تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ذهن پاک
نویسنده: زینب بیشه ای

با صدای کوبیدن در اتاق بیدار می شود. پسر بچه از پشت در می گوید:
_ مامان…میتونم بیام تو؟
سرش را از فضای گرم زیر پتو بیرون می آورد. سرمای پاییز به سرعت تمام تنش را در برمی گیرد. نگاهش به پنجره می افتد. یک روز بی آفتاب دیگر شروع شده است. موهای برهم و درهمش را از جلوی صورت کنار می اندازد. دلش بازگشتن به آغوش گرمای زیر پتو را میخواهد.  در دوباره کوبیده می شود:
_مامان
لحظه ای تمام وقایع روزهای قبل به ذهنش هجوم می آورند. از همه بدتر تکلیف آخر ترم استاد موسوی است که مثل مار بر مغزش چنبره زده است. خستگی طوری فکرش را از پا انداخته که بدون شک میخواهد از دانشگاه انصراف بدهد. می داند باید جریمه سنگینی بدهد. با این اوضاع اقتصادی شاید تا ۱۰ میلیونی هم بشود. فرض کن پولش جور بشود. آرزوهایش چه می شوند؟ فکر رسیدن به آنها حالا مثل سراب های دوراز دسترس یک بیابان پهناور است. بیابانی که او در آن گم شده و سرگردان است. به هرطرف می نگرد جز گرما و آفتاب نمیبیند. اندک امیدی به نجات داشت که آن را هم گرفته اند. حالا باید برود. با کدام پا؟ کدام امید؟ کدام فکر؟
فکر درس زیادی هولناک است. لحظه ای بعد صدای نوزاد هم اضافه می شود. از رختخواب برش می دارد. چشمان معصومش را می نگرد. دستان ظریف و پاهای کوچکی که در هوا تکان میخورند. لبهایی که بی هدف باز و بسته میشوند. صدای در دوباره می آید. این بار عصبانیت و ناراحتی در خود دارد:
_ مامان!
+ بیا تو پسرم
پسربچه داخل می آید و آرام روی تخت کنارش می نشیند.
_ صبح بخیر مامانی.
_ صبحت بخیر پسر خوبم.
_ مامان میشه بغلم کنی؟
نه نمیگوید و گرمای تنش را از پسربچه دریغ نمی کند. پسر بچه می دود و می رود. کسی نمی داند خودش چقدر به گرمای این آغوش نیازمند است. میخواهد به بغض گیر کرده امان دهد که اصوات نامفهوم نوزاد او را به خود می آورد. دخترک به پنجره خیره شده و لبخند محوی بر لبش نقش بسته است. می داند زندگی ادامه دارد. این جریان پر خروش فریبنده، سخت کمرشکن و دلخراش پیش می رود. چیزی که باید باشد نیست.
در دلش هزار مرتبه آرزو می کند دوباره کودک شود. یا شاید نوزادی که ذهن پاک و روشنی دارد. مثل آیینه صاف است و مثل شیشه ظریف. مثل گِل خام مجسمه ساز می ماند که به هرشکل اراده کند در می آید. خودش را چوب خشکی نخراشیده می بیند که حتی پینوکیوی بی ارزشی هم از آن بیرون نمی آید. سرش را به صورت نوزاد نزدیک می کند. بوی شیری که از دهانش ساطع می شود، لحظه ای تمام دردهایش را ساکت می کند. لب هایش را بهم میفشارد. از این قدرت عظیم زندگی در عجب است. عاشق می کند و معشوق می گیرد، درد می دهد و درمان می گیرد. یاد حرف آن خدابیامرز می افتد که می گفت:” تا شقایق هست زندگی باید کرد…” کدام شقایق عمو؟ درد این است که هربار در طلب مرگیم میرود و برایمان از دور غمزه می کند. نکند میخواهد روزی که از رسیدن به تمام خواسته هایمان مشعوف و محظوظ هستیم بیاید، دستی به سر شانه مان بزند و بگوید: حاضر شو عمو وقت رفتن است.
سر که بالا میگیرد و موهای شلخته اش را از روی چشمانش کنار می زند، آسمان بی آفتاب بی رحمانه توی ذوقش می زند. دلش آفتاب می خواهد.
آفتاب ابدی یک ذهن پاک

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما