تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کدوحلوایی به شرط چاقو
نویسنده: زینب بیشه ای

کلید انداخت و وارد خانه شد. گام های بی رمقش را به سمت آشپزخانه روانه کرد. مرد که مشغول ریختن چایی بود بادیدنش سر بلند کرد و گفت:

_ سلام عزیزم. چه دیر اومدی. کلاس چطور بود؟

زن که از لحن صدایش ناله می بارید، پاسخ داد:

+ سلام…کلاسی که روز تعطیل آدم رو بگیره به نظرت چطور میتونه باشه؟

_ حالا استاد راضی بود؟

+ظاهرا که اینطور بود. من که دیگه حوصله کلاس های پشت سرهم رو ندارم.

این را گفت و به اتاق رفت تا لباس هایش را عوض کند. مرد که دلِ خوشی از خراب شدن روزهای تعطیلشان نداشت، تصمیم گرفت کاری کند تا باقی روز مال خودشان باشد.

از اتاق که بیرون آمد. به سمت آشپزخانه گسیل شد. مرد با لحن پرنشاطی گفت:

_  امروز ورود خانم ها به آشپزخونه ممنوعه!
+ چی؟ اتفاقی افتاده؟
_ نه من هوس کردم آشپزی کنم. برو و یه کمی استراحت کن.
ناباورانه به صورتش خیره شده بود. قابل انکار نبود که چنین تعارفی قابل رد کردن نیست. به اتاق برگشت و تن خسته اش را به گرمای تختخواب سپرد.
ساعتی بعد صدای پر نشاط مرد از اتاق بیرونش کشید:

_  بیا ببین چی پختم.

در حالیکه چشمش را از محتویات سفره بر نمی داشت گفت:

+ واو! چی کار کردی. پیتزا با کشک بادمجون؟!
_من که مثل تو از هر انگشتم یه هنر نمیریزه همین دوتا رو خوب بلدم.
پخت کامل و حرفه ای پیتزا خیره کننده بود. تزیین کشک بادمجان هم بینقص بود.
در برابر تحسین های زن، مرد بادی به غبغب می انداخت و از درس هایی می گفت که از  تجربه های قبلی پیتزا درست کردنش گرفته است و حالا تمام تکنیک های درست کردن یک پیتزای را کاملا بلد است.
_ و البته یه سورپرایز هم دارم
به آشپزخانه رفت و با یک ظرف کدو حلوایی پخته شده با زعفران و کره برگشت.
_ اینجوری نگاش نکن. خیلی زحمت برده.

غذا که تمام شد، زن مشغول خوردن دسر سورپرایزش شد.
+ عزیزم این همون کدو حلواییه که از احمد آقا خریدیم؟
_ آره چطور مگه؟
+ گفتم یعنی باز ازش بگیریم.
_ خوب شده؟
+ عالیه… فقط چرا اینقدر کمه؟
مرد به ظرف پر از کدو نگاه کرد.
_ مطمئنی این کمه؟
+ به پای بدجنسیم نمیذاری اگه همه اشو خودم بخورم؟ 
من من کنان گفت:
_ نه….نه…نوش جونت حالا باز درست میکنیم دیگه.

….. 

+عزیزم چیزی از پایین نمیخوای ؟
_ کجا میخوای بری؟کاری داری خودم میرم.
+  برم آشغالا رو بندازم دور، هوا هم بارونیه یه قدمی میزنم.

کیسه سنگین زباله را با دو دست گرفته بود. به سطل آشغال که رسید با مکافات زیادی پرتش کرد داخل. به سرعت خود را به مغازه رساند:
_ سلام احمدآقا
+ سلام آبجی
_ کدوحلوایی دارید؟
+ بله بدم خدمتتون؟
_ بارِ دیروزه؟
+ با اجازتون
_ به شرط چاقومیبَرم.
+آبجی مگه هندوونه ست؟
_ همین که گفتم. کدویی که دیروز بردم عین زهرمار تلخ بود.  همین الان انداختمش توی سطل آشغال.
+ شرمنده آبجی… به جاش یکی دیگه بردار
_ یکی دیگه نمیخوام. فقط به شرط چاقو بهم بده همین.
کدوی به شرط چاقو را  در یک پاکت سیاه بزرگ زیر چادرش مخفی کرد و در دل مشغول طراحی نقشه ای بود که مخفیانه آن را تکه تکه کند تا هویت کدوی جدید فاش نشود.

#غرور

#عشق

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. راحله گفت:

    خیلی قشنگ بود!!

  2. سلام،
    حس می کنم یه اتفاق بزرگ داره توی این سایت میوفته
    معمولاً پیشرفت تدریجی رخ میده ولی به نظرم شما در روندتون دچار جهش شدید
    دوست ندارم قشنگ حرف بزنم
    ترجیح میدم بگم «کف» کردم. معمولا هم از این توصیف استفاده نمی کنم، ولی «معرکه» بود.
    این کوتاه شدن حجم داستان هاتون خیلی به خواندنی تر شدنش کمک کرده
    در کنار این که خیلی هنرمندانه، از دل یک رویداد خیلی ساده،
    یک غافلگیری دل نشین بیرون می کشید.
    فقط …
    مرد از خدمتی که ارائه داده بود راضی و خوشنود شد( و غرور و قدرتی شیرین را تجربه میکرد.)
    یه توصیه ای هست همیشه داستان نویس های بزرگ می کنند :
    نگو! نشان بده.
    شما نگیید که غرور و قدرتی شیرین را تجربه می کرد،
    نشان بدید …

    موفق باشید

    • زینب بیشه ای گفت:

      عجب…باورم نمیشه در این حد خوب بوده باشه که شما!!!! تا این حد خوشتون اومده!
      حقیقتش من تازه دارم به این نتیجه می رسم که بازی با کلمات هنر نیست. “حرف داری بزن ولو اینکه طول بکشه و اگه حرفت کوتاهه زودبگو و برو”
      این چیزیه که تازگی بهش رسیدم
      انتقادتون هم خودم قبول دارم و از اینکه شما بهش صحه گذاشتید ممنونم
      بازم بسیار سپاسگذارم از الطافتون