز فقط به لیلیوم زرد میاد. نبینم باز حواست پرت بشه بگی پیش اومد. چهارچشمی نگاش کن.
_ اونم به چشم. حواسم هست خانمی.
درخت های بولوار مثل اشکال کج و معوج از برابر چشمان دختر می گذشتند. گاهی ناخن هایش را می جوید و گاهی پوست لبش را با شدت می کَند. نگاهش را از خیابان برداشت و به صورت پسر دوخت و گفت:
+ اصلا چرا نرفتیم همون آتلیه اولی؟ عکاسه یه جوری بود. عین معتادا حرف میزد. نکنه بلد نباشه چهار تا عکس بگیره؟
_ چشم‌خانمی چشم. اونم میرم….
کاسه صبر دختر لبریز شد:
+ چی رو میگی چشم؟! اگه یارو عکس گرفتن بلد نباشه تو میخوای چه کار کنی؟ میخوای منو دق بدی بذاری کنار؟ تا این روز عروسی کوفتیو به کام من زهرمار نکنی ول نمی کنی نه؟
_ عزیزم چرا ناراحت میشی؟ چشم حواسمو….
صدای دختر به فریاد نزدیک تر شد:
+ میشه بگی چرا من هرچی میگم تو میگی چشم؟ قدرت مخالفت نداری؟ نمیتونی از خودت نظر بدی؟
پسر مبهوت نگاهش کرد. دوباره به جلو خیره شد و فرمان‌ماشین را محکم تر گرفت. لبهایش را بهم فشرد و کلمه ای به زبان نیاورد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما