تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

میروی، جانم به قربانت ولی حالا؟
نویسنده: زینب بیشه ای

_ همه وسایلت همینه؟!
شانه بالا انداختم.
+ آره.
مهلت حرف زدن ندادم. وارد اتاق که شدم، گفتگوی مادر و برادرم را به شکل نجوایی می شنیدم.
_ حالا این…ماسوله…چی چی بود گفتی؟
+ ماسال مامان جان
_ خب همون. چی جور جایی هست؟
+ خوشگله خیلی.
یکه خوردم. عینک سیاهم را از چشم برداشتم. زیر لب باخودم گفتم:
_ لعنتی …حالا چرا ماسال؟
…..

ماشین که متوقف شد، چشمانم خود به خود باز شدند. مامان برگشت و نگاهم کرد. با شعف گفت:
_ ببین اینجا چقدر قشنگه.
+ رسیدیم؟
_ آره پسرم. پیاده شو یه هوایی بخور تا ما وسایل رو ببریم توی ویلا.
پیاده شدم. نه برای هواخوردن، بلکه برای مخفی کردن بغص سنگینی که دلیلش هوای ماسال بود. دستی به شانه ام خورد:
_ داداش
_ جانم؟
_ وقتی دردتو نمیدونم، کمکت هم نمیتونم بکنم. این کاری بود که از من بر می اومد. آوردمت جایی که عاشقش بودی. حالا برو حالشو ببر. برو توی این هوا، این مه، وسط این درختا خودتو گم کن. تا دوباره همون نویسنده دوست داشتنیِ شوخ طبع خودمون بشی.
چنگ سنگینی که گلویم را می فشرد، دست بردار نبود. ولی  برادر و درددل؟
از آشوبِ جابه جایی وسایل راحت شدم. دست ها را در جیب سویشرت قرمزم گذاشتم. به دل جنگل زدم. هندزفری در گوش گذاشتم:
_ من به هر شعری که شاعری غیر از من گفته و دوست داری.‌..
علف ها که زیر پایم له می شدند، بوی تازگی و نشاطشان شامه ام را آکنده می ساخت. صدای رقص آب در بستر رودخانه، لحظه ای تمام حواسم را از زمین جدا کرد. مهی را که تا کمر در آن غرق شدم در بر گرفتم. تنفس آنهمه لطافت مرا به هوای خنک‌استغنا میبرد. چشم هایم چنان از شمردن برگ ها و شاخه ها مشعوف بودند که گویی از هرآنچه تا امروز دیدند بیزار شدند. ماسال، رویای همیشگی ام بود. این طبیعت بکر و این ویلای دورافتاده، همان بسته پیشنهادی فوق العاده ای بود که هروقت اسم سفر می آمد از جانب من مطرح و از طرف دیگران رد میشد. اما حالا نمیدانم زندگی چه بلایی سرم آورده که خانواده به میل خود تن به این سفر داده اند‌.
نگرانم نمی شدند. یا حداقل برای من مهم نبود. پس پیش رفتم. در عمق جنگل به جایی رسیدم که درختان به سختی در هم تنیده بودند. در این میان شاخه ها دست به دست هم داده  تا تکه ای زمینِ خالی و سرسبز از چشم دیگران مخفی بماند. گویی ماسال تمام این سال ها منتظر من بود و حالا برای خوشامدگویی فرش قرمز پهن کرده است. مثل حجله دامادی بود. دور تا دور فضای دایره ای شکل از علف ها و چمن ها و درختچه های بلند و کوتاه پرشده بود. کوله پشتی از روی کتفم خود را رها کرد، تا به زمین بزند و محتویاتش را به رُخّم بکشد.قلم خودنمایی میکرد تا باهم کشتی بگیریم‌. پاکتی را که از امیرعلی کادو گرفته بودم _ همان زمان که بابغض ظریفی نگاهم کرد و گفت داداش اینو گرفتم برات که دوباره بنویسی_ از کوله بیرون کشیدم. دفترچه از بین دستانم لیز خورد و روی زمین گل آلود ولو شد. ورق های خود را برهنه کرد تا در برگیرمشان. نشستم و دفترچه را برداشتم. بوی کاغذ تازه مستم کرد. نفهمیدم لبهایم کی به لبخندی کج مزین شد. دفترچه رابستم. لبخند نیامده برگشت. امیرعلی همیشه بدسلیقه بود حالا چرا این بار سبز زیتونی؟!
…..

_ نظرت راجع به ماه عسلمون چیه؟
لب های ظریفش را از دور نی باز کرد. با شیطنت گفت:
+ امممم…باید راجع بهش فکر کنم.
_ اوهو…فقط ماسال
+ پس نظر من چی میشه؟
_ از حالا گفته باشم دختر خوب، قدرت باید دست من باشه.
لبانش را دوباره به نی چسباند. با نگاهم فهماندم که منتظر جوابم. بی تفاوت به نوشیدنش ادامه داد.
_ ماسال خیلی جای خوشگلیه.
آب پرتقالش که تمام شد، سرش را بالا گرفت. چشمان تنگش را به چشمانم دوخت. لبهایش را جمع کرد. خنده کوتاهی کردم و گفتم:
_ چرا وحشی بازی درمیاری نفسم؟
اخمی که ابروهای بلندش را دربرگرفته بود، سیگنال ناراحتی بیشتری ساطع می کرد.
_قهری دختر خوب؟….خیلی خب….منم به روش خودم پیش میرم.
برگشتم و از توی کوله پشتی کتاب را درآوردم. هشت کتاب را باز کردم و به صدای پای آب رسیدم:
_ اهل کاشانم…
یک نفس ادامه دادم.
_ روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد…
به صورتش خیره شدم. نتوانست در برابر این تکه از شعر دوام آورد.
_ باختی…خندیدی.
+ جنگل داره؟
_ خیلی…مه میاد تا کمر آدم…میبرمت یه جای دور. یه جای مخصوص
+ مثل شهر پشت دریا!
_ اونجا برات فروغ میخونم.
+ فروغ رو باید زن بخونه. تو اخوان بخون.
_ پس قدرت دست منه دیگه؟
میدانستم توان قهر و بداخلاقی ندارد. ظریف بود مثل شیشه.
_ با توام…چشم زیتونیِ من …قدرت مال من؟
+ قدرت مال تو، ولی خودتم میدونی من نخوام هیچی نمیشه، نمیتونی. 
_ میدونم. میخوام برات مرد باشم فقط.
+ هستی…خیالت راحت

خلوت دنج میان درختان به جهنم تبدیل شد. دیگر در تمام جهان جای دنجی وجود نداشت.

….
_ اومدی مامان جان؟ بیا سر سفره.
بی تفاوت تر از قبل برگشته بودم. اگر امیر علی میفهمید یک کلمه هم در دفترش ننوشتم، دلگیر می شد. بدو بدو جلو آمد:
_ نوشتی داداش؟
زورکی لبخندی تحویلش دادم.
_ یکمی…نصفه کاره ست. حالا میدم بخونی.
کوله را کنار گذاشتم. دست نَشُسته سر سفره نشستم. همه خود را به خاطر دیرآمدن به چنین محلی ملامت می کردند و رو به من می گفتند کاش به حرف تو گوش می دادیم. می دانستند در این مواقع حسابی سر شوق می آیم و سرکوفتشان میزنم که هرکس مرا دست کم بگیرد ضرر می کند. اما تمام توانم به اهدای یک لبخند منجر شد.
مادر کاسه ای جلویم گرفت:
_ بیا پسرم، مال رودباره. ما جلوتر بودیم سر راه گرفتیم.
قطره کوچکی رندی کرد، در رفت و در قاب چشمم جا گرفت.  بغض راهی برای خروج هوا نگذاشته بود. به آرامی گفتم:
_ از زیتون بدم میاد.

#عشق

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    داستان خوبی بود…
    تغییر زمان در بین داستان بسیار جالبه و نقل گفتگوهایی که منجر به این دلتنگی میشه…

    قلمت مانا…

    • زینب بیشه ای گفت:

      ممنونم از حسن نظرت عزیزم
      اتفاقا من دارم تلاش میکنم روی خط زمان و گفتگو نویسی حسابی وقت بذارم

  2. کوثر مودی گفت:

    وای چقدر قشنگ بود، واقعا بغض کردم :”(
    مثل همیشه قلمت از بهتریناست زینب جان عزیزم😍