تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مردی برای همه فصول
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

توی روستا زندگی می کرد و سه پسر و دو تا دختر داشت . تا چند وقت پیش عضو شورا
بود . زمین کشاورزی داشت و تراکتور ، اگر چه ساده زندگی می کرد ولی خونه اش همیشه پر
از بچه ها و نوه و نتیجه بود . در خونه به روی همه باز بود . ساعت شش صبح هر روز بیدار می شد و شیر گاو هاش را می دوشید ، شیر و ماست
و ،،، را داخل ماشین پیکان می گذاشت ، به سراغ چند
نفری که شیر های شان را آماده کرده بودند می رفت و
آنها را بار می زد و حرکت می کرد . به سر جاده میقان می رسید و چون باید دو کیلومتر به طرف مشهد می رفت و بر می گشت، ایشان خلاف می کرد . از جاده خاکی می رفت و به طرز وحشتناکی جاده را می برید و داخل راه اصلی
می شد . تلفن یکسر زنگ می زد ، تلفن را برمی داشت ، عینکش را پایین میکشید و تلفن را به ده سانتی چشمش می برد . یکسره با تلفن حرف می زد و هر لحظه امکان تصادف بود . وقتی همراهش بودی اعصابت داغون می شد . از
بچگی بهش می گفتن اکبر خره و چون خیلی
هم شوخ بود سر به سرش می گذاشتن ، همه
ادارات آشنا بود و با همه شوخی می کرد . با یه بستو ماست و یه دله شیر و کره و ،،،با همه رفیق و خونه زاد می شد . از رئیس بانک تا کارمند جزء
از شیلات تا جهاد سازندگی همه را با اسم کوچیک می شناخت ، پای هر معامله یا دعوای
خانوادگی و دعوای زمین به عنوان قاضی و بلد
حاظر بود . با صدای بلند صحبت می کرد و آخر هر جمله اش می گفت قابول داری و تایید می خواست . ایشان هم می گفت نه قابول ندارم و
رشته سخن از دستش در می رفت و قافیه را می باخت و می گفت باید قابول داشته باشی . از بچگی یه جورایی داداش شده بودن ، شیر مادر اورا خورده بود . می گفتن عمه ( مادر اکبر ) هر چه می زائیده ، بچه هاش می مردن و اکبر و خواهرش شیر دیگران را خورده بودن . یه روز صحبت تقسیم زمین موروثی پیش آمد ، می گفت هر چه زود تر انجام بدهی بهتر است و چندین مثال زد . از بچه های مش قاسم گفت
که بر سر مال پدری فحشهای چار بداری و رکیک
زن و بچه را به هم می دادند . و باز تعریف کرد که نوه ها ی دختری و پسر حاج حسین که به شکایت و دادسرا رسیده بود و هنوز هم ادامه دارد . اینها کارشان به زد و خورد رسیده بود و
نزدیک بود پسر حاجی که نام مستعار جرج را یدک می کشید کشته شود . یادش آمد که با هر دوی آنها صحبت کرده بود و حتی در مراسم
خاک سپاری قاسم برادر جرج کار به آبرو ریزی
هم رسید و هنوز هم دست بردار نیستند . یاد شعر سعدی افتاد ،
کاسه چشم حریصان پر نشد ،،،،،
تا صدف قانع نشد پر در نشد ،،،،،،
اکبر از ورثه ای از نزدیکان او گفت که به روستا آمده بود و بر ر‌وح پدرش نثار می کرد .
یاد حرفها و نامردی های این نابرادر در حق برادر
بزرگش افتاد و اندیشید که لقمه هایی که به دست می آید در سرشت آدمی تاثیر گذار است .
به قوانین ارث نظر کرد و در همه آیین ها و ادیان ،
نابرابری دید ، حتی در ماقبل اسلام ، در زرتشت نیز ورثه پسر از مال پدر به دو ارث می برد و در
ماترک مادر مساوی . در ادیان دیگر نیز ، و در اسلام که قاضی و داور و خدا نیز مرد بوده و
زن را نصف مرد در همه قوانین به حساب آورده ،
چرا ؟ الله و اعلم . اکبر داستان ما کار راه انداز مردم هم هست و میانجی . به خیر گذشت و
اکبر با پیکان پر از دبه های ماست و شیر و پنیر
و دیگر مشتقات به دروازه شهر جرد رسید .
مردم صف بسته بودن و منتظر ورود اکبر عاقل بودن ، دو ساعتی می گذشت و همه محصولات
تمام می شد و اکبر با دبه های خالی و خرید مایحتاج خانه و اغلب کسانی که شیر و ماست شان را می فروشد به روستا بر می گشت ،
در فصل هایی از سال کار هر روزه اکبر به همین
منوال است ، اینجا همه چیز چواشه است و تا مرز تهوع افراط در شوخی های مان نیز رخنه کرده . اکبر دخترها را شوهر داده ، پسر ها را
زن داده ، پشتیبان بچه ها هست ، حرفش خریدار دارد ، اونوقت عاقل ترین مرد روستا را اکبر خره
می نامند . اوف بر روزگار ،،
تمثیلی در داستان رستم و شغاد برادرش هست
که می گوید ،،
کفی آب خوردن از پی بد سگال ،،،،،،،
به از هفتاد ، هشتاد سال ،،،،،،،،

هوشنگ مرادی دهم آذر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما