تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

۹۹/۹/۹
نویسنده: زینب بیشه ای

فضای سرش از سر و صدا و هیاهوی اتاق پرجمعیت آکنده شده بود. پاهای آماس کرده اش را روی هم انداخته و یکی بعد از دیگری جا به جایشان می کرد. درد می آمد و عضلاتش را درگیر می کرد. چشمانش را محکم
می بست. قبل از اتمام یک دقیقه میرفت تا ۵ دقیقه دیگر برگردد.
مامای جوان پشت میز نشسته بود و یکی یکی بیمارها را ویزیت میکرد و دستور بستری برایشان می نوشت. زن که دانه های درشت عرق تمام پیشانی اش را در برگرفته بود، به آرامی پرسید:
_ ببخشید….نوبتِ….من…
_ خانم همه اینجا میخوان بستری بشن. میبینی که دارم یکی یکی ویزیت میکنم.
تشر دختر جوان طوری حس گناه به دلش ریخت که گویی اعتراضش بسیار نابه جا بوده است. دوباره غرق صندلی سرد و خشکی شد که روی آن درد را صد برابر درک می کرد. خانم ها یکی یکی ویزیت شده و می رفتند، و افراد دیگر وارد می شدند‌.
زن جوان و پرنشاطی وارد اتاق شد. شکمش بسیار بزرگ بود، اما از نحوه راه رفتن و لبخند پررنگش می شد حدس زد زمانش فرا نرسیده است. مستقیم به سمت مامای جوان رفت و مدارکش را به او داد. ماما نگاهی کرد و گفت:
_ سزارینی؟
_ بله
_ بفرمایید تا صداتون کنم. برگشت دورتا دور اتاق را ورانداز کرد و چشمش به صندلی خالی کنار زن افتاد. وقتی نشست، صندلی تکانی خورد. زن خود را اندکی جمع و جور کرد. آرایش مرتب صورت و موهایش، لباس هایی که با دقت انتخاب و ست شده بودند، نشان می داد از حال بقیه خانم ها خبر ندارد. گوشی را از کیفش بیرون آورد و مشغول چک کردن اینستا و تلگرامش شد. خنده نخودی ریزی کرد و صورتش را با دستش پوشاند. زن که کم کم تاب و توان خود را از دست میداد، برای حواس پرتی هم که شده با صدای کم جان خود پرسید:
_ چند هفته ای؟
+ جان….آها…۳۵ هستم عزیز
_ ۳۵؟ مشکل خاصی برات پیش اومده؟ میومی چیزی داری؟
+ نه…چطور مگه؟
_ خب آخه اینجا برای زایمان بستری می کنن
بازهم نخودی خندید:
+ خب منم برای زایمان اومدم دیگه
_ مگه نمیگی مشکلی نداری؟ پس چرا انقدر زود؟
+ تقویم رو ندیدی؟
_ چرا .‌‌..آذر هستیم دیگه
+ اوه چقدر از قافله پرتی! معلومه اصلا نمیدونی خدا چقدر دوستت داشته
نای حرف زدن نداشت و با حالت پرسش برانگیز چشمانش مکالمه را ادامه می دهد:
+ امروز ۹۹/۹/۹ ه
_ ببخشید من چند ساعتیه درد دارم میکشم مناسبت ها رو فراموش کردم.
+ مناسبت کجا بوده…این آخرین تاریخ رند قرنه
_ من نمیفهمم منظوتونو.
+ اوووه پرتی ها…فکر کن شناسنامه بچه ات بخوره ۹۹/۹/۹
_ ولی …این بچه هنوز کامل رشد نکرده. بیمارستان بستری نمیکنه به این  زودی
+ فکر اونجاشم کردیم. یه زیر میزی تپل دادیم. دکتر واسم نوشته عمل جراحی فوری
درد خود را فراموش کرد. مبهوت در صورتش خیره شد‌. حواسش نبود و نفهمید که مدتیست با دهان باز نگاهش می کرد. با صدای ماما به خود آمد.
_ خانم…با شما هستم.بفرمایید نوبت شماست.
زن از دسته صندلی گرفت و به سختی از جایش بلند شد. ماما رو به زن بغل دستی گفت:
_ شما هم بفرمایید بریم آمپول بزنیم تا ریه های بچه تکمیل بشه
زن سلانه سلانه گام بر می داشت و به تاثیر تاریخ تولد رُند نوزاد بر سرنوشتش می اندیشید.


 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زهرا حاجی زاده گفت:

    بسیار روان و زیبا نوشتید زینب جان
    احسنت به قلم شما

  2. سلام
    داستان هایی از شما که حجم کوتاهی دارند،
    نماد حرکت انفجاری شما به سمت پیشرفت هستند.
    چیزی که خوندم
    یه داستان جمع و جور بود،
    بدون حرف اضافه و توصیف های وقت گیر و الکی
    همه چیز در خدمت روایت بود
    و نشون میداد
    میشه تمام جهل بشریت در قرن ۲۱ رو
    فقط در
    ۴۰ جمله بیان کرد
    (الکی ننوشتم ها، حساب کردم.)

    ممنون. خدانگهدار

    • زینب بیشه ای گفت:

      واقعا امیدوارم همینطور باشه دارم تلاش میکنم مثل شما با پیام و محتوا بنویسم
      فکر کنم کم کم دارم میفهمم جایگاه توصیف و استعاره ها در هر داستانی کجاست
      ممنون میشم بقیه رو هم بخونید

  3. فایی گفت:

    متن کامل بود و حال و هوای زایمان را تا حدودی منعکس میکرد …
    اما درمورد داستان. هیچ فکر کردید از نگاه آن آدم ها بنویسید؟!؟

  4. کوثر مودی گفت:

    وای چقدر خوب توصیف کردین اون ادمای عجیب غریبی رو که همچین کار احمقانه‌ای رو کردن و حتی بچه‌ها رو نارس به دنیا اورون واس یه تاریخ😐… قلمتون مثل همیشه عالی بود ولذت بردم از خوندن داستان😍❤

    • زینب بیشه ای گفت:

      از این تعریفت ذوق زده شدم کوثر جان!😍ممنونم
      البته خیلی کارهای عجیب و غریب دیگه ای میشد مثال زد، من فقط همین توی ذهنم اومد
      حالا نمیدونم واقعا حسش درست دراومده بود یا نه