تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بی تفاوت
نویسنده: زینب بیشه ای

صدای جلز و ولز کردن پیازهای یک دست، به نوای دلنوازی برای گوش هایش تبدیل شده است. صندلی را کشید و نشست. به زرد شدن پیازها خیره شد. آشپزخانه از عطر پیازداغ آکنده شد. گهواره نوزاد کنار پایش بود و با انگشتان پایش تکانش می داد.

 

 

_ خب بحث امروز با کارشناس برنامه ادامه گفتگوی ما از هفته پیش هستش.

قاشق چوبی را برداشت تا پیازها را هم بزند.

 

_ بی قراری بچه ها این روزا تبدیل به چالش بزرگ خانواده ها شده، اکثرا از بی حوصلگی اونا گلایه می کنن. سوالات زیادی داشتیم که ما نمیدونیم چطوری باید بچه ها رو سرگرم کنیم.

 

چشمانش را از ماهیتابه و پیازهای طلایی شده برنداشت. رنگ نارنجی زردچوبه جلایی متفاوت به آنها می داد.

 

_ واکنش بچه ها به عدم تخلیه انرژی متفاوته. فریاد کشیدن، بهونه گرفتن، سرکشی کردن و ناسزاگفتن از جمله این رفتارهاست.

 

گوشت را که به داخل ماهیتابه می انداخت، جلز بلندی به گوش رسید. شروع به هم زدن کرد. ابایی از طولانی شدن این پروژه نداشت.

 

+ توله سگ…

 

دستش فلج شد. پیاز و گوشت از سرخ شدن باز ایستادند و آب دهانش از پایین رفتن ابا کرد. موهای تنش سیخ شدند.

 

_ در این مورد اخیر بچه ها با تکرار ناسزاهایی که از جاهای مختلف یادگرفتن هیجان درونی خودشونو تخلیه میکنن.
صدا بلندتر آمد:

 

+ تو یه توله سگ بدجنسی! ولی من با سربازام شکستت میدم.

 

نگاهش به ماهیتابه بود و در هم آمیختن گوشت ها و پیازها را نظاره میکرد. تهدیدهای کوچک و بزرگ در سرش رژه می رفتند.

 

_ اما نکته مهم اینه که والدین عزیز توجه داشته باشن، هرچقدر که میتونید باید به این رفتار بچه ها بی تفاوت باشید. واکنش نشون دادن باعث تثبیت این رفتار میشه.

 

آب ریخت. گوشت ها و‌پیازها شنا کنان درآبی که آرام قل قل میکرد، غوطه ور شدند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سلام
    خسته نباشید
    خیلی روون و جمع و جور بود.
    به نظرم باز اون نقدی که هر از گاهی میگم به یک کلمه وارد بود.
    “ابایی از طولانی شدن این «پروژه» نداشت.”
    این کلمه هیچ ربطی به فضای داستان تون نداره، به نظرم می تونستید به جاش از واژه ی ماجرا استفاده کنید یا هر چیز دیگه که به سیاق روایت تون بخوره.
    واقعا رشد چشمگیری داشتید. کوتاه بودن و گیرا بودنش حسن بالایی داره.
    خدانگهدار

  2. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما زینب جان
    به نظرم خیلی خوب درومده بود.
    دقیقا چیزی که میخواستی رو تونستی برسونی.
    هرچند حس میکنم وقتی میخواستی استارت بزنی دقیقا میدونستی قراره به کجا برسه. که البته چیز بدی نیست.
    به نظرم حرکت زیرکانه ای بود. میشد یکم گفتمان تلویزیون یا رادیو رو مرتبط تر کرد. خیلیم به پیاز و سیرا توی قابلمه نپرداخت.
    یکم توصیفات بیشتر میشد جذاب ترم میشد.
    قلمت عالیه👏👏🍁

    • زینب بیشه ای گفت:

      ممنون از حسن نظر شما
      متوجه نمیشم یعنی اینو بهدعنوان نقد مطرح میکنید؟
      پیاز فقط نشون دهنده روزمرگی بود
      از اول الهام بخش قصه بود و من ازش به عنوان خط ثابت استفاده کردم

  3. کوثر مودی گفت:

    خیلی خووب بود😍
    اینو میشه گفت یه داستانک خوب بود به نظرم😁

  4. فایی گفت:

    احسنت

    در اکثر نوشته های شما این تلاقی بین گفتگو و متن داستان به صورت جذاب دیده می‌شود و مخاطب را با دنیای واقعی یک فرد اشنا می سازد….

    منتطر داستان های دیگر از شما هستم