تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سیگار اضافه
نویسنده: مهدی کرامتی

از بیرون اتاق، صدای دویدن می آمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان ۱۲-۱۳ ساله، نفس نفس می زد. دستش را به نشانه ی اجازه بالا برد. معلم که پشت میز لمیده بود، بعد از آن که با نگاهی دشنام بار، سرتاپای نوجوان را از نظر گذراند، با حرکت سر، به او اجازه داد. قطرات آب، از ژاکت نوجوان، روی زمین کلاس، چکه می کرد. یک کاغذ برداشت و رفت نشست روی یکی از صندلی ها و مشغول نوشتن شد. معلم، هنوز هم همان طور نگاهش می کرد. انگار موجود منزجر کننده ای دیده باشد.

ساعتی گذشت. برگه ها را از گوشه ی سمت راست کلاس شروع کرد جمع کردن. مدیر نشسته بود پشت میز معلم. بچه ها برخی با هزار التماس کاغذها را تسلیم می کردند. وقت می خواستند اما حریف ابروهای گره کردۀ معلم خود نمی شدند. رسید به نفر جلوی سمت چپ کلاس. همان نوجوانی که دیرآمده بود.

«کاغذت رو بده»

«آقا تو رو خدا، ما دیر اومدیم یکم دیگه وقت بدید.»

«گفتم کاغذتو بده، می خواستی دیر نیای»

«آقا تو رو قرآن»

آمد که برگه را بردارد، نوجوان خودش را انداخت روی برگه.

چروکی روی صورتش افتاد که نشان می داد دندان هایش را چطور روی هم سایید.

با کف دست، محکم زد پشت سرِ نوجوان.

مدیر که لم داده بود، تکانی به خود داد. رو به نوجوان گفت:

« اشرفی! یالا بده برگتو»

اشرفی که بغض گلویش را گرفته بود، همچنان روی برگه خوابیده بود.

«آغا تو رو قرآن»

ضربه ی دیگری از راه رسید. پشت آن ضربه ای محکم تر.

صدای ناله ی نوجوان درآمد.

مدیر که ماتش برده بود، از جا جهید و همان طور که معلم را صدا می زد به سویش روانه شد

«افشین! افشین چی کار می کنی؟»

تا برسد، معلم یک ضربه ی محکم تر نیز به سر اشرفی بی نوا زد.

دیگر صدای گریه ی نوجوان بلند شده بود.

دست بر روی دو دست، معلم گذاشت و او را به سمت دیگری برد.

«افشین جان چی کار می کنی؟ خب …»

حرفش را برید.

« نمی بینی نکبت، برگه رو نمیده»

انگار انتظار می کشید، این کلمه را آشکارا نثار اشرفی کند.

« خب برگه شو نگیر! این که از هر چیزی براش بدتره»

همین طور که افشین را می برد بیرون،

با علامت دست به اشرفی اشاره کرد که فعلا بنویسد.

رفتند بیرون.

به اندازه ی کافی از کلاس فاصله گرفتند.

از در سالن رفتند بیرون و وارد حیاط مدرسه شدند.

باران قطع شده بود و بوی خاک آمیخته به باران، اولین بویی بود که به مشام می رسید.

« بشین اینجا ، من برگه ها رو جمع می کنم، نمی خواد تو امروز اصلا معلوم نیست چته.»

توی سالن، سرایدار را دید و به او گفت برای افشین چایی ببرد.

سرایدار آشغال ها را گذاشت بیرون و آمد برود داخل سالن که افشین صدایش زد.

« سیگار داری؟»

«آره»

«بده.»

سیگار را گرفت. فندک زد و برایش روشن کرد.

رفت تو.

چند لحظه بعد با یک سینی کوچک و یک استکان چای آمد دم درب سالن. همان جا که افشین نشسته بود.

«چایی بدم؟»

«چرا سینی رو نمیاری نزدیک خودم وردارم؟»

« گفتم عصبانی هستی، میزنی زیر سینی، لیوان میوفته می شکنه سه ساعت باید جمع کنم؟»

افشین سکوت کرد.

بعد زد زیر خنده :« خیلی فیلم می بینی ها»

سرایدار همین طور که داشت می خندید گفت:« نه والا .. شما رو دیدم … گرفتی بدبخت رو …»

«ول کن بابا .. اصن نفهمیدم چی شد. چایی و بده. نمی شکنم لیوانشو.» خندید.

سرایدار سینی را در دست چپش گرفته بود.

«آقا معلم شما چرا زن نمی گیری؟»

« تو چه رویی داریا !»

« چرا زن نمی گیری؟»

« به تو چه! عه ! یه چایی دادی به ماها …»

«نه برای خودت میگم»

«زر نزن»

 خندیدند.

سرایدار داشت می رفت تو که یکی دو نخ دیگر ازش سیگار گرفت.

بعد پاشد توی حیاط، قدم زد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. زینب بیشه ای گفت:

    خسته نباشید مثل همیشه عالی
    “چند لحظه بعد با یک کوچک و یک استکان چای آمد” اینجا یه واژه ای رو جا انداختید.
    حس نوشته تون خیلی عالیه.
    ادغام شدن خشونت و غم خیلی قشنگ به تصویر کشیده شده بود.