تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

محرم روستا ، رمضان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

در روستا چشم به دنیا گشود ، هنوز پستان مادر
به دهانش بود که ماهی از سال را رمضان و ماهی را محرم و دسته های عزاداری و اشک و سوختن
شمع و خیمه و دادن دل در غریبی و بی کسی
حسین تشکیل می داد . بقیه ایام سال را هم تقیه
پی در سر بقیه .‌ ده ، پانزده روزی به محرم مانده
بازی شیرین عزاداری و ساختن نخل شروع می شد . همگی بسیج می شدند و اتاقک چوبی که باید گل هم می شد و انواع و اقسام پارچه هایی
که به آن آویزان می کردند . ابیاتی از محتشم کاشانی به فارسی و عربی و آیات قرآنی بر روی آنها نوشته شده بود جلوه ای ملکوتی و کارناوالی بدان می داد . از زمان شکل گرفتن
چهارچوب نخل تا روز تاسوعا و عاشورا که نخل بر سر می گرفتند و حسین حسین می کردند ،
کل سکنه روستا و روستائیان شهرنشین که در این ایام به روستا می آمدند ، چندین بار از زیر نخل برای رفع چشم زخم و معجز و شفا گرفتن رد شده بودند . پر واضح است برای اینکه نخل مثل صاحبش تنها نماند چندین چوب بلند را هم تزئین و انواع پارچه های مشکی و سبز و تور
و بیرق علمها را که به غولهای محافظ نخل می مانست تزئین می کرد و روز های خاص خودشان را داشتند .
روزهای هفتم و هشتم روز های علم کشی بود
و پیش قراولان لشکر علم و علم کشها بودند
که به روستای همجوار می رفتند و آنها هم روز بعد این دید و بازدید را پس می دادند . روز تاسوعا و عاشورا از صبح زود اسفند دود و نذری
و سر بریدن گوسفند و گاو به جرم کشتن امام
انجام می پذیرفت و ناهار و نذری و دسته به دسته سینه زن و زنجیر زن و گریه کن را سیر
می کرد . در روز عاشورا شور و عشق حسینی
دو چندان می شد و فغان و ناله و گریه از دست شمر لعین و یزید دل آسمانیان را نیز به درد می آورد ، چه رسد به ساکنان زمین . شایان ذکر است
که گاو و گوسفندهای مجرم بیشتری سلاخی و ذبح می گردید . ایام ماه رمضان هم حال و هوای دیگری داشت ، صدای اذان هر چه پور شور تر صفایی روحانی داشت و سفره افطاری را به یاد می آورد . در چنین محیطی بزرگ شد و تمامی این سالها چشم که مثل دوربین عمل می کرد و
گوش حکم ضبط صوت را و زبان هم برای تکرار و مرور کردن این دیده ها و شنیده ها برای ثبت و ضبط به یاد داشت .با خود می اندیشید که اگر
این دیدها از پشت قرنیه چشم و شنیده های پرده گوش که در سلولهای خاکستری مغز این شاهکار خداوندی و خلقت انسان و حیوان ، بر زبان جاری و بر کاغذ نگاشته می شد ، چه بسا که دنیای بهتری داشتیم .همین که بزرگ و بزرگتر می شد 
دلش برای سفره افطاری غش می کرد .

چون کوچک بود و نمی توانست روزه بگیره ، انگار سر سفره افطاری ننگین بود و خجالت
می کشید . سفره افطاری هم با آن رنگ و لعاب
و حلوا و خرما و چایی شیرین ، چیزی نبود که بتوان از آن گذشت . مخصوصا برا بچه ها که اون
زمان هیچ وقت سیر نمی شدند . بر عکس بچه های امروزی که لقمه با التماس بهشان می دهند .
بعد هم پدر ، مادر حالی شان بود و برای تشویق هم که شده می گفتند ، روزه کله گنجشکی بگیر .
او هم با ذوق و خوشحالی و اسرار که سحر بیدارش کنند . اگر بیدارش نمی کردند ، گریه بعد بیداری امانشان را می برید و قول شب بعد را می دادند . وقتی بیدارش می کردند سحری نیز پر و
پیمان تر از سفره افطاری بود ، یا حداقل برای
گرسنگان سیر ناشدنی زهی سعادت بود . معمولا در روستا صبح زود بیدار می شدند و انگار روز هم بلندتر می شد . چون صبحانه نمی خوردند
تا ظهر بشود و روزه کله گنجشکی را بشکند و خود را سیر کند تا سیر صعود تا اذان را طی کند ،
انگار چشمهای معده اش تلقی می زد بیرون و انواع دسیسه ها را می چید تا در جایی خلوت
و دزدکی سفره را بیابد و سربازان معده را که
سر برداشته و در حال شورش بودند را آرام کند .
هر چه بیشتر فکر می کرد می دید که اصلا در رمضان و محرم حل شده است . بزرگتر شده بود
و عاقبت زمانی که توانست یک روز کامل را روزه بگیرد ، آسایش دو گیتی به سراغش آمد و سر سفره افطار با حسی زیبا و غیر قابل تصور می نشست و اولین درس پایداری را آموخت .
به سراغ محرم می رفت و دسته های سینه زنی
و البته نوحه خوانها و عشقی که مردم را بیشتر
به هم نزدیک می کرد . ادبیاتی که در فرهنگ و آموخته ها رخنه و خوب یا بد هم به آن می افزود
و همینکه آن را تهی می کرد . دسته های زنجیر زن شکل منظم تری داشت ، یک ، دو و دو دو ،
زنجیر را بر شانه و پشت خود فرود می آوردند .
ضرب آهنگ زنجیر زنان با نوحه خوان می آمیخت
و شوری به پا می کرد . میرز احمد یکی از این نوحه خوانها بود ، در روستا دکان داشت . مردی کوتاه قد ، خوشرو ، خوش برخورد و خوش صدا
بود . وسواس زیادی داشت ،

آب قنات از داخل روستا و از جلوی مسجد رد می شد . صدای قورباغه ها و پریدن ماهی و گاهی خورده شدن وزغی توسط مار را به تماشا می نشست . به این جوی بزرگ رونگ یا رانگ می گفتند و هراز گاهی مردان با بیلهای بزرگ گل ته
آن را به بیرون پرتاب می کردند که به این عمل لایروبی می گفتند . از بالا تا پائین روستا چند جایی را پله کانی کنده بودند که به آب برسند و
سکویی برای ظرف شستن و دست نماز گرفتن .
جلو مسجد سنگ گرد بزرگی قرار داده و درست
کرده بودند که با یک پله بر روی سنگ بزرگ مدور
که به آن سنگ کاره گا می گفتن قرار می گرفتی
و راحت دستت به آب می رسید .هر روز صبح و ظهر و عصر مردان بسیاری را می دیدی که بر سنگ کاره گا قرار می گرفتند و دست نماز یا
وضو می گرفتند .از این بین میرز احمد حکایت
دیگری بود . او دستها و پاها را بالا می زد و حداقل نیم ساعت می شست و آب بر روی دستهای پشمالوی خود می ریخت ، گویی آب
به پوستش نمی رسید . با خودش فکر می کرد
که میرزا اگر لخت لخت هم بشود جائی معلوم نیست و پر پشم است . میرزا عاقبت مسح می کشید و رضایت می داد و وارد مسجد می شد ،
قامت می بست و با حوصله نمازش را می خواند . هر آدمی حکایتی است اما میرز احمد
حکایت دیگری است . نوحه اش را هم با همین وسواس می خواند و همه باید ترتیب را رعایت می کردند . با ضرب آهنگی خاص که باید دو قدم یک و دو و ایست ، سه قدم در جا سپس رو به جلو و ایست . دوباره با ضرب آهنگی دیگری ریتم عوض می شد . اگر کسی اشتباه می رفت سکوت می کرد تا متوجه شود و بر گردد ، یا به آواز بلند
به او گوش زد می کرد . یک بار که زنجیر زنی و
نوحه خوانی در ظهر عاشورا به اوج خود رسیده بود ، وقتی یک نفر از صف زنجیرزنان بر خلاف
بقیه به جلو رفت ، میرزا نوحه را رها کرد و گفت
کل علی نرو ، نمی گوم (نمی گویم ) و همه گوشها تیز شد و بعضی نیز برگشته و آهسته خندیدند .
کل علی برگشت در حالی که سرخ شده بود .
میرزا ابهتی داشت و حاضر جواب بود و البته خواندن و نوشتن می دانست و خطی خوش داشت . بیشتر روزها به شهر می رفت و خرید می کرد و ظهر نشده به آبادی بر می گشت .
کشاورزی هم داشت و همه اهالی روستا در دکان میرزا حساب نسیه داشتند . کوچه ای باریک و دکان میرزا که با یک پله پایین تر از سطح کوچه که دیوارها و تاقچه های آن با کاهگل اندود شده بود . چند سالی است که میرزاحمد و کل علی به رحمت خدا رفته ولی یادشان و سادگی و صفای روستا هرگز از یادها نمی رود و جاودانی است .

هوشنگ مرادی پانزدهم آذرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما