تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لب ساحل
نویسنده: مهدی کرامتی

لب ساحل نشسته بودیم. آب تا نزدیک پاهامون می رسید و باز به عقب بر می گشت.

نیلوفر همون طور که نشسته بود، وزنش رو انداخت روی من.

بهش گفتم:« خیلی قشنگه.»

گفت :« آره ولی می دونی یه جوریه … دل آدمم انگار می گیره.»

گفتم:« واقعاً ؟»

گفت:« آره، یه فضای خاصی داره. نمی دونم چی جور بگم …»

یه دختر و پسر در فاصله بیست سی متری ما نشسته بودند پیش هم.

« می فهمم چی میگی … آدم قشنگی شو می بینه ولی یه حس غربت هم بهش دست میده.»

نیلو انگار که ذوق کرد باشد، چند بار گفت :«آره»

پاش رو دراز کرد.

دستم رو انداختم دور گردنش. نگاهم کرد. لبخند زدم.

« به نظرت … »

نگفته جوابم را داد:

«صبر کن خودم میگم، به نظرم تازه ازدواج کردن.»

پوزخندی زدم.

« اون که معلومه ادا اطوارشونو نمی بینی؟!»

« اممم، آره راست میگی ولی .. خب همین دیگه.

اه !

چرا گفتی! من می خواستم بگم …!

اه .. »

زدم زیر خنده.

«عاشق این کاراتم. حالا مگه چی شده.»

آمدم نوک دماغش را بگیرم که دستم را زد کنار و با خنده گفت:

«گمشو بابا»

صدای داد و بیداد دختر و پسر حواسمان را پرت کرد.

خیلی هم طول نکشید. پسر، ول کرد و دختر را لب ساحل تنها گذاشت. دختر هم نگاهی به ما کرد.

رویمان را بر گرداندیم.

دخترک نشست و زانوهایش را بغل کرد.

«طفلی»

«بیا یکم کتاب بخونیم»

« نمی خوام حال ندارم. چرا سرش داد زد؟»

« باشه هرچی تو بگی.»

مکثی کردم.

« ما که حرفاشونو نشنیدیم.»

« یعنی می خوای بگی شاید حق داشته سرش داد بزنه؟»

چند ثانیه انگشتانم را بر روی ساحل کشیدم.

« نه، من میگم، اگه میشه بیا درباره شون حرف نزنیم، به ما که ربطی ..»

حرفم را برید.

« پس چرا تو، هیچ وقت سر من داد نزدی؟»

یک لحظه ماندم.

« چه ربطی داشت عزیزم؟»

« نمی دونم. اصلاً یادم نمیاد ما دعوا کرده باشیم. تو یادت میاد؟»

هنوز توی بهت حرف قبلیش بودم.

«سروش! با توئم. میگم یادت میاد؟»

کف دستم را چند بار روی پیشانی ام کشیدم.

« نه. یادم نمیاد.»

بعد پسر را دیدم که با یک دسته گل که در پشتش پنهان کرده بود، آرام به سمت دختر می رفت.

زدم روی شانه ی نیلو تا او هم این لحظه را تماشا کند.

رفت و از پشت سر، دخترک را در غافل گیر کرد و او را درآغوش کشید. گل را به او داد.

آشتی کردند.

نیلوفر خیلی خوشش آمده بود.

« چرا تو هیچ وقت منو ناراحت نمی کنی؟!»

از جایم بلند شدم. نزدیک غروب شده بود.

« واقعا نمی دونم باید چی بگم عزیزم. خب روانی ام مگه، برای چی باید ناراحت ات کنم. سواله تو هم می پرسی؟»

دستم را به طرفش دراز کردم. هنوز داشت با آن چشم هایش درشتش مرا نگاه می کرد.

« منم دوست دارم اون طوری بیای ازم عذرخواهی کنی، نازمو بکشی.»

گردنم را چرخاندم و کمی به دور و اطراف نگاه کردم.

پسرک، دختر را انداخته بود روی کولش و این ور و آنور می دوید.

اخم هایم را کردم توی هم.

صدایم را بلند کردم :

« دیگه داری گندشو در میاری … »

نتوانستم، زدم زیر خنده.

گفتم :« به خدا نمی تونم.»

گفت :« سواری که می تونی بدی.»

گفتم:« چه جووورم. بپر بالا.»

پرید بالا و سرش را گذاشت پشتم. دستش را دور گردنم حلقه کرده بود.

با سرعت به طرف ماشین حرکت می کردم.

همین طور که نفس نفس می زدم گفتم:« دیگه ببخشید عشقم که تا حالا دست روت بلند نکردم یا فشت ندادم، نمی دونستی دوست داری.»

با کف دستش زد پشت سرم. بعد گفت :« خفه شو بابا» خندید و محکم تر بغلم کرد.

ماشین را روشن کردم و راه افتادیم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما