تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خودت چی دوست داری؟
نویسنده: فرزانه کردلو

آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم که دیگه صادق در زندگی م نبود. روز عجیبی بود. روز قبل رفته بودیم محضر و توافقی از هم جدا شده بودیم. از اتاق خوابم بیرون اومدم و رفتم اتاق نشیمن. ساعت حدودهای ۹ بود. از ساعت۶ صبح بیدار بودم ولی نمی‌خواستم تا وقتی بابا هست بیدار بشم و روبروش ظاهر بشم. می‌دونم این جدایی من بدجور  باعث شده روح و روانش آزار بینه. حتی اگر چیزی هم نگه من متوجه بودم. مامانم هم که اوضاعش بهتر از بابا نبود. با مامان راحت بودم. شاید چون یک زن بود. زن ها حال و احوال هم بهتر درک می‌کنند.

سر و صدای تو آشپزخانه نظرم رو به خودش جلب کرد. مامان داشت برای ناهار تدارک می‌دید. من که دید گفت.

-تینا بیدار شدی عزیزم، صبح بخیر خانم سحر خیز

گفتم: سلام صبح بخیر،  مامان! بابا خیلی وقته رفته؟

گفت آره امروز زودتر از روزهای پیش از خونه زد بیرون.

زنگ تلفن به صدا در اومد.

رفتم سمت تلفن: بله الو شماره آشنا بود شماره نیما بود.

به به خواهر گل گلاب ما، چه خبر خوبی؟

نیما خوبی؟ ممنونم منم خوبیم.

خودت چطور صنم خوبه؟

ممنونم همه خوبیم. تینا گوشی رو میدی مامان

مامان نیماست گوشی

از من خداحافظ ، مامان نیما کارت داره

سلام عزیز دلم خوبی؟ صنم چطوره؟ بچه ها چطورن،…. خداروشکر . جانم چی شده.

مامان مکثی کرد. بعد گفت آره صبح زود رفت. نه به من چیزی نگفت. منم چون میدونستم یک چیزی بگم دلخوری می‌خواد پیش بیاد چیزی نگفتم. آره عزیزم یک سر برو مغازه شاید اونجا باشه.

منم دست و صورتم شستم و به مامان گفتم مامان میخوام برم پیاده روی

دلم یکم تنهایی می‌خواد

وقتی از دم در خونه پامو بیرون گذاشتم. همینطور که داشتم مسیر کوچه تا خیابون میرفتم. لحظاتی که با صادق بودم مدام تو ذهنم ظاهر می‌شد. سخت بود ولی بایستی از ذهنم بیرونش می‌کردم و خودم برای زندگی جدید بدون صادق آماده می‌کردم.

سر راه یک کتابفروشی بود. رفتم داخل خلوت بود و کسی نبود. رفتم قسمت رمان و روان شناسی و همین طور که به کتاب های مغازه کتاب فروشی خیره شده بودم. کتاب من پیش از تو پس از تو رو گرفتم. بیرون اومدم.

بعد یک کافی شاپ نظرم رو جلب کرد. تا حالا نشده بود تنهایی تو همین جاهایی برم هر جا رفتم یا صادق بود یا الهه دوستم بود. بالاخره همیشه یکی باهام بود.

رفتم نزدیک پنجره روی یکی از صندلی ها نشستم. یک مرد جون اومد سفارش بگیره.

-ببخشید الان سفارش میدید یا منتظر می مونید.

– گفتم: بله! منتظر کی؟

– گفت آخه تنها بودید، گفتم شاید منتظر کسی هستید.

-گفتم نه تنهام. الان سفارش میدم.

یک لحظه این فکر تو ذهنم چرخید. من تنهام!  من تنهام! تا حالا پیش نیومده تنهایی چیزی رو انتخاب کنم. چیزی که خودم میخوام انتخاب کنم. راستی خودم چی می‌خوام.

خودت چی دوست داری؟ این اولین سوالی بود که بعد از تنهایی سراغ من اومد! تا حالا بهش فکر نکرده بود.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما