تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لنگر زخمی
نویسنده: حسن چنگیزی

پاییز که می آمد انگار چیزی به جانش می ریخت که حالت معمول همیشگی را ازش سلب می کرد. از مادربزرگش شنیده بود که: ” باد پاییزی به دل هر کس که بخوره، حالش دگرگون میکنه، یه طوری میشه، نامعلوم طور، خدا به داد آدم مجنون برسه که اگه بهش بخوره، مجنون ترش میکنه.” مثل همیشه نبود میگفتی معجونی به خوردش داده اند و افسونش کرده اند. دگرگون بود، کنارش که می نشستی  یا راه می رفتی، متوجه تغییر حالش می شدی؛ یهو حین حرف زدن ساکت می شد و زل می زد به چشم هایت، بعد لبخندی می زد و کمی بعدتر خنده پهنه صورتش را کامل می گرفت. اگر غریبه حالاتش بودی، شک نداشتی که دیوانه ست یا تو را به مسخره گرفته. طفلی خودش هم به این حال عجیبش پی برده بود، اوایل خیال می کرد حساسیت فصلی ست، اما نه عطسه ای، نه سرفه ای و نه هیچ علامت شایع دیگه ای.

هر شب که به پشت می خابید دستش می گذاشت روی قلبش، می خاست چیز اضافه شده به جانش را با هر تپش لمس کند، انگار که منتظر بود شی ای توی قلبش با هر تپش به سینه ش بخورد، چیزی دست گیرش نمی شد، بعد با دو انگشت چسبیده به هم می رفت سراغ نبض، چون رگ به سطح نزدیک بود می توانست با هر پمپاژ قلب، آن چیز را زیر انگشتانش حس کند و با انگشت اشاره و شست محکم بگیرش. خودش هم خنده اش می گرفت از این رفتار کودکانه، بی خیال اکتشاف آن چیز نامریی می شد و چشمانش می بست که به خاب رود.

دیشب حین بررسی علایم بالینی، یادش آمد که فردا صبح باید از فرمانداری نامه معرفی را بگیرد. کارهای فردا را با خودش مرور کرد تا چیزی از قلم نیوفتد: “فردا نامه رو از فرمانداری می گیرم و یه راست میرم جهاد کشاورزی، دیگه بهونه ای ندارن که بخان بگن پرونده فلان مدرک و کاغذ رو  کم داره، باید وامم رو زود بدن، وگرنه من میدونم و اونا. اگه گفتن خب پرونده کامله ولی فعلن پول نداریم، میذاریمت توی نوبت، هر وقت اعتبار اومد بهت زنگ میزنیم، اون وقت چه کنم؟ خیلی بی جا میکنن، چهار ماهه که برا این وام دارم سگ دو میزنم، صدقه که نمیخان بدن، وام با سودش رو پس میگیرن. تا عصر میمونم که حتمن ندا رو ببینم و خبر جور شدن وام رو بهش بدم، حتمن خوشحال میشه.”

خاب می دید که قایقی شده، یکه و تنها رها توی دل دریا، بی هیچ سرنشین و حتا پارویی،  تا چشم کار می کرد آب بود و آب، آبی محض که در افق با آبی آسمان یکی شده بود و به بالا هم سرایت کرده بود. فقط لنگری بزرگ و سنگین یک گوشه اش افتاده بود، که حلقه های زنگ زده رنجیری احاطه اش کرده بودند. لنگری به آن اندازه برای قایقی کوچک، بزرگ و غیرمعقول بود. خط و شیارهایی ناهمگون و کم عمق رو ی تن لنگر پیدا بود، حس کرد که لنگر زخمی شده است. دریا آرام بود، گاهی موجی ریز، شکم قایق را نوازش می کرد. دریغ از شناور بودن تخته پاره ای در اطرافش. این همه سکوت و آرامش، به دلشوره اش می انداخت. اطراف را جستجو می کرد، ناگهان ولوله ای مبهم به گوشش رسید، در افق دسته ای از مرغان دریایی از سطح آب کنده شدند و به پرواز آمدند، آرامش دریا بهم خورد، بالای سرش که رسیدند، صدایی از میان شان گفت: فرار کن فرار کن داره موج میاد. هراسان شد، نه دهانی که بگوید کو؟ کجاست؟ نه پایی که فرار کند و نه دستی داشت که لنگر زخمی بزرگ را توی دریا بیندازد. در فکر چاره بود که موجی کوه آسا را نزدیک خود دید. همه دریا شده بود موج و به قصد او می آمد، به کنارش خورد و به هوا پرتش کرد، توی هوا دور خودش می چرخید، لنگر بیرون افتاد و قایق را با خودش به پایین کشید، با صورت به سمت دریا سقوط کرد، داد و فریاد می کرد اما صدایش در نمی آمد. از خاب پرید. ترسیده بود و نفس نفس می زد، پدرش سراسیمه وارد اتاق شد، کنارش نشست، دستش گرفت: “نترس، خاب دیدی”. مادرش با لیوان آب وارد شد: “چی شده قربونت برم؟ خاب چی دیدی؟” پدرش لیوان را گرفت و کمکش کرد تا جرعه ای بنوشد. خابش پریده بود، می ترسید چشمانش ببند، مقاومت کرد تا خابش نبرد، اما پلک ها سنگین بودند و تحمل باز ماندن نداشتن، بسته شدند.

صبح، آفتاب نزده با صدای زنگ ساعت موبایلش بیدار شد، با دستانش اطراف تخت را چک کرد تا مطمئن شود که سوار قایق نیست، از تخت پیدا شد. دست و صورتش را شست، چند لقمه ای خورد، کیفش برداشت و بیرون رفت.

کنار جاده منتظر ماشین ایستاده بود، دو ساعت تا شهر راه بود. خابی که دیده بود به فکرش برده بود، توی خیالاتش  دنبال تعبیرش می گشت، ذهنش آنقدر درگیر و آشفته بود که چیزی دستگیرش نشد. نسیم خنک پاییزی به صورتش می خورد، تا سرد شدن هوا چیزی نمانده بود، یاد حرف مادربزرگ افتاد، نبضش را چک کرد، عادی بود. خابی که دیده بود هنوز توی سرش می چرخید. توی خودش بود که بوق ماشینی بیرونش آورد. بی هیچ سوالی، سوال شد. راننده پرسید: ” کجا میری؟”

– فرمانداری

– اونجا کار می کنی؟

– نه

– پس چی؟

– هیچی

– چته اول صبحی؟

– ناخوش احوالم

– خدا شفا بده

– میخام معرفی نامه بگیرم و ببرم جهاد برا وام

– چی میخای بکاری؟

– گلوخونه بزنم

– ای ول، اگه برات بگیره، سود خوبی توشه

– آره

هر دو ساکت شدند. راننده چیزی زمزمه می کرد. او نگاهش دوخته بود به اطراف، گاهی جلو و گاهی سمت راستش. توی سرش، افکار مختلف وول می خوردند و می خاستند خودشان را به جلوی صف توجه برسانند؛ خاب قایق بی دست و پا، لنگر زخمی، موج، وام، ندا، حرف مادر بزرگ، باد پاییزی، گلخانه، آن چیز مبهم توی جانش، مجنون؛ همه شان توی هجوم و جدال بودند، نامنظم به همه شان مجال بروز داد، تکرار می شدند. سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش بست، خابش برد.

ماشین کنار میدان ورودی شهر ایستاد، راننده بیدارش کرد. کرایه را داد و پیاده شد. تا فرمانداری دو کورس تاکسی بود، دربست گرفت.

با نامه معرفی به جهاد کشاورزی و لبخند رضایت از فرمانداری خارج شد. تا جهاد راهی نبود، هوا هم خوش بود، پیاده راه افتاد. می توانست حین پیاده روی جریان پرونده وامش را بالا و پایین کند، سوالات احتمالی را ازش خودش بپرسد تا جواب آماده داشته باشد. اما قایق تنها شناور روی دریا، فکرش را تمامن اجاره کرده بود.

تابلوی درشت نویس شده جهاد کشاورزی جلوی سبز شد. مسئول اعطای وام خود اشتغالی، مردی بود حدودن پنجاه ساله که جلوی موهایش ریخته بود، سبیلی رنگ پریده داشت، کت زیر کت کرمش پیراهنی چهارخانه قهوه ای و خاکستری پوشیده بود، انگشتری با نگین جگری به انگشت کوچک سمت راستش بود. تصویر دلچسپی برایش نبود، قبل تر دو بار باهاش حرفش شده بود، کارمند بد عنقی بود، اما چاره ای جز دیدن و تحمل کردنش نداشت.

خودش را معرفی کرد و اینکه برای چه کاری مزاحمش شده است. کارمند از کمد فلزی پشت سر، پرونده اش را برداشت و روی میز بازش کرد، کاغذهای داخلش را ورق زد،سرش را بالا آورد: ” نامه معرفی از فرمانداری”

– ( نامه را از کیفش در آورد و دو دستی به طرفش گرفت) بفرمایین خدمت شما

– ( نامه را گرفت و مشغول خاندنش شد) آره درسته  خودشه. ( نامه را با پانچ سوراخ کرد و توی گیره پوشه جایش داد) پرونده تون تکمیله، میذارم توی نوبت وام

– ممنونم، تا آخر هفته وامم جور میشه؟

– نه بابا، فعلن تسهیلات قبلی که اومده بود تموم شده، باید صبر کنی تا باز شارژ بشه

– یعنی چی؟ خودتون گفتین که نامه فرمانداری رو که بیارم تمومه دیگه

– حالا هم تمومه، یعنی پروندت تکمیل، باید صبر کنی

– آخه تا کی؟

– دست من که نیس، ما به وزارتخونه اعلام کردیم، اونا هم گفتن که باشه

حالش گرفته شد، دلش می خاست پارچ آبی که روی گل میز جلویش گذاشته بود را روی سر کچلش خالی کند تا کمی دلش خنک شود، اما تا نگرفتن وام چاره ای جز خویشتن داری نداشت.

اگر لنگر بزرگ به کف دریا نیوفتاده بود، معلوم نبود که آن موج سهمگین چه بر سرش می آورد. تا باز شدن آموزشگاه موسیقی نوا که ندا آنجا دف یاد می گرفت، چند ساعتی مانده بود، باید جایی برای نشستن و گذران وقت پیدا می کرد. کتابخانه مرکزی جایی بود که می توانست آنجا برود. گرسنه ش نبود. حال قدم زدن نداشت، با تاکسی به مرکز شهر رفت و کنار کتابخانه پیاده شد. یکی دو تا رستوران و چندتایی ساندویچی اطراف کتابخانه بود. با آموزشگاه موسیقی نوا هم فاصله چندانی نداشت. سالن شماره سه خلوت تر بود و جان می داد برای چرت زدن، بی هدف کتابی را انتخاب کرد، پشت میز گوشه سالن نشست، کمی باهاش ور رفت، برای خابیدن امانت گرفته بود، کتاب را بست و کمی سراندش جلو تا جا برای گذاشتن دست و سرش باز شود. بیشتر اوقات استفاده اش از کتابخانه مرکزی همین بود، جایی برای چرن زدن و انتظار کشیدن. پیشانی روی دست و دستش روی میز گذاشت و چشمانش بست. متصدی بیدارش کرد، ساعت کار کتابخانه تمام شده بود. با چشمانی پف کرده به موبایلش نگاه کرد، ساعت نزدیک پنج بود، چند تماس از دست رفته هم داشت؛ پدرش و ندا زنگ زده بودند. با عجله کتاب را روی پیش خوان گذاشت و با سرعت بیرون رفت. باد سردی غافلگیرش کرد، دستانش را توی هم برد و به بدنش چسباند، تلفن ندا را گرفت، جواب نداد. به سمت آموزشگاه راه افتاد. تلفنی به پدرش گفت که تا شب برمی گردد. اما ندا پاسخگو نبود، دلش می خاست که ندا سر کلاس باشد برای همین تلفنش را نمی توانست بردارد. از دیشب که خابیده بود تا الان که باد سردی می وزید تنها دل خوشی اش می توانست دیدن ندا باشد، باهم کافه گرمی می نشستند و خابش را برایش تعریف می کرد، اینجوری کمی از تلخی جور نشدن وام هم کم می شد. وارد آموزشگاه شد، هوایش خوب بود. از منشی آموزشگاه سراغ ندا را گرفت. ندا امروز به آموزشگاه نیامده بود، آن چندتا تماس گرفته شده هم برای همین بود که بهش بگوید امروز ناخوش است و آموزشگاه نمی آید.

بیرون، باد سرد ول کن خیابان و محتویات داخلش نبود. یاد حرف مادربزرگ مرحومش افتاد، دلش می خاست لنگر بزرگی به یک جا بندش کند

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما