تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بچه ناخواسته
نویسنده: ا.نواب

 نمیدانم که چرا الان یاد شهلا افتادم. چقدر زندگی بالا و پایین دارد. در سومین بارداری اش گریه می کرد و روی شکمش می کوبید و می گفت: من این بچه را نمیخواهم خدایا اینجا بکش این را با تمام وجودش می گفت. مریم هفت سال و همه ۴ ساله بود زندگی خوبی نداشت سالها بود که با محسن مشکل داشت.

شهلا دوردانه دختر خاندان شریفی بود. در یک خانواده ثروتمند در ناز و نعمت زندگی کرده بود نمی‌دانست چه شد که پدر و مادرش به خواستگاری محسن جواب مثبت دادند.

محسن  یک خانواده معمولی کارمندی داشت و اختلاف طبقاتی بینشان زیاد بود. از اول هم محسن را دوست نداشت.

بارداری سومش برایش و ترین اتفاق بالاخره نه ماه گذشته بچه به دنیا آمد بچه با سر بزرگ و نخاعی که تشکیل نشده بود یک بچه فلج به دنیا آورده بود.

دکترها گفته بودند که این بچه فقط سه ماه زنده است و گفتند سال و بعد گفتند که قطعاً ۱۸ سالگی اش را نخواهد دید.

محمد الان ۳۵ سال دارد یک پسر فلج روسری بزرگ قدرت بینایی شما هم از دست داده و یک سال است که شهرام مرده اما محمد هنوز زنده است خدایش بیامرزد.

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما