تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

و قطعا “عشق” یک وجود نامیرا ست
نویسنده: زینب بیشه ای

برای بار دهم جیب بغل را چک کرد. از لمس کاغذهای گلاسه بلیط ها لذتی عمیق به دلش می ریخت. واکس مایع را برداشت و به کفش هایش مالید. روپوش سفید را از تن بیرون کشید و دکمه های لباسش را مرتب کرد. نگاهی به ساعت انداخت. وقتی پنج دقیقه به رسیدن عقربه بزرگ به عدد ۷ مانده بود زمانبندی خودش را تحسین کرد.

….

براش رژگونه را دوباره برگونه هایش کشید. رژ مایع را برداشت و خط انتهای لبش را دقیق تر و ظریف تر کرد. نگاهی در آیینه به خود انداخت. عادت به آرایش سنگین نداشت. روسری مشکی رنگی را که پوشیده بود، جلوی آیینه صاف کرد. چروک های نامرئی مانتو را صاف کرد. دکمه ها را مرتب کرد. هنوز ده دقیقه تا ساعت مقرر مانده بود
….

_ تازه بردیش کارواش؟
+ من‌که نه…دیروز احمد خونه مامان بود. وسط وبینارمن برده بود
_ خدا خیرش بده
+ انقدر داغون بود؟
_ میخواستم بهت بگم امشب ماشین نیار.
سرش را تکان می دهد و می خندد.
_ امروز اوضاع چطور بود؟
+ خوب …مثل همیشه
_ به خاطر همین پای چشمات گودافتاده؟
+ چرا به تو نمیشه دروغ گفت؟
_ مشکلی ندارم بخوای برگردیم و خونه استراحت…
+ این چه حرفیه. اولین باره داره توی ایران اجرا میشه.
_ خب فرداشب هم اجرا دارن
+ من نمیتونم بذارم عشقم از اولین اجرای تئاتر محبوبش جا بمونه
_ ولی اینطوری مزه نمیده. دوست دارم باهم راجع به تک تک دیالوگ هاش حرف بزنیم.
+ میزنیم. انقدر حرف میزنیم که بیان بندازنمون بیرون
…..
_ولی غرورم اجازه نمی دهد که تو را دوست بدارم، بی آن که خودم عزت نفس داشته باشم.
_چه کسی مانع عزت نفس تو می شود.؟
_ تو، تو که اینهمه گردنکش و نترسی…
فضای تاریک سالن و نور اندکی که بازیگرها را روشن ساخته است فکرش رابه روزهای اول دانشگاه میبرد. زمانی که تئاتر تمام فکر و ذکرش بود. دیالوگ حفظ میکرد و همیشه دقایقی زودتر روی صحنه می رفت تا تمرکز بگیرد و با آرامش جمله بگوید‌. نتیجه کار همیشه تحسین بود. ولی روح کمال طلبش اورا به این شهر کشاند تا درس تئاتر بخواند و تئاترهای واقعی ببیند. اینجا بر خلاف تصورش بیشتر تئوری می خواندند و کمتر روی صحنه با جملات نمایشنامه زورآزمایی می کردند.
_ تورا به عشقمان قسم این حرف را نزن. وگرنه زیر پایت به خاک می افتم.
تو اشتباه می کنی من خیلی ضعیفم، به خصوص وقتی به جدایی از تو فکر میکنم ضعیف تر میشوم.
 روز اول آشنایی با مرتضی را به یاد آورد. خسته و تنها روی تخت اورژانس افتاده بود. بیماری سایه غم انگیز خود را بعد از گذر اینهمه سال از سرش برنداشته بود. حالا نیز در غربت این شهر، دوباره پیدا شده بود. تا تمام شدن سرم مدت زیادی مانده بود. سرم ها همیشه دردناک و سوزان بودند. سرش در بالش فرو رفته بود. بغض گلویش را چنان در هم می فشرد که گویی عقابی چنگال در آن برده و به زودی حنجرش زیر بار این فشار از هم دریده می شود. پلک ها را آرام روی هم گذاشت تا با درد تنها شود.
چشمان مرتضی در آن لحظه از میان آنهمه درد واندوهی که صورت دختر جوان را در بر گرفته بود دنیای شاعرانه ای دید. دلش برای ورود به این دریای غزل بی تاب شد. نزدیک رفت و آرام گفت:
_ درد دارید؟
دختر پلک هایش را از هم باز نکرد. لبخند محوی به گوشه لب آورد و با به کار گرفتن همه توانش جمله ای از لای لب هایش خارج شد:
_ کجا دانند حال ما…سبکباران ساحل ها
تا شب مرتضی شیفت خود را با همکارانش عوض کرد. سرم های دختر که تمام شد، مسکن هایش را تزریق کرد. بیماران دیگر در این حالت فریاد می زدند و بلند گریه میکردند. ولی دختر حتی از ابراز تشکر _ ولو به شکل چند کلمه کوتاه _ دریغ نمی ورزید.
مرتضی دلش می خواست به او بگوید میتوانی هرچقدر بخواهی ناله کنی، فریاد بزنی و گریه کنی. دست آخر حالت تهوع که سراغش آمد خود مرتضی سطلی برایش برد. دختر در همان وضع آشفته هم از روی مرتضی خجالت می کشید و می خواست سطل را خودش بگیرد.  مرتضی بلند گفت:
_ الان وقت این حرفا نیست. نگران نباشید اینا واکنش طبیعی بدن شما به تزریق هاست.
روزهای دیگر هم دختر مثل یک سایه به بیمارستان می آمد. همیشه تنها بود. بعدها توضیح داد که مادر و پدرش مسن هستند و او سعی می کند برای آرامش آنها اوضاع را بسیار آرام جلوه دهد. مرتضی تمام شیفت های ساعت حضور دختر را از همکارانش می گرفت. اگر کسی موافقت نمی کرد پول می داد و در ازای ماندن در شیفت بقیه تقاضای جبرانی نداشت.
آخر تزریق ها رنگ و رو رفته روی صندلی همراه ولو میشد و دستش را ماساژ می داد. بالاخره مرتضی به خود جرات داد:
_ اگه خیلی شدیده مسکن بیارم؟
+ نه…نیست
_ میتونم بشینم؟
+ بفرمایید
_ من…میتونم دعوتتون کنم نهار باهم باشیم؟
دختر با تعجب به صورت دکتر خوشتیپی که از یک دختر تنها و درد کشیده با صورتی رنگ پریده و سر و وضعی نامرتب گوشه بیمارستان افتاده بود، دعوت می کرد، می نگریست.
.‌‌..
_ چه دور به نظر می رسد آن زمان که چون تو بر من ظاهر میشدی هم چون ناخدایی که نشانه ای از ساحل یافته باشد، صدایی از جانم فریاد می کشید:

” زمین”
پلک ها را روی هم نهاد و جمله های بعدی را با بازیگران زیر لب زمزمه کرد:
_من ضعیفم و از افسوسی حقیر می میرم. اگر هنوز برپاایستاده ام، جوشش عشق است که مرا پیش می راند. اما وقتی تو نیستی، از حرکت باز می مانم و غرق می شوم.
دستش را بالا برد تا روی دست مرتضی بگذارد و چیزی بگوید. روبرگرداند و صدا کرد:
_ مرتضی جان…
 آرام شالش را از دور گردن باز کرد و زیر گردن مرتضی گذاشت که حداقل صدای خروپفش مردم را اذیت نکند.
تئاتر که تمام شد، صدای کف و سوت مردم و روشن شدن ناگهانی چراغ ها مرتضی را از جا پراند.
_ آروم باش عزیزم. تموم شد.
بعد از گذشت دقایقی که مغز مرتضی به جمع بندی دقیقی از فضایشان رسید، از جا برخاست و بدون کلامی اضافه به سمت مسئول سالن رفت. دقایقی نگذشته بود که با دسته گل بزرگی بازگشت. لحن شرمسار و چشمان خجالت زده اش زیبایی گل ها را دوچندان می کرد:
_ برای امشب برنامه داشتم…میخواستم وسط تئاتر برات بیارمش…شرمنده ام
دختر بلند شد و رو به روی مرتضی ایستاد:
_ عشق اونه که هیچ وقت نگی شرمنده ام

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فایی گفت:

    روایت دانای کل، رفت و آمد بین شخصیت ها و دو زمان همزمان با دیالوگهای نمایش در حال اجرا؛ یک ترکیب خاص و جالب در شیوه داستان گویی شما بود که من رو تاحدود زیادی یاد فیلم های «وودی آلن» انداخت…

    نوشتن عاشقانه رو ادامه بدید، سنگ تموم میذارید در توصیف حالات و واقعیات زندگی. کاستی ها و بخشس ها و دل شکستنهااا….

    ماناباشید با قلمی پاینده!

    پ. ن: لطفا عاشقانه ها رو سه گانه کنید. من واقعا منتظر قسمت سوم داستانتونم…

    • زینب بیشه ای گفت:

      فایی جانم واقعا از اینکه همیشه بهم لطف داری ممنونم ازت ما‌منتظر قسمت سومیم😁